حقوقدانان بنیانگذار حقوق ایران قسمت سوم

                شيخ محمد عبده (بروجردي‌)

شيخ محمد تقي عبده (بروجردي‌)، چهره‌اي شاخص و يكي از حقوقدانان كاردان و مبتكر دادگستري‌نوين بود. قاطعيت‌، درايت و نوآوريهاي او در امور قضايي مشهور خاص و عام است‌. او نزديك به سي‌سال رياست محكمة عالي انتظامي قضات را بر عهده داشت و به بياني ديگر قاضي القضات دادگستري‌بود.
شيخ محمدتقي عبده‌، فرزند شيخ ملاحسين بروجردي‌، در سال ۱۳۰۰ (هـ ق) برابر با ۱۲۵۸ (ش‌) دربروجرد به دنيا آمد. جدش ملامحمد تقي گلپايگاني بود. شيخ محمد، پدرش را در دوران كودكي ازدست داد. او از طفوليت به كسب علم و فراگيري فقه و معقول و منقول پرداخت‌. در سن شانزده سالگي‌،پياده راهي تهران شد و تحت حمايت آقا سيد ريحان الله كه از مجتهدين بنام عصر خود بود، قرار گرفت وبه تحصيل خود ادامه داد واز محضر آيت الله ميرزا حسن آشتياني‌، آيت الله لاهيجي‌، ميرزاهاشم حكيم وشيخ حسين ناظر زاده استفاده برد و در اصول فقه‌، ادبيات عرب‌، حكمت و منطق تبحر يافت‌. در سن‌بيست و يك سالگي از محضر آيت الله العظمي ميرزا حسن آشتياني به درجة اجتهاد نايل شد. در اين‌زمان‌، به معلمي روي آورد و به توصية استادش در مدرسة دانش كه بعدها به مدرسة ثروت تغيير نام دادو مديريت آن با ميرزااحمدخان حنانه بود، مشغول به تدريس شد. پس از چندي مدرسة آلماني «ايران وآلمان‌» در تهران گشايش يافت و شيخ عبده با معرفي ميرزا عبدالعظيم خان قريب به اين مدرسه رفت وبه تدريس زبان و ادبيات عرب پرداخت‌. در اين مدت‌، دو كتاب در زمينة صرف و نحو عربي نوشت وزبان آلماني را در همان مدرسه فرا گرفت و زبان فرانسوي را نيز با شركت در دوره‌هاي شبانة مدرسة‌آليانس آموخت‌.
خوي و خصلت بارز شيخ عبده‌، جديت او در كارهايش بود. دهخدا در اين باره مي‌گويد: «شيخ‌محمد عبده بروجردي علاوه بر صلاحيت علمي‌، داراي فضائل معنوي فراواني است و براي او احترام‌زيادي قائل هستم‌.»
شيخ عبده در عمل به واجبات و اجتناب از منهيات بسيار دقيق بود و نمازش را حتماً سر وقت ادامي‌كرد.
در سال ۱۳۳۱ (هـ ق) از مدرسة آلماني كناره گرفت و به دستور ميرزا احمدخان اشتري كه معاونت‌وزارت عدليه را برعهده داشت‌، به عنوان عضو محكمة استيناف تهران‌، آغاز به كار كرد. پس از چند سال‌مدعي العموم استيناف شد و در اين سمت تا زمان انحلال عدليه و تشكيل دادگستري نوين‌، باقي ماند.پس از تشكيل دادگستري نوين به مستشاري ديوان تميز وكمي بعد به عضويت محكمة انتظامي قضات‌منصوب شود.
علي‌اكبر خان داور (باني دادگستري نوين‌) كه به شخصيتي با خصوصيات شيخ عبده جهت تصدي‌رياست دادگاه انتظامي قضات نياز داشت‌، او را مناسبترين فرد براي اين امر خطير تشخيص داد وشيخ‌عبده عهده‌دار رياست دادگاه انتظامي قضات دادگستري شد و تا زمان بازنشستگي‌، حدود سي‌سال دراين پست به انجام وظيفه پرداخت‌.
در مدت رياست او در دادگاه انتظامي قضات‌، هيچ كس نديد و نشنيد كه به سفارش اين و آن و ياملاحظة فلان مقام و بهمان موقعيت‌، بيگناهي رامحكوم و گناهكاري را تبرئه كند. اصولاً چون همه باروحيات و خصوصيات او آشنا بودند، چنين توقعاتي از او نداشتند. شيخ محمد عبده همواره مي‌گفت‌:«هر قاضي داراي دو پرونده است يكي پرونده‌اي كه در وزارتخانه دارد و يكي هم در سينة من است‌.»هرگاه به پروندة قاضي خوشنامي رسيدگي مي‌كرد، اگر به نظري مخالف بر مي‌خورد مي‌گفت‌: «هر چندقضيه اين است نه آن كه ايشان مرقوم داشته‌اند، ولي چون نظر قاضي نيز طرفداراني دارد، نظر ايشان‌تخلف نبوده و محمول به نظر قضايي است‌.»
شيخ عبده‌، در كنار فعاليتهاي قضايي‌، به تدريس در مدرسة عالي حقوق و سپس دانشكدة حقوق تهران مي‌پرداخت‌. ابتدا دروس فقه و اصول و سپس حقوق مدني و اصول محاكمات مدني را تدريس‌مي‌كرد. پس از دانشكدة حقوق ، بيشتر در كلاسهاي قضايي دادگستري و حوزه‌هاي علمية تهران مانندحوزة علمية صدر و همچنين مدرسة عالي سپهسالار به تدريس مي‌پرداخت‌. در دوران بازنشستگي نيز تاپايان عمر مدرس دانشكدة الهيات دانشگاه تهران بود و عموماً دروس اصول فقه و معارف اسلامي راارائه مي‌داد. يكي از شاگردان او، استاد محمود شهابي بود كه بعدها دانشيار شيخ عبده شد و پس ازكناره‌گيري شيخ عبده و به توصية او، استادي درس‌هاي تدريس وي را برعهده گرفت‌.
شيخ عبده در دهة ۱۳۱۰ (ش‌) پايان نامة دكتراي خود تحت عنوان «انحلال عقد واحد به عقودمتعدد» را ارائه داد. نظرات او در امور قضايي‌، همواره جزو نمونه‌هاي ابتكاري و جالب توجه قضايي وحكميت و استدلالهاي حقوقي به شمار مي‌آمد و مرجعي تمام عيار در علوم حقوقي و اصول محاكمات‌شناخته شده بود. آثار تأليفي باقي مانده از او عبارتند از:
۱ ـ حقوق مدني
۲ ـ شرح قانون مدني
۳ ـ كليات‌حقوق اسلامي
۴ ـ اصول و روية قضايي مستخرجه از آراي ديوان عالي تميز
۵ ـ صرف و نحو عربي‌.
شيخ محمد عبده (بروجردي‌) در سحرگاه پانزدهم تيرماه ۱۳۴۶ (ش‌)، پس از اداي نماز صبح چشم‌از جهان فرو بست و بر جنازه او مرجع عالي قدر آيت الله العظمي مرعشي نجفي‌، نماز ميت خواند.پيكرش در جوار مرقد حضرت معصومه (س‌) در شهر قم به خاك سپرده شده است‌

 

                                         سيد حسن مدرس 

 

 

 

 

اين شرح حال توسط خود مرحوم مدرس ، از اعضاء كميسيون قانون آيين دادرسي كيفري ، در تاييد و تنفيذ با موازين شرعي ، به درخواست مدير روزنامه وقت اطلاعات ، در سال ۱۳۴۶ هجري قمري تاليف شده و تقريبا ، به همان صورت درج ميشود :
موالات من در حدود يكهزار و دويست و هشتاد و هفت هجري قمري كه قريب ساكن ميباشند ، از سادات طباطبا و اصلا زوارهاي . شغل پدر و جد من ، منبر و تبليغ احكام الهي و جد ابي من مير عبدالباقي از زهاد محسوب بودند و مهاجرت بقمشه واقع در جنوب اصفهان ، خط و طريق فارسي نمودند ، مرا هم در سن شش سالگي تقريبا به جهت تربيت هجرت داده ، به قمشه نزد خود بردند . سن صباوت را خدمت آن بزگوار بسر برده ، ۱۴ سال تقريبا از عمرم گذشت كه جدم مرحوم شد . حسب الوصيه آن مرحوم تقريبا در ۱۶ سالگي به جهت تحصيل به اصفهان آمدم . سيزده سال در اصفهان مشغول تحصيل بودم ، در سن ۲۱ سالگي پدر مرحوم شد و مدت توقف در اصفهان ۱۳ سال گذشت . قريب ۳۰ نفر استاد در اين مدت در علوم عربيه و فقه و اصول و معقول درك كردم كه از برجسته ترين آنها در علوم عربيه ، مرحوم آقا ميرزا عبدالعلي هرندي نحوي بوده كه تقريبا ۸۰ سال عمر داشت و صاحب تصانيف زياد ولي از بي اقبالي دنبا محجور ماندند و در علم معقول و دومين جهانگير خان قشقايي و آخوند ملا محمد كاشاني كه هر دو عمر خود را در مدرسه صدر اصفهان به آخر رسانيده و به وصع و زهد دنيا را وداع فرمودند .
بعد از واقعه دخانيه به عبات عاليات مشرف شدم و بعد از تشرف حضور حضرت آيت الله حاجي ميرزا حسن شيرازي رحمت الله عليه ، به جهت تحصيل توقف در نجف اشرف اختيار كردم ، علما و بزرگان آن زمان را تيمنا و تبركا كلا درك كرده و از اغلب ايشان استفاده نمودم ولي عمده تحصيلات من خدمت مرحوم مغفورين حجتين كاظمين خراساني و يزدي بود . تشرف من در عتبات تقريبا هفت سال شد و بعد مراجعت به اصفهان نمودم . در مدرسه جده كوچك اصفهان مشغول تدريس فقه و اصول شدم به ترتيبي كه فعلا هم در مدرسه سپهسالار مشغولم و از خداوند توفيق ميخواهم به همين قسم بقيه عمر مشغول باشم . بعد از مراجعات از عتبات در اصفهان فقط از امورات اجتماعي ، مباحثه و تدريس را اختيار كرده بودم تا زمان انقلاب استبداد به مشروطه مجبورا اوضاع ديگري پيش آمد كه ميتوان گفت « اتسع الخرق علي الراقع » بر حسب امر حجج السلام عتبات عاليات و دعوت دوره دويم مجلس شوراي ملي به عنوان طراز اول نظارت مجلس شوراي ملي به طهران آمدم و دورههاي مجلس را تا به حال ادارك كردهام . ديدني ها را ديده و شنيدهها را شنيده . در مدت چند سال انقلاب از محله وقايعي كه به من روي داده ۲ سال مهاجرت است با مجاهدين ايراني در جنگ عمومي كه به مسافرت عراق عرب و سوريه و اسلامبول منتهي شد كه تفصيل آن را مجال بايد و نيز۲ دفعه مورد حمله شدم ، يكي در اصفهان كه در مدرسه جده بزرگ در وسط روز چهار ، تير تفنگ و غيره به من انداختند ولي موفق نشدند و آنها را تعقيب نكردم و مرتبه دوم سال گذشته بود كه جنب مدرسه سپهسالار اول آفتاب كه به جهت تدريس به مدرسه ميرفتم ، در همين ايام تقريبا ده نفر مرا احاطه نمودند و في الحقيه تير باران كردند كه از تيرهاي زياد كه انداختند چهار عدد كاري شد سه عدد به دست چپ مقارن پهلو جنب يكديگر زير مرفق و بالاي مرفق و زير شانه ، حقيقتا تيراندازان قابلي بودند در هدف كردن قلب خطا نكردند ولي مشيه الله سبب را بي اثر نمود و يك عدد هم به مرفق دست راست خورد .

آقا سيد هاشم وكيل

آقا سيد هاشم وكيل ، فرزند سيد علينقي ، در سال ۱۲۶۵ ( ش ) در شهر سامره به دنيا آمد . از كودكي به فراگيري علوم ديني ، قرآن ، فقه و اصول ، احكام و روايات ، منطق ، بيان ، ادبيات فارسي و عرب پرداخت و در اين علوم به آگاهي كامل رسيد . در سال ۱۲۸۹ ( ش ) مقررات اصول تشكيلات و محاكمات عدليه به تصويب رسيد و او در بيست و چهار سالگي شروع به وكالت در دعاوي كرد و اين امر تا سال۱۲۹۴ ( ش ) ادامه داشت . در زمان وزارت نصرت الدوله فيروز در عدليه ، يك سال و اندي به رياست دادگاه بدايت و رياست محاكم ابتدايي در شهرهاي رشت و تهران مشغول بود . در سال۶ ـ ۱۲۹۵ ( ش ) مجددا‏ً به وكالت روي آورد .
وي يكي از اعضاي موسس كانون وكلاي دادگستري ايران و از قديميترين وكلاي عدليه بود و تحولات چشمگيري در كار وكالت دادگستري و استقلال كانون وكلا به وجود آورد . كارت وكالت وي پس از دوازده سال وكالت ، به دستخط و امضاي سيد مصطفي عدل ( منصور السلطنه ) در سال ۱۳۰۰ ( ش ) به وي اعطا شد . او نخستين كسي است كه فروش پوشههاي ۳۰ ريالي پرونده هاي دعاوي را پايه گذاري كرد و و از اين راه كمك مالي قابل توجهي به كانون وكلا كرد . نام سيد هاشم وكيل با نام دادگستري و مفهوم اجراي قانون آميخته بود . وي سالها نيابت رئيس و از ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۵ ( ش ) رئيس كانون وكلا بود . او همچنين عضو كمسيون مطالعة قوانين و رئيس مجلة كانون وكلا بود . آقا سيد هاشم وكيل ، به طور رسمي ( در دادگستري نوين ) از بيست و دوم مرداد ماه ۱۳۰۷ ( ش ) به عنوان وكيل پاية يك ، مشغول به وكالت بود و حدود ۶۰ سال سابقه وكالت در دادگستري داشت .
آقا سيد هاشم وكيل ، پس از ۸۴ سال عمر پر تلاش ، در روز جمعه سي و يكم خردادماه ۱۲۴۸ ( ش ) به علت سكتة قلبي در تهران بدرود حيات گفت .

آقا رضا ملكي

آقا رضا ملكي ، در سال ۱۲۴۷ ( ش ) در خانوادهاي روحاني به دنيا آمد . تحصيلات خود را با فراگيري قرآن كريم ، خط ادبيات فارسي و عربي ، نزد معلمان سرخانه شروع كرد . هوش و ذكاوت او به حدي بود كه معلمان وي ميگفتند : از هوش و حافظهاي بسيار بسيار بالا بر خوردار است و در حد نابغههاست . در ۱۴ - ۱۳ سالگي ، كل قرآن مجيد را با تمام معاني فارسي آن از حفظ بود . پس از طي دورة مقدماتي ، به مدرسة خان مروي رفت و در محضر علماي بزرگ آن زمان همچون : آقا سيد ابو الحسن اصفهاني ( يكي از مراجع تقليد در نجف اشرف ) ، مرحوم شيرازي و حاج سيد حسن طباطبايي به فراگيري علوم تكميلي دروس سطح و خارج فقه و فلسفه پرداخت و به درجة اجتهاد رسيد . سپس به فراگيري علوم حقوقي پرداخت و پس از اشراف بر علوم حقوقي و قضايي ، به وكالت عدليه روي آورد .
ملكي ، تسلط بسياري بر قوانين و اصول محاكمات و فنون وكالت داشت و از نيروي بيان بسيار بالايي برخوردار بود . شيوايي و فصاحت بيان و كلام او باعث جلب توجه و اعجاب شنوندگان ميشد . او هرگز پروندههاي خود را نميخواند و اين كار را بر عهدة دو منشي خود گذاشته بود . حافظهاش آنقدر نيرومند بود كه حتي مي دانست كدام مورد يا كلمة خاص در چه صفحه و سطر كدام پرونده درج شده است . او در بسياري از محاكمات جنجالي و تاريخي رجال و مشاهير صدة اخير ايران شركت داشت . سابقة وكالت ملكي به بيش از نيم قرن ميرسد . او يكي از وكلاي پايبند شريعت و احكام اسلامي بود . بيشتر در آمدهاي حاصل از حق الوكالت را صرف امور خيريه و عالم المنفعه ميكرد و از محبوبيتي خاص برخوردار بود .
آقا شيخ رضا ملكي ، در بيست و دوم تير ماه ۱۳۴۲ ( ش ) بدرود حيات گفت . پيكرش در قبرستان ابوحسين ، مجاور حرم حضرت معصومه ( س ) در قم به خاك سپرده شده است

                حقوقدانان بنیانگذار حقوق ایران قسمت دوم

                 ميرزا شفيع جهانشاهی

 

فرزند ميرزا مهدی مجتهد، در 1260 متولد شد. تحصيلات مقدماتی را نزد معلمين خصوصی آغاز کرد و سپس دروس حوزوی را از فقه و اصول و ادبيات عرب و منطق و علم کلام و درايه را در حد سطح فرا گرفت و در سال 1293ش به خدمت قضا اشتغال ورزيد و مشاغل مختلف قضائی را در آذربايجان طی کرد. در 1306 که علی آکبر داور عدليه نوين را تشکيل داد، ميرزا شفيع با رتبه هشت قضائی به رياست کل محاکم بدايت تهران منسوب شد ولی در آن کار دوام زيادی نکرد. به ديوان عالی تميز منتقل شد و مقام دادياری ديوان عالی تميز را پيدا کرد.

در سال 1312 که صدرالاشراف به وزارت دادگستری منسوب گرديد، به جای خود حاج سيدنصرالله تقوی را به دادستانی کل برگزيد و مرحوم تقوی نيز جهانشاهی را به معاونت خويش انتخاب نمود. در 1315 حاج سيد نصرالله تقوی به رياست ديوان عالی کشور منسوب شد و ميرزا شفيع جهانشاهی به رياست شعبه دوام ديوان عالی کشور تعيين شد.

در سال 1325 حاج سيد نصراله تقوی بازنشسته شد و از طرف قوام السلطنه نخست وزير، ميرزا شفيع به رياست کل ديوان کشور رسيد و در همان سال که انتخابات دوره پانزدهم مجلس شورای ملی انجام گرفت، ميرزا شفيع به رياست هيئت نظارت در انتخابات تهران تعيين گرديد و ليست دوازده نفری حزب دموکرات ايران قوام از صندوق تهران بيرون آمدند و اين انتخابات تا حدی به حيثيت و مقام قضائی جهانشاهی لطمه وارد کرد.

پس از واقعه 30 تيرماه 1331 و نخست وزيری دوم دکتر محمد مصدق، شيخ عبدالعلی لطفی به وزارت دادگستری تعيين گرديد و با استفاده از اختيارات نخست وزير که از مجلس گرفته بود، در عدليه کودتائی انجام داد، از جمله ديوان عالی تميز را منحل نمود و ميرزا شفيع جهانشاهی را بازنشسته کرد و محمد سروری را به جای او برای رياست ديوان عالی برگزيد.

در 28 مردادماه 1332 با کودتای آمريکائي، دولت دکتر مصدق ساقط شد و يکی از اقدامات اوليه سپهبد زاهدی نخست وزير، ابطال کليه تغييراتی بود که توسط مرحوم لطفی در دادگستری به عمل آمده بود و طبعا جهانشاهی مجددا به رياست ديوان عالی کشور منسوب گرديد ولی فقط يک روز در آن سمت برقرار بود که در اثر سکته قلبی درگذشت.

خانواده جهانشاهی از قرن هشتم به بعد از ارکان آذربايجان بودند و به درستی و فضل اشتهار داشتند.

وقتی ناصرالدين شاه عدليه اعظم را در آذربايجان تشکيل داد، اکثر افراد اين خانواده که مجتهد و روحانی بودند، به شغل قضا اشتغال ورزيدند. ميرزا محمدتقی صدر جهانشاهی عموی ميرزا شفيع، اولين صدر ديوانخانه آذربايجان بود .

                       حسن پيرنيا (مشيرالدوله‌)

 

حسن پيرنيا، ملقب به مشيرالدوله‌، باني و مؤسس آموزش عالي حقوق در ايران بود. او با راه اندازي مدرسة عالي علوم‌سياسي و بعدها، تبديل آن به مدرسة عالي حقوق، اين امر را محقق كرد. پيرنيا، نخستين رئيس اين تشكيلات علمي‌بود و تلاشهاي بسياري براي گشايش و شكل‌گيري نظام علمي مدارس علوم سياسي حقوق در ايران كرد. در زماني كه‌مشكلات عديدة سياسي و مالي‌، راه ترقي علمي را كند و يا مسدود كرده بود، حسن پيرنيا با كوششهاي مستمر خودموفق به تاسيس مركز آموزشي عالي حقوق و علوم سياسي در ايران شد.
حسن پيرنيا، فرزند ميرزا نصراله خان مشيرالدوله (صدراعظم ايران‌) بود. وي در سال ۱۲۵۰ (ش‌) در شهر نايين به دنياآمد. تحصيلات مقدماتي را در ايران به پايان رساند و براي ادامة تحصيل عازم مسكو شد. او ابتدا در مدرسة متوسطة‌نظامي مسكو به فراگيري علوم مختلف پرداخت و با احراز رتبة‌اول‌، دورة اين مدرسه را به پايان رساند. آنگاه دردانشكدة حقوق دانشگاه مسكو به تحصيل در رشتة حقوق پرداخت و دوره‌هاي تكميلي را با احراز رتبة اول تمام كرد.پس از پايان تحصيلات عالي‌، به ايران بازگشت و در وزارت خارجه مشغول به كار شد. او با بينشي دقيق به نيازهاي‌علمي سياستمردان وقت پي برد و پس از مساعي بسيار، سرانجام در هفدهم شعبان سال ۱۳۱۷ (ه ق) موفق به‌تاسيس مدرسة عالي علوم سياسي در تهران شد.
حسن پيرنيا در كنار مديريت اين مدرسه به تدريس دروسي در رشتة حقوق و سياسي پرداخت‌. بعدها با اين كه به دليل‌مشغله‌هاي مملكتي ناچار از كناره‌گيري رسمي از مدرسة علوم سياسي شد، اما همواره به امور تحصيلي و رفاهي‌دانشجويان اين مدرسه توجه و علاقه داشت و فارغ التحصيلان آن را فرزندان خود به شمار مي‌آورد.
مشيرالدوله‌، پس از كناره‌گيري از مدرسة عالي علوم سياسي‌، در پستهاي مختلف مملكتي نظير: مأمور كنسول‌وزارتخانه در مسكو، وزير امور خارجه و وزير عدليه مشغول به خدمت شد وخدمات سياسي‌، فرهنگي‌، اجتماعي وعلمي فراوان و ارزنده‌اي انجام داد. او در زمان وزارت خود در عدليه‌، با الهام از سيستم قانوني فرانسه‌، دست به‌اصلاحاتي در سيستم قانوني ايران زد و قوانين‌: اصول محاكمات حقوقي‌، اصول محاكمات جزايي‌، قانون مجازات‌عمومي و ثبت اسناد اختياري را وضع كرد. بر اساس مندرجات كتابهاي مرجع تاريخي‌، حسن پيرنيا: مؤسس ديوان‌عالي كشور در سال ۱۲۹۱ (ش‌) دانسته شده است‌. او همچنين امتحان از قضات و وكلا را شرط احراز شغل قضاوت ووكالت قرار داد.
پيرنيا، همواره به علم و آموزش مداوم اهميت مي‌داد. او به زبانهاي فرانسه‌، انگليسي‌، عربي و روسي مسلط و با زبان‌يوناني قديم آشنا بود و در ۵۸ سالگي به منظور استفاده از متون ادبي آلماني‌، به خودآموزي اين زبان روي آورد. وي دراواخر عمر و براي گذراندن دوران بازنشستگي‌، به تحقيق و تأليف كتابهاي تاريخي پرداخت‌. او سه جلد از دورة كتاب‌تاريخ ايران باستان را كه از منابع و مراجع علمي تاريخ ايران به شمار مي‌آيد به رشتة تحرير در آورد و در حال نگارش‌جلد چهارم اين كتاب بود كه عمر پربار او كفاف نداد. هدف مشيرالدوله از نوشتن اين تاريخ‌، ارج گذاري و نشان دادن‌پيشينه و عمق و غناي تاريخي تمدن و فرهنگ ايراني در زماني بود كه مزدوران منفور بيگانه‌، سعي در كتمان ومخدوش‌سازي چهرة روشن آن داشتند.
حسن پيرنيا، پس از ۶۳ سال زندگي سرشار ازفعاليتهاي فرهنگي‌، علمي‌، سياسي و اجتماعي كه بسياري از صفحات‌تاريخ صدة اخير را پر كرد، در پنجشنبه بيست و يكم (به قولي بيست و نهم‌) آبان ماه ۱۳۱۴ (ش‌) بر اثر سكتة قلبي‌، درمنزل شخصي خود واقع در خيابان منوچهري تهران‌، ديده از جهان فرو بست‌. (پدر او نيز در همين سن و از همين‌عارضه درگذشت‌.) پيكرش در آرامگاه خانوادگي پيرنيا، در آستانة امامزاده صالح (س‌) تجريش تهران‌، به خاك سپرده‌ شد.


 

 

از کتاب صد سال، صد چهره. نویسنده محمود طلوعی صص 891 ـ894:

رئيس الوزرای معروف دوران مشروطيت و نويسنده اولين قانون اساسی ايران

ميرزا حسن خان مشيرالدوله، که پس از لغو القاب و عناوين دوران قاجاريه از طرف رضاشاه نام خانوادگی پيرنيا را برای خود انتخاب کرد، از نخست وزيران معروف دوران مشروطيت است که چهار بار به مقام نخست وزيری انتخاب شده و با اينکه مجموع چهار دوره نخست وزيری او بيش از پانزده ماه نبوده در مقاطع حساسی زمام امور کشور را در دست داشته است.

ميرزا حسن خان مشيرالدوله پسر ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله اولين نخست وزير مشروطيت است. وی در سال 1291 هجری قمری در تبريز متولد شده و پس از انجام تحصيلات مقدماتي، برای تحصيلات عالی به روسيه رفته و در مدرسه نظام و سپس مدرسه حقوق سن پترزبورگ تحصيل کرده است. ميرزا حسن خان پس از خاتمه تحصيلات در روسيه و آموختن زبانهای روسی و فرانسه به عنوان "آتاشه" يا وابسته سفارت ايران در پايتخت روسيه استخدام شد و هنگامی که پدرش به وزارت خارجه منصوب گرديد به ايران احضار و در سمت رئيس دفتر پدرش در وزارت خارجه مشغول کار شد. انقلاب مشروطيت در همين زمان به نقطه اوج خود رسيد و پس از ماجرای تحصن مشروطه طلبان در سفارت انگليس، مظفرالدين شاه ميرزا نصرالله خان مشيرالدوله را که در سمت وزارت خارجه با ديپلماتهای خارجی مقيم تهران به خصوص وزير مختار انگليس روابط نزديکی برقرار کرده بود، به سمت رئيس الوزراء تعيين نمود تا با جلب رضايت انگليسی ها به غائله خاتمه بدهد. مشيرالدوله با گرفتن فرمان مشروطيت از مظفرالدين شاه موجبات بازگشت علمای مهاجر به تهران و خروج متحصنين از سفارت انگليس را فراهم ساخت و پسرش ميرزا حسن خان که تازه از مظفرالدين شاه لقب "مشيرالملک" گرفته بود در تدوين نظامنامه انتخابات و قانون اساسی ( که بخش عمده آن ترجمه و اقتباس از قانون اساسی بلژيک بود) نقش مهمی ايفا نمود.

بعد از اعلام مشروطيت، ميرزا حسن خان مشيرالملک که بعد از مرگ پدر در سال 1286 شمسی وارث لقب مشيرالدوله شد، به ترتيب در کابينه های مختلف سمت وزارت عدليه و امور خارجه و معارف و تجارت و علوم و اوقاف را داشت و در بعضی از اين مقامات مانند وزارت عدليه و وزارت خارجه در چند کابينه مختلف انجام وظيفه نمود تا اينکه سرانجام در اسفندماه سال 129 شمسی برای اولين بار با رأی تمايل مجلس به سمت رئيس الوزراء انتخاب گرديد. مهمترين کار مشيرالدوله در اولين دوره نخست وزيری مذاکره با دولتين روس و انگليس برای تخليه ايران از قوای اشغالی آنها و لغو اختيارات فوق العاده مسيو مرنار بلژيکی رئيس کل گمرک ايران بود. انگليسی ها به واسطه سرسختی مشيرالدوله در تخليه ايران از قوای انگليس نسبت به او نظر مساعدی نداشتند و در مجلس هم، بااينکه به اتفاق آراء به نخست وزيری مشيرالدوله اظهار تمايل کرده بود، از آغاز دومين ماه زمامداری تحريکاتی عليه او آغاز گرديده که به استعفای مشيرالدوله از رياست دولت انجاميد. مدت زمامداری مشيرالدوله در اولين دوره نخست وزيری او پنجاه روز بود.

ميرزا حسن خان مشيرالدوله برای دومين بار پس از بازگشت احمدشاه از سفر اروپا در بهار سال 1299 شمسي، به دنبال جنجال بر سر قرارداد 1919 ايران و انگليس و استعفای وثوق الدوله، به نخست وزيری منصوب شد. کابينه جديد مشيرالدوله برای نخستين بار چهار نفر به مقام وزارت منصوب شدند، که از آن جمله دکتر محمد مصدق (مصدق السلطنه) وزير جديد عدليه بود. هنگامی که مشيرالدوله برای دومين بار به نخست وزيری منصوب شد انتخابات دوره چهارم مجلس شورای ملی در جريان بود و اولين تدبير او برای اينکه دولت را از قيد تعهدات ناشی از قرارداد 1919 رها سازد موکول ساختن اجرای اين قرارداد به نظر مجلس آينده بود. مشيرالدوله در اين دوره از زمامداری خود با مشکلات بزرگ ديگری هم مواجه بود که از جمله مهمترين آنها می توان به قيام ميرزا کوچک خان جنگلی در گيلان و قيام شيخ محمد خيابانی در تبريز اشاره نمود. مشيرالدوله در هر دو مورد برای حل مشکل از طريق مسالمت آميز سعی فراوان نمود، ولی نتيجه ای نگرفت. با اعزام مخبرالسلطنه به تبريز غائله خيابانی سرکوب و خود او کشته شد، ولی قوای اعزامی به رشت از عهده جنگليها برنيامد و اين مشکل تا پايان دوره زمامداری مشيرالدوله بر جای ماند. از سوی ديگر انگليسی ها که از تعليق قرارداد 1919 ناراضی بودند بنای کارشکنی و مخالفت با مشيرالدوله را گذاشتند و مشيرالدوله ناچار روز سوم آبان 1299 از کار کناره گرفت.

مشيرالدوله برای سومين بار، يازده ماه پس از کودتای 1299 با رأی تمايل اکثريت قريب به اتفاق نمايندگان مجلس، به نخست وزيری منصوب شد. در کابينه جديد مشيرالدوله که روز سوم بهمن 1300 شمسی به مجلس معرفی شد، سردار سپه (رضاخان) وزير جنگ، سردار معظم خراسانی (تيمورتاش) وزير عدليه، حکيم الملک وزير خارجه و مديرالملک وزير ماليه بودند. احمدشاه بعد از رأی اعتماد مجلس به دولت مشيرالدوله عازم اروپا شد و ميدان برای ...تازی سردار سپه مهيا گرديد. مداخلات سردار سپه در کار دولت منجر به استعفای مشيرالدوله از مقام نخست وزيری گرديد، ولی احمدشاه در پاسخ استعفای تلگرافی مشيرالدوله مصرانه از او خواست از استعفا منصرف شده به کار خود ادامه دهد. مشيرالدوله پس از دريافت تلگراف شاه از استعفا منصرف شد ولی در مقابل تحريکات سردار سپه دوام نياورد و بعد از چهار ماه و نيم زمامداری از کار کناره گيری کرد.

مشيرالدوله برای چهارمين و آخرين بار روز 26 خرداد سال 1302 با رأی تمايل مجلس و فرمان احمد شاه به نخست وزيری رسيد و بار ديگر به ناچار رضاخان سردار سپه را به وزارت جنگ خود برگزيد. در چهارمين حکومت مشيرالدوله، مصدق السلطنه وزير خارجه، ذکاءالملک فروغی وزير ماليه و حکيم الملک وزير عدليه بودند. مهمترين وظيفه چهارمين دولت مشيرالدوله انجام انتخابات مجلس پنجم بود، زيرا با اوضاعی که پيش آمده بود چنين به نظر می رسيد که مجلس پنجم مجلس سرنوشت سازی خواهد بود. رضاخان هم که متوجه اهميت موضوع بود ونقشه هايی در سر داشت، به وسيله نظاميان تحت فرمان خود در کار انتخابات مداخله می کرد. در اين ميان احمدشاه هم برای بار سوم به فکر مسافرت به اروپا افتاد و تلاش مشيرالدوله برای انصراف شاه از مسافرت در اين موقعيت حساس به جايی نرسيد. مشيرالدوله که خود را حريف سردار سپه نمی ديد تصميم گرفت به نفع قوام السلطنه از کار کناره گيری کند و احمدشاه را هم به صدور فرمان نخست وزيری قوام السلطنه راضی کرده بود، که سردار سپه متوجه قضيه شد و قوام السلطنه را به بهانه اينکه مشغول توطئه ای عليه او بوده و قصد ترور او را دارد توقيف کرد. مشيرالدوله برای آزادی قوام السلطنه به احمدشاه متوسل شد، ولی تنها کاری که احمدشاه توانست برای قوام السلطنه انجام دهد جلب رضايت رضاخان برای تبعيد او به اروپا بود.

مشيرالدوله که احساس می کرد ديگر کاری از او ساخته نيست و بعد از رفتن شاه از ايران رضاخان کارها را قبضه خواهد کرد، در اواخر مهرماه 1302 استعفای خود را تقديم احمدشاه نمود. احمدشاه با اکراه استعفای او را پذيرفت و چون ديگر کسی در آن شرايط آماده قبول مسئوليت نبود روز سوم آبان 1302 فرمان نخست وزيری سردار سپه را صادر نموده و عازم اروپا شد.

مشيرالدوله در ادوار پنجم و ششم و هفتم از تهران به وکالت مجلس انتخاب شد ولی در دوره هفتم از قبول وکالت خودداری نمود و به تحقيق و ترجمه پرداخت و کتاب ايران باستان را در همين دوران به رشته تحرير درآورد. مشيرالدوله در سال 1314 درگذشت.

              سید حسن امامی

اشاره: مجموعه پنج جلدی دوره حقوق مدنی، نام مرحوم دکتر سید حسن امامی را در ذهن هر دانشجو و دانش آموخته حقوق در کشور ماندگار ساخته است. بیان سلیس و روان به همراه بهره گیری از مثالهایی محسوس و پیوند دادن مباحث حقوق موضوعه با فقه اسلامی و سوابق فقهی مفاد قانون مدنی، نه تنها موجب جامعیت مفادی این مجموعه شده بلکه تفهیم محتوای کتاب و مقصود نویسنده را آسان نموده و به همین دلیل، رجوع به آنرا به عنوان منبعی مناسب برای تحقیق، پژوهش و درک بنیادهای حقوق مدنی ایران، عمومیت بخشیده است. کلیاتی از سوابق و فعالیت های آن مرحوم در عرصه آموزش حقوق و تصدی مسوولیت های قضائی به اطلاع بازدیدکنندگان سایت حقوق می رسد.


 


دکتر سید حسن امامی در سال 1281 هجری شمسی در تهران به دنیا آمد. پدرش امام جمعه و جماعت بود و به همین دلیل پس از تحصیلات مقدماتی در مدرسه پروکیمنیاژ که توسط روسها اداره می شد، برای فراگیری علوم فقهی و دینی، ادبیات عرب، منطق و سایر علوم به حوزه علمیه نجف اشرف رفت و به درجه اجتهاد نائل شد. پس از مدتی به منظور فراگیری علم حقوق نوین به سوئیس رفت (1307). پس از پنج سال اقامت و تحصیل در رشته حقوق خصوصی در دانشکده حقوق دانشگاه لوزان، در سال 1312 با ارائه رساله خود با عنوان "اساس قضائی مهر در فقه شیعه اسلامی" موفق به اخذ درجه دکترای حقوق شد.
در سال 1313 به ایران بازگشت و در مدرسه عالی حقوق و دانشکده معقول و منقول به تدریس تاریخ حقوق و حقوق اسلام پرداخت. در سال 1317 در تشکیلات دادگستری نوین به شغل قضائی منصوب شد. در سال 1323 ریاست کل دادگاههای شهرستان تهران را برعهده گرفت و در سال 1317 در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران به تدریس حقوق ثبت اسناد و اصول محاکمات حقوقی در مقاطع مختلف پرداخت. در سال 1336 دروس حقوق مدنی و شرح قانون مدنی، به درخواست دانشجویان که به کتابهای مدون حقوق مدنی دسترسی نداشتند، برای تهیه کتابی در این زمینه به لوزان سوئیس سفر کرد. با فراغتی که در این سفر به دست آورد، شش جلد کتاب حقوق مدنی را بر اساس یادداشت ها، جزوه ها، کتابهای فقهی و حقوقی و منابع دیگر به رشته تحریر در آورد. این کتابها تاکنون بارها تجدید چاپ شده و هنوز هم یکی از اصلی ترین مراجع و منابع تدریس، مطالعه و تحقیق در دروس دانشگاهی حققو مدنی و دوره های کاربردی حقوق (کارآموزی وکالت دادگستری، مشاوره حقوقی و قضاوت) به شمار می آید.

دکتر سید حسن امامی


دکتر امامی پس از سالها تدریس و ریاست گروه حقوق خصوصی و اسلامی دانشکده حقوق و علوم سیاسی و انتخاب شدن به عنوان استاد ممتاز دانشگاه تهران در سال 1346، به درخواست خود بازنشسته شد (1347) اما گاهی در دانشکده حقوق دانشگاه ملی سابق ( شهید بهشتی کنونی ) تدریس می کرد.
دکتر سید حسن امامی در سال 1358 پس از سالها تلاش و ممارست در عرصه آموزش حقوق بویژه حقوق مدنی ایران، بر اثر بیماری سرطان و در حالی که ماههای آخر عمر قادر به تکلم نبود و در اغما به سر میبرد، چشم از جهان فرو بست. پیکر این عالم برجسته و چهره ماندگار حقوق ایران در سوئیس به خاک سپرده شده است. یادشان گرامی باد.

حقوقدانان بنیانگذار حقوق ایران قسمت اول

                                                  محمد مصدق                                                    

مصدق در عرصه‌ علم‌ و قلم

مصدق‌ در 29 اردیبهشت‌ 1261 هـ .ش‌. در تهران‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. پدرش‌ میرزا هدایت‌ آشتیانی‌ وزیر دفتر در دوران‌ ناصری‌ و از رجال‌ تجددخواه‌ و هوادار امیرکبیر به‌ شمار می‌رفت‌. اودر سال‌ 1271 هـ.ش‌ و در زمانی‌ که‌ مصدق‌ دوازده‌ ساله‌ بود، بدرود حیات‌ گفت‌

مادر مصدق‌، ملک‌ تاج‌ خانم‌ نجم‌ السلطنه‌(درگذشته‌ 1311 هـ.ش‌.) از نوادگان‌ فتحعلی‌ شاه‌ قاجار بود که‌ در سال‌ 1307، بیمارستان‌ “نجمیه‌” را در تهران‌ (در خیابان‌ جمهوری‌ فعلی‌) بنیان‌نهاد. این‌ بیمارستان‌ که‌ بعد از بیمارستان‌ “سینا” دومین‌ ساختمان‌ طراحی‌ شده‌ برای‌ بیمارستان‌ محسوب‌ می‌شود در حال‌ حاضر در اختیار دانشگاه‌ بقیه‌الله‌ وابسته‌ به‌ سپاه‌ است‌ که‌ در سال‌گذشته‌ - سال‌ 82 - در ردیف‌ آثار ملی‌ قرار گرفت‌ - روزنامه‌ی‌ شرق‌ 12/7/1382

مصدق‌ بعد از درگذشت‌ پدرش‌، از طرف‌ ناصرالدین‌شاه‌ لقب‌ “مصدق‌ السلطنه‌” را دریافت‌ کرد، زیرا به‌ گفته‌ی‌ مصدق‌ در آن‌ دوره‌، اعطای‌ لقب‌ و ارجاع‌ خدمت‌ تابع‌ سن‌ و سال‌ افراد نبود وبسیاری‌ از مشاغل‌ را شاه‌ در طول‌ زندگی‌ و یا بعد از مرگ‌ رجال‌ کشور، برای‌ قدردانی‌ به‌ فرزندان‌ آنها محول‌ می‌کرد

مصدق‌ بعد از گذراندن‌ تحصیلات‌ ابتدایی‌ در تهران‌، اندک‌ زمانی‌ بعد از ترور ناصرالدین‌ شاه‌ (اردیبهشت‌ 1275) به‌ پست‌ عالیرتبه‌ی‌ مالیه‌ و بازرس‌ امور مالی‌ که‌ در آن‌ زمان‌ اصطلاحا مستوفی‌ نامیده‌ می‌شد، رسید. او در هنگام‌ انتصاب‌ به‌ سمت‌ مستوفی‌گری‌ خراسان‌، شانزده‌ هفده‌ سال‌ بیشتر نداشت‌; اما به‌ روایت‌ خودش‌ به‌ رغم‌ احساس‌ رضایت‌ در سال‌های‌ نخستین ‌این‌ مسؤولیت‌، پنداشت‌ که‌ معلومات‌ دیگری‌ نیز هست‌ که‌ در مکتب‌خانه‌های‌ متداول‌ نیاموخته‌ و در نتیجه‌ تصمیم‌ گرفت‌ تا در یادگیری‌ آنها بکوشد; و در ظاهر به‌ حکم‌ “عدو شود سبب‌ خیراگر خدا خواهد” با وقوع‌ حادثه‌ای‌ به‌ این‌ مهم‌ دست‌ یافت‌. حادثه‌ از این‌ قرار بود که‌ به‌ دنبال‌ شکایت‌ یک‌ ارباب‌ رجوع‌ که‌ به‌ قول‌ مصدق‌ “حقوقی‌ در حقش‌ برقرار شده‌ و از تأدیه‌ی‌ رسوم‌ معمول‌ خودداری‌ می‌کرد...” بهانه‌ای‌ به‌ دست‌ امین‌السلطان‌ اتابک‌ اعظم‌ صدراعظم‌ دوران‌ ناصری‌ و مظفری‌ داد تا ناراحتی‌ درونی‌ خود را نسبت‌ به‌ مصدق‌ که‌ می‌اندیشید با مخالفان‌ صدراعظم‌ ارتباط دارد، علنی‌ ساخته‌ و تصمیم‌ به‌ برکناری‌ او بگیرد، کاری‌ که‌ در عمل‌ اتفاق‌ نیفتاد

اما به‌ هرحال‌، بعد از این‌ جریان‌، مصدق‌ در خانه‌ عزلت‌ گزید و سپس‌ برای‌ فرار از رنج‌ بیکاری‌ روانه‌ی‌ مدرسه‌ی‌ تازه‌تأسیس‌ شده‌ی‌ علوم‌ سیاسی‌ آن‌ دوره‌ گردید. ولی‌ به‌ علت‌ ممنوعیت‌تحصیل‌ مستخدمین‌ دولت‌، او در خانه‌ به‌ مطالعه‌ی‌ خصوصی‌ پرداخت‌ و به‌ گفته‌ی‌ خودش‌ از اساتیدی‌ مانند شادروان‌ شیخ‌ محمدعلی‌ کاشانی‌، میرزا عبدالرزاق‌ خان‌ یغابری‌، میرزاغلامحسین‌خان‌ رهنما و میرزا جوادخان‌ قریب‌ (دیپلم‌ مدرسه‌ی‌ سیاسی‌ و ناظم‌ مدرسه‌ی‌ آلمانی‌) بهره‌ برد. استادانی‌ که‌ مصدق‌ ایام‌ مصاحبت‌ با آنان‌ را همواره‌ به‌ خاطر داشت‌ و خود را مرهون‌ الطاف‌ آنها می‌دانست‌

مصدق‌ ضمن‌ تأکید بر اینکه‌ چیزی‌ به‌ اندازه‌ی‌ افزایش‌ معلومات‌ در آن‌ زمان‌ برایش‌ اهمیت‌ نداشته‌، برای‌ رها کردن‌ خدمات‌ دولتی‌ و پرداختن‌ به‌ تحصیل‌، دو دلیل‌ ذکر می‌کند: یکی‌ این‌ بودکه‌ از مسؤولیت‌ کاری‌ که‌ داشتم‌ خود را خلاص‌ کنم‌ تا بهتر بتوانم‌ تحصیل‌ کنم‌ و دیگر اینکه‌ چون‌ تبلیغات‌ بر علیه‌ مستوفیان‌ روز به‌ روز شدت‌ پیدا می‌کرد. من‌ خود را از جرگه‌ی‌ آنان‌ خارج‌نمایم‌ و علت‌ شدت‌ تبلیغات‌ این‌ بود که‌ بعد از مشروطه‌ این‌ فکر در جامعه‌ قوت‌ گرفت‌ که‌ تجدید رژیم‌ مستلزم‌ تشکیلات‌ جدید است‌; کارمندان‌ قدیم‌ باید از کار خارج‌ شوند و جای‌ خود را به‌اشخاص‌ جدید بسپارند

مصدق‌ در 19 سالگی‌ با خانم‌ ضیاءالسلطنه‌ ازدواج‌ کرد که‌ حاصل‌ آن‌ پنج‌ فرزند بود: خانم‌ ضیاء اشرف‌ (درگذشته‌ به‌ سال‌ 1372); منصوره‌ (درگذشته‌ به‌ سال‌ 1358); مهندس‌ احمد مصدق‌(1364ـ1282); دکتر غلامحسین‌ مصدق‌ (1369ـ1285) و خدیجه‌ کوچکترین‌ فرزند مصدق‌ که‌ از 13 سالگی‌ هنگامی‌ که‌ مأموران‌ استبداد رضاشاهی‌ در تیرماه‌ 1319، مصدق‌ را بعد ستگیری‌، طناب‌ پیچ‌ کرده‌ بودند، دچار شوک‌ و ناراحتی‌ روانی‌ گردید و بخش‌ اعظم‌ عمر خود را در بیمارستانی‌ در “نوشاتل‌” سوئیس‌ گذراند و سرانجام‌ درتاریخ‌ 82/2/29 در همانجا درگذشت‌. - در کنار پدرم‌ مصدق‌، ص‌ 51ـ52 و روزنامه‌ی‌ یاس‌ نو 22/03/1382

تحصیلات‌

رفتن‌ به‌ خارج‌ از کشور برای‌ افرادی‌ همانند مصدق‌ در آن‌ دوره‌ نیازمند اجازه‌ محمدعلی‌ شاه‌ بود که‌ مصدق‌ توانست‌ بعد از عبور از موانع‌ از جمله‌ مخالفت‌ سعدالدوله‌ (وزیر خارجه‌ وقت‌) این‌اجازه‌ را کسب‌ کند. او بعد از دریافت‌ اجازه‌ مرخصی‌ از شاه‌ ـ به‌ رسم‌ زمانه‌ ـ با او ملاقات‌ کرد. در این‌ ملاقات‌ شاه‌ قاجار به‌ او گفت‌: ما تصور می‌کردیم‌ که‌ شما یک‌ فیلسوف‌ هستید، اکنون ‌اقرار می‌کنید که‌ هیچ‌ نمی‌دانید ومی‌خواهید بروید در اروپا تحصیل‌ کنید. می‌دانم‌ که‌ این‌ یک‌ بهانه‌ است‌ برای‌ فرار از ایران‌، که‌ شما با وضعیت‌ امروز خوشحال‌ و خوشدل‌ نیستید. بروید من ‌دیگر چیزی‌ نمی‌گویم‌ و شما را به‌ خدا می‌سپارم‌.

مصدق‌ در مسیر مسافرت‌ خود به‌ اروپا در تفلیس‌ نیز دچار مشکلاتی‌ شد و چون‌ مجاهدین‌ قفقاز، فرمانفرما(دائی‌ مصدق‌) را در زمره‌ مستبدین‌ و در حال‌ مبارزه‌ با آزادیخواهان‌ می‌دانستند، باتهدید مسلحانه‌ قصد باج‌خواهی‌ مالی‌ از مصدق‌ را داشتند که‌ او ناچار شد با دادن‌ 50 منات‌ (هر منات‌ معادل‌ شش‌ ریال‌) از 320 هزار منات‌ درخواستی‌، از دست‌ مامورین‌ کنسولگری‌ نجات‌یافته‌ و در سال‌ 1288 هـ.ش‌(1909م‌) در اولین‌ مسافرت‌ خود به‌ اروپا، جهت‌ ادامه‌ی‌ تحصیلات‌ وارد پاریس‌ شود و بعد از مشورت‌ با دکتر محمودخان‌ معتمد فرزند میرزا عبدالکریم‌ معتمدالحکما ـ که‌ مقیم‌ پاریس‌ بود ـ روانه‌ی‌ مدرسه‌ی‌ علوم‌ سیاسی‌ پاریس‌ گردد. او با توجه‌ به‌ سابقه‌ی‌ خدمت‌ در وزارت‌ مالیه‌، آن‌ بخش‌ از برنامه‌ی‌ پنج‌گانه‌ی‌ مدرسه‌ را که‌ مربوط به‌ امور مالی‌ بود انتخاب‌ کرد، و با صلاحدید مدیر مدرسه‌ تا شروع‌ سال‌ تحصیلی‌ جدید به‌ صورت‌ مستمع‌ آزاد در کلاس‌ها شرکت‌ می‌کرد و با وجود آمادگی‌ برای‌ حضور در امتحانات‌ به‌ دلیل‌ اینکه ‌نامش‌ در بین‌ محصلین‌ رسمی‌ نبود، از او برای‌ شرکت‌ در امتحان‌ دعوت‌ به‌ عمل‌ نیامد، گرچه‌ نوشتن‌ نامه‌ای‌ از مستوفی‌الممالک‌ وزیر مالیه‌ باعث‌ شد که‌ اجازه‌ی‌ شرکت‌ در امتحان‌ را بدست‌ آورد. او در مدتی‌ که‌ مستمع‌ آزاد بود موفق‌ شد در شش‌ عنوان‌ درسی‌، نمره‌ قبولی‌ گرفته‌ و از جمله‌ او در امتحان‌ مالیه‌ عمومی‌ توانست‌ نمره‌ 16 را از 20 بگیرد، ولی‌ در یک‌ درس‌ به‌ عللی‌از نمره‌ی‌ قبولی‌ 12، 11 گرفت‌ و تجدید شد.سال‌ بعد نیز بدلیل‌ اینکه‌ نتوانست‌ به‌ تنها سوال‌ استادش‌ “شارل‌ دوپوئی‌” پاسخ‌ صحیح‌ دهد، نمره‌ 8 گرفت‌.(حقوق‌ بین‌ الملل‌ عمومی‌)

مصدق‌ در سال‌ دوم‌ تحصیل‌ با وجود ضعف‌ و کسالت‌ مزاج‌ و نیز دستور پزشک‌ مبنی‌ بر استراحت‌ کامل‌، اما به‌ دلیل‌ به‌ قول‌ خودش‌ “فرط عشقی‌” که‌ داشت‌ با نادیده‌ گرفتن‌ دستور پزشکش‌”پروفسور هایم‌” مبنی‌ بر استراحت‌ یک‌ساله‌ و ترک‌ مطلق‌ کار، همه‌ روزه‌ به‌ مدرسه‌ می‌رفت‌، ولی‌ بعد از پنج‌ ماه‌ رویارویی‌ با بیماری‌، سرانجام‌ نتوانست‌ در مقابل‌ فشار مضاعف‌ جسمی ‌مقاومت‌ نموده‌ و ناچار بعد از عیادت‌ دکتر خلیل‌ خان‌ ثقفی‌ اعلم‌الدوله‌ (دوست‌ و همسایه‌اش‌ در تهران‌) که‌ عده‌ای‌ از جوانان‌ بختیاری‌ را به‌ سوئیس‌ آورده‌ و به‌ پاریس‌ آمده‌ بود به‌ همراه‌ وی‌ به ‌وطن‌ بازگشت‌ و بعد از اقامتی‌ کوتاه‌ در بوشهر به‌ تهران‌ رفت‌. مصدق‌ بعد از پنج‌ ماه‌ مداوا و استراحت‌ در ایران‌ و این‌ بار به‌ اتفاق‌ خانواده‌ از جمله‌ مادرش‌ ـ که‌ بعد از چهارماه‌ به‌ تهران‌ بازگشت‌ـ در سال‌ 1290 هـ.ش‌(1911 م‌) روانه‌ی‌ سوئیس‌ شد و چون‌ از مدارس‌ ایران‌ مدرکی‌ نداشت‌، با ارایه‌ی‌ تصدیق‌نامه‌ی‌ مدرسه‌ی‌ سیاسی‌ پاریس‌ ـ که‌ قبلا امتحانات‌ سال‌ اول‌ آن‌ را با موفقیت‌گذرانده‌ بود ـ به‌ نام‌ یک‌ محصل‌ رسمی‌ در دانشکده‌ی‌ حقوق‌ شهر نوشاتل‌ ـ شهری‌ که‌ هیچ‌ جایی‌ برای‌ تفریح‌ و وسیله‌ای‌ برای‌ تفنن‌ نداشت‌ ـ ثبت‌نام‌ کرد و بعد از به‌ پایان‌ رساندن‌ امتحانات‌عقب‌مانده‌ی‌ خود در سال‌ دوم‌ مدرسه‌ی‌ سیاسی‌ پاریس‌ و صرف‌نظر کردن‌ از ادامه‌ی‌ تحصیل‌ در فرانسه‌، در مرداد 1290، داوطلب‌ امتحان‌ دو ساله‌ی‌ سیاسی‌ شد که‌ در نهایت‌ توانست‌ به‌قول‌ خودش‌ بعضا با چاشنی‌ شانس‌، از جمله‌ امتحان‌ ترجمه‌ی‌ کتاب‌ “چهار امپراطور ژوستی‌ نین‌”، از عهده‌ی‌ امتحانات‌ برآید

او پس‌ از خاتمه‌ی‌ امتحانات‌ و گرفتن‌ مدرک‌ لیسانس‌ دست‌اندرکار مقدمات‌ تهیه‌ی‌ رساله‌ی‌ دکترای‌ خود شد و با تصویب‌ دانشکده‌ی‌ حقوق‌، پایان‌نامه‌ی‌ خود را به‌ نام‌ “وصیت‌ در حقوق‌اسلامی‌” نوشت‌. وی‌ کار تألیف‌ و تدوین‌ رساله‌ی‌ خود را در تهران‌ با کمک‌ علی‌اصغر ماجدی‌ انجام‌ داد و مقدمه‌ی‌ آن‌ را با یاری‌ شیخ‌ محمدعلی‌ کاشانی‌ نوشت‌ و بعد از سه‌ ماه‌ توقف‌ درتهران‌، برای‌ ترجمه‌ی‌ آن‌ به‌ سوئیس‌ رفت‌. در دوران‌ ترجمه‌ی‌ پایان‌نامه‌، به‌ مدت‌ 9 ماه‌ با کمک‌ یکی‌ از دانشجویان‌ هم‌دوره‌ی‌ خود، در دفتر وکالت‌ یکی‌ از وکلا به‌ نام‌ ژان‌ روله‌ کارآموزی‌نمود و در عالی‌ترین‌ دادگاه‌ نوشاتل در محاکمه‌ای‌ شرکت‌ کرد و تصدیق‌نامه‌ی‌ وکالت‌ خود را به‌ شرط پذیرش‌ تابعیت‌ سوئیس‌ ـ که‌ نیازمند ترک‌ تابعیت‌ قبلی‌ نبود ـ از آن‌ دادگاه‌ گرفت‌.پایان‌نامه‌ی‌ مصدق‌ بعد از طی‌ مراحلی‌ و تصویب‌ شورای‌ دانشکده‌، چند روز قبل‌ از حرکت‌ به‌ ایران‌ در پاریس‌ چاپ‌ و منتشر گردید; مصدق‌ بعد از پایان‌ تحصیلات‌ خود و اخذ مدرک‌ دکترا درژوئیه‌ 1914 ـ یک‌ روز قبل‌ از اعلان‌ جنگ‌ جهانی‌ اول‌ در دوم‌ اوت‌ 1914م‌ ـ به‌ اتفاق‌ همسر و پسرش‌ غلامحسین‌ وارد تهران‌ شد و در حالیکه‌ قصد داشت‌ تا آخر عمر در سوئیس‌ زندگی‌ کند، جنگ‌ بین‌الملل‌ اول‌ باعث‌ شد که‌ نتواند به‌ سوئیس‌ برگردد. اقامت‌ او در سوئیس‌ که‌ از نوامبر 1910 آغاز شده‌ بود تا اواخر ژوئیه‌ 1914 ادامه‌ یافت‌

تألیفات‌

الف‌ ـ کتاب‌ها


الف: “مسؤولیت‌ دولت‌ برای‌ اعمال‌ خلاف‌ قانونی‌ که‌ از مستخدمین‌ دولتی‌ در موقع‌ انجام‌ وظایف‌شان‌ صادر می‌شود و قاعده‌ی‌ عدم‌ تسلیم‌ مقصرین‌ سیاسی‌”: مصدق‌ این‌ رساله‌ را به‌ زبان‌فرانسه‌ در مدرسه‌ی‌ علوم‌ سیاسی‌ پاریس‌ و برای‌ گرفتن‌ تصدیق‌ نامه‌ نوشت‌

ب: “وصیت‌ در حقوق‌ اسلامی‌ (شیعه‌)”: رساله‌ی‌ دکترای‌ مصدق‌ به‌ زبان‌ فرانسه‌ (1914 م‌). قسمت‌هایی‌ از این‌ رساله‌ توسط احمد متین‌دفتری‌، علی‌ معتمدی‌ و نصرالله‌ انتظام‌ ترجمه‌ ودر سال‌ 1302 هـ.ش‌ در تهران‌ در 106 صفحه‌ به‌ چاپ‌ رسید. در سال‌ 1377 نیز علی‌محمد طباطبایی‌ قمی‌ ـ که‌ خود دکترای‌ حقوق‌ و از مبارزان‌ و زندانیان‌ قدیمی‌ست‌ ـ کل‌ پایان‌نامه‌ راکه‌ به‌ گفته‌ی‌ خودش‌ “45 سال‌ پیش‌ آن‌ را ترجمه‌ کرده‌ و در صندوق‌ انتظار جهت‌ یافتن‌ زمان‌ مناسب‌ برای‌ چاپ‌ و نشر آن‌ مانده‌ بود و چندماه‌ هم‌ در وزارت‌ ارشاد برای‌ تحصیل‌ مجوز چاپ‌،بدون‌ پاسخ‌، گرد و خاک‌ بی‌دلیل‌ می‌خورد” از طریق‌ انتشارات‌ زریاب‌، در 216 صفحه‌ منتشر کرد

ج: “کاپیتولاسیون‌ و ایران‌”; این‌ کتاب‌ به‌ دنبال‌ انتشار خبر الغای‌ کاپیتولاسیون‌ در اول‌ اکتبر 1914 در ترکیه‌ی‌ عثمانی‌ و در جهت‌ آگاهی‌ مردم‌ ایران‌ از نتایج‌ منفی‌ وجود چنین‌ قانونی‌ و نیزبرای‌ تشویق‌ دولت‌ ایران‌ به‌ الغای‌ کاپیتولاسیون‌ نگارش‌ یافت‌. این‌ کتاب‌ مصدق‌ که‌ با مطالعه‌ و بررسی‌ مفاد قراردادهای‌ بین‌المللی‌ منعقده‌ بین‌ دولت‌ ترکیه‌ و اروپا نوشته‌ شد، در آبان‌ 1293در پنج‌هزار نسخه‌ به‌ چاپ‌ رسید در حالی‌که‌ مصدق‌، خود، برای‌ اولین‌بار مسئله‌ی‌ کاپیتولاسیون‌ را طرح‌ و مورد نقد و اعتراض‌ قرار داد، حسنعلی‌ منصور نخست‌وزیر ایران‌ در اوایل‌ دهه‌ی‌ 40 در 19 آبان‌ سال‌ 1343،مصدق‌ را به‌ امضای‌ قرارداد مصونیت‌ سیاسی‌ نظامیان‌ دولت‌ آمریکا در ایران‌، متهم‌ کرد که‌ با واکنش‌ مصدق‌ مواجه‌ شد و ایشان‌ در 22 آبان‌ با نوشتن‌ نامه‌ای به‌ منصور ضمن‌ اظهار تعجب ‌نسبت‌ به‌ بیانات‌ او، اعلام‌ کرد که‌ او اولین‌ کسی‌ بوده‌ که‌ در ایران‌ به‌ مصونیت‌ سیاسی‌ اتباع‌ “دول‌ بیگانه‌” اعتراض‌ کرده‌ و در این‌ مورد رساله‌ی‌ “کاپیتولاسیون‌ و ایران‌” را نوشته‌ و خواهان‌الغای‌ این‌ رژیم‌ مخالف‌ آزادی‌ و استقلال‌ مملکت‌ شده‌ است‌

د: “شرکت‌ سهامی‌ در اروپا”: این‌ کتاب‌ بعد از اظهارات‌ اردشیر جی‌، نماینده‌ی‌ زرتشتیان‌ هند در ایران‌، مبنی‌ بر این‌که‌ تاکنون‌ در ایران‌ کتابی‌ درباره‌ی‌ شرکت‌های‌ تجاری‌ منتشر نشده‌ و دراین‌ خصوص‌ کمبودی‌ وجود دارد، با مطالعه‌ی‌ قوانین‌ مختلف‌ کشورهای‌ اروپایی‌، در آبان‌ 1293 در 103 صفحه‌ انتشار یافت‌

ه: “دستور در محاکم‌ حقوقی‌”: این‌ کتاب‌ نتیجه‌ی‌ مطالعات‌ گسترده‌ی‌ حقوقی‌ مصدق‌ بود که‌ برای‌ افزایش‌ کیفیت‌ تدریس‌ خود در بیش‌ از یک‌ هزار صفحه‌ تألیف‌ کرده‌ بود. کاری‌ که‌ موجب ‌تعجب‌ مدیر مدرسه‌ی‌ سیاسی‌ تهران‌، دکتر ولی‌الله‌خان‌ نصر گردید. توضیح‌ این‌که‌ مصدق‌ بعد از خاتمه‌ی‌ تحصیلات‌ در غرب‌، قصد داشت‌ مطالعات‌ خود را استمرار بخشیده‌ و آموخته‌های ‌پیشین‌ خود را در مورد ابواب‌ حقوقی‌، در ایران‌ تکمیل‌ نماید ولی‌ در ایران‌ با پیشنهاد دکتر نصر برای‌ تدریس‌ در مدرسه‌ی‌ سیاسی‌ پاسخ‌ مثبت‌ داد و دو ساعت‌ در هفته‌ در آن‌ مدرسه‌ تدریس ‌می‌کرد. کتاب‌ دستور در محاکم‌ حقوقی‌ به‌ درخواست‌ دکتر نصر و احترام‌ به‌ او و دانشجویان‌ آن‌ مدرسه‌ در امرداد 1294 در 497 صفحه‌ چاپ‌ و منتشر شد، و چون‌ این‌ کتاب‌ قرار بود به‌ خارج‌ ازکشور ارسال‌ گردد، مصدق‌ به‌ رغم‌ این‌که‌ “به‌ استعمال‌ لسان‌ و خط اجنبی‌ معتقد نبود”، برای‌ سهولت‌ در امر سانسور که‌ در زمان‌ جنگ‌ جهانی‌ اول‌ متداول‌ بود، اسم‌ کتاب‌ را به‌ خط و زبان‌فرانسوی‌ بر پشت‌ جلد نوشت‌

و: “مختصری‌ از حقوق‌ پارلمانی‌ در ایران‌ و اروپا برای‌ آقای‌ محترم‌ نمایندگان‌ دوره‌ پنجم‌ تقنینیه‌”: کتاب‌ مذکور در 72 صفحه‌ در سال‌ 1302 انتشار یافت‌

ز: “اصول‌ قواعد و قوانین‌ مالیه‌ در ممالک‌ خارجه‌ و ایران‌ قبل‌ از مشروطیت‌ و دوره‌ی‌ مشروطه‌”: این‌ کتاب‌ ابتدا در سال‌ 1304 منتشر شد و در سال‌ 1377 نیز با پیش‌گفتاری‌ از عزت‌الله‌سحابی‌ و مقدمه‌ای‌ از علی‌اکبر شبیری‌نژاد به‌ وسیله‌ی‌ نشر “فرزان‌” تجدید چاپ‌ شد. مصدق‌، انگیزه‌ی‌ خود را از نوشتن‌ این‌ کتاب‌، ارایه‌ی‌ اطلاعات‌ و تجربیات‌ خود در امور مالی‌ به‌ عموم‌مردم‌ معرفی‌ می‌کند مصدق‌ کتاب‌های‌ پنج‌گانه‌ اخیر را مجانی‌ چاپ‌ نمود و بر صفحه‌ی‌ عنوان‌ آنها نوشت‌: “مجانی‌ و حق‌ طبع‌ و ترجمه‌ آزاد است‌”.

ب‌ ـ مقالات‌

الف: “اسقاط دعاوی‌ یا قاعده‌ی‌ مرور زمان‌”: مصدق‌ این‌ مقاله‌ را در اولین‌ شماره‌ی‌ مجله‌ی‌ علمی‌ در سال‌ 1293 نوشت‌. او ابتدا قصد داشت‌ درباره‌ی‌ سازمان‌ ثبت‌ املاک‌ سوئیس‌ ـ که‌ روی‌ آن‌مطالعاتی‌ داشت‌ ـ مطلبی‌ بنویسد، ولی‌ چون‌ تأسیس‌ چنین‌ سازمانی‌ در ایران‌ آن‌ زمان‌ عملی‌ نبود، از نوشتن‌ این‌ موضوع‌ خودداری‌ کرد و با توجه‌ به‌ شرایط ایران‌ مقاله‌ی‌ “قاعده‌ی‌ مرورزمان‌” را نوشت‌ که‌ باعث‌ ایجاد ارتباط بین‌ او و برخی‌ علمای‌ دینی‌ شد; اما ایراداتی‌ که‌ از طرف‌ آنها بر مقاله‌ وارد گردید و حتا آن‌ را خلاف‌ شرع‌ معرفی‌ کردند، موجبات‌ یأس‌ و نومیدی‌ مصدق‌را فراهم‌ نمود

ب: البته‌ مجله‌ی‌ “علمی‌” نیز که‌ به‌ پیشنهاد حاج‌ میرزایحیی‌ دولت‌آبادی‌و با مشارکت‌ فیروز نصرت‌الدوله‌، غفاری‌ ذکاءالدوله، محمدعلی‌ نظام‌ مافی‌ سالارمعظم، موسی‌ شیبانی‌ذکاءالسلطنه‌ و مصدق‌ تأسیس‌ و انتشار یافت‌، بعد از ده‌ یا پانزده‌ شماره‌ به‌ گفته‌ی‌ مصدق‌ به‌ دلیل‌ تزلزل‌ اجتماع‌ از بین‌ رفت‌

ج: “تصویب‌ بودجه‌ در پارلمان‌های‌ مختلف‌”: در این‌ مقاله‌، مصدق‌ به‌ شرح‌ تاریخچه‌ و روند تصویب‌ بودجه‌ در کشورهایی‌ نظیر آمریکا، انگلیس‌، فرانسه‌ و آلمان‌ و نیز بررسی‌ اصول‌ مالی‌قانون‌ اساسی‌ مشروطیت‌ ایران‌ پرداخته‌ است‌. مقاله‌ی‌ مزبور در مجله‌ی‌ “آینده‌” دوره‌ی‌ اول‌، در سال‌ 1304 بدون‌ نام‌ و با ذکر امضاء محفوظ به‌ چاپ‌ رسید. مجله‌ی‌ “آینده‌” که‌ مصدق ‌برخی‌ مقالات‌ خود را بعضا با امضاء محفوظ در آن‌ می‌نوشت‌، توسط دکتر محمود افشار دوست‌ دوران‌ تحصیل‌ و یار وفادار او اداره‌ می‌شد و افشار در پایان‌ سال‌، نام‌ مقالات‌ مذکور را ذیل‌نام‌ مصدق‌ می‌نوشت‌.

د: “انتخابات‌ در اروپا و ایران‌”: مصدق‌ در این‌ مقاله‌ به‌ شرح‌ قوانین‌ انتخابات‌ در کشورهای‌ مختلف‌ از جمله‌: فرانسه‌، انگلیس‌، آلمان‌، ایتالیا، کانادا و... پرداخته‌ و بحثی‌ را نیز در موردنظام‌نامه‌ی‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ ایران‌ مطرح‌ نموده‌ است‌

ه: “تابعیت‌ در ایران‌”: مصدق‌ در این‌ مقاله‌ به‌ بحث‌ و بررسی‌ قوانین‌ مربوط به‌ تابعیت‌ اتباع‌ خارجی‌ در ایران‌ که‌ اصل‌ آن‌ به‌ تأیید ناصرالدین‌شاه‌ رسیده‌ و در دوره‌ی‌ پهلوی‌ اول‌ هم‌ اجرامی‌شده‌، پرداخته‌ است‌

و: “اصول‌ مهمه‌ی‌ حقوق‌ مدنی‌ و حقوق‌ تجاری‌ ایران‌”: این‌ مقاله‌ درباره‌ی‌ سیر قوانینی‌ مانند حقوق‌ مدنی‌، عقود، حقوق‌ خانواده‌، حقوق‌ توارث‌، املاک‌ و تجارت‌ در ایران‌ از هنگام‌ وروداسلام‌ تا آغاز مشروطیت‌ و نیز دوره‌ی‌ بعد از مشروطیت‌ است‌. مقالات‌ ردیف‌های‌ 3، 4 و 5 در مجله‌ی‌ “آینده‌”، دوره‌ی‌ دوم‌، سال‌ 1305 به‌ چاپ‌ رسید

ز: “طرح‌ پیشنهادی‌ برای‌ اصلاح‌ قانون‌ انتخابات‌”: این‌ مطلب‌ کوتاه‌ در دورانی‌ که‌ مصدق‌ در مجلس‌ چهاردهم‌ نماینده‌ بود، در روزنامه‌ی اطلاعات‌ 1323/2/23 چاپ‌ شد

ح: “مسئله‌ی‌ انتخابات‌”: این‌ مطلب‌ که‌ در یک‌ مقدمه‌ و در شش‌ فصل‌ تنظیم‌ شده‌ به‌ بیان‌ و بررسی‌ قوانین‌ انتخاباتی‌ در ایران‌ پرداخته‌ است‌، در دوره‌ی‌ نمایندگی‌ مصدق‌ در مجلس‌ چهاردهم‌ و به‌ درخواست‌ مجله‌ی‌ “آینده‌”، دوره‌ی‌ سوم‌ در مهرماه‌ 1323 چاپ‌ شده‌ است‌

ج‌ ـ خاطرات‌، نطق‌ها و نامه‌ها

الف: “خاطرات‌ و تألمات‌ مصدق‌”: با یادداشت‌ غلامحسین‌ مصدق‌ و توضیح‌ ایرج‌ افشار; تهران‌، انتشارات‌ علمی‌، چاپ‌ اول‌ 1364، چاپ‌ هشتم‌ 1375. این‌ کتاب‌ توسط دکتر محمدعلی ‌همایون‌کاتوزیان‌ استاد و محقق‌ ایرانی‌ مقیم‌ انگلیس‌ به‌ زبان‌ انگلیسی‌ نیز ترجمه‌ شده‌ است‌

ب: “دکتر مصدق‌ و نطق‌های‌ تاریخی‌ او در دوره‌ی‌ پنجم‌ و ششم‌ تقنینیه‌”; گردآورنده‌ حسین‌ مکی‌، تهران‌، انتشارات‌ جاویدان‌، چاپ‌ سوم‌ 1363. این‌ کتاب‌ قبلا در سال‌های‌ 1324 و1358 نیز چاپ‌ شده‌ بود

ج: “سیاست‌ موازنه‌ی‌ منفی‌ در مجلس‌ چهاردهم‌”: شامل‌ نطق‌های‌ مصدق‌ در مجلس‌ چهاردهم‌، دو جلد در یک‌ جلد، گردآورنده‌ حسین‌ کی‌استوان‌، مدیر روزنامه‌ی‌ “مظفر”، تهران‌انتشارات‌ اسلامی‌، 1327، 1329، 1356

د: “نطق‌ها و مکتوبات دکتر مصدق‌ در ادوار 5و 6و 14و16 مجلس‌ و در دوران‌ نخست‌ وزیری‌ ـ دفتر 1 تا 10” انتشارات‌ مصدق‌ 9ـ1348 (در حال‌ حاضر نایاب‌ و نیازمند تجدید چاپ است‌

ه: “مدافعات‌ مصدق‌ و رولن‌ در دیوان‌ بین‌المللی‌ لاهه‌”، تهران‌، انتشارات‌ زبرجد، بی‌تا

و: “نامه‌های‌ دکتر مصدق‌”، دو جلد، گردآورنده‌: محمد ترکمان‌، تهران‌، نشر “هزاران‌”، 1374 و 1377. ترکمان‌ در جلد اول‌ از این‌ کتاب‌ بس‌ ارزشمند خود تعداد 553 نامه‌ و دست‌خط و درجلد دوم‌ تعداد 693 نامه‌ و دست‌خط از مصدق‌ که‌ خطاب‌ به‌ اشخاص‌ حقیقی‌ و حقوقی‌ داخلی‌ و خارجی‌ است‌ را به‌ چاپ‌ رسانده‌ است‌

ز: “دکتر محمد مصدق‌ در محکمه‌ی‌ نظامی‌”، سرهنگ‌ جلیل‌ بزرگ‌مهر، دو جلد، تهران‌، نشر تاریخ‌ ایران‌، 1363. این‌ کتاب‌ که‌ شامل‌ دفاعیات‌ دکتر محمد مصدق‌ در دادگاه‌ بدوی‌ نظامی‌است‌ دوبار در سال‌های‌ 69 و 78 در یک‌ جلد توسط انتشارات‌ “نیلوفر” نیز انتشار یافته‌ است‌

ح: “دکتر محمد مصدق‌ در دادگاه‌ تجدیدنظر نظامی‌”، جلیل‌ بزرگ‌مهر، تهران‌، شرکت‌ سهامی‌ انتشار، 1365

ط: “دکتر محمد مصدق‌ و رسیدگی‌ فرجامی‌ در دیوان‌ کشور”، تهران‌، شرکت‌ سهامی‌ انتشار، 1365 یا 1367

ی: “تقریرات‌ مصدق‌ در زندان‌”، زیر نظر ایرج‌ افشار، تهران‌، سازمان‌ کتاب‌، 1359; این‌ کتاب‌ تحت‌ عنوان‌ “رنج‌های‌ سیاسی‌ دکتر مصدق‌” با توضیحات‌ عبدالله‌ برهان‌ به‌ وسیله‌ی‌نشر در سال‌ 70 نیز چاپ‌ گردید و چاپ‌ سوم‌ آن‌ در سال‌ 1377 منتشر شد



منابع‌

افشار، ایرج‌: مصدق‌ و مسایل‌ حقوق‌ و سیاست‌، تهران‌، انتشارات‌ زمینه‌، چاپ‌ اول‌، مهرماه‌ 1358 -
ـ بزرگمهر، جلیل‌: رنج‌های‌ سیاسی‌ دکتر محمد مصدق‌، به‌ کوشش‌ عبدالله‌ برهان‌، تهران‌، نشر ثالث‌، چاپ‌ دوم‌ 1377
ـ ترکمان‌، محمد: نامه‌های‌ دکتر مصدق‌، دو جلد، تهران‌، نشر هزاران‌، چاپ‌ اول‌، جلد اول‌، 1374 و چاپ‌ اول‌، جلد دوم‌ 1377
ـ غلامحسین‌، مصدق‌: در کنار پدرم‌ مصدق‌، خاطرات‌ غلامحسین‌ مصدق‌، ویرایش‌ و تنظیم‌ از سرهنگ‌ غلامرضا نجاتی‌، تهران‌، انتشارات‌ رسا، چاپ‌ سوم‌، 1369
ـ مصدق‌، محمد: خاطرات‌ و تألمات‌، به‌ کوشش‌ ایرج‌ افشار، تهران‌، انتشارات‌ علمی‌، چاپ‌ هشتم‌، تابستان‌ 1375
ـ مصدق‌، محمد: وصیت‌ در حقوق‌ اسلامی‌ (شیعه‌)، ترجمه‌ی‌ علی‌محمد طباطبایی‌ قمی‌، تهران‌، انتشارات‌ زریاب‌، چاپ‌ اول‌، 1377
ـ نجاتی‌، غلامرضا: مصدق‌; سال‌های‌ مبارزه‌ و مقاومت‌، جلد 1، تهران‌، انتشارات‌ رسا، چاپ‌ اول‌، 1377
ـ نجاتی‌، غلامرضا: جنبش‌ ملی‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ ایران‌ و کودتای‌ 28 مرداد 1332، تهران‌، شرکت‌ سهامی‌ انتشار، چاپ‌ هفتم‌، 1372


 


دكتر محمد مصدق ، فرزند ميرزا هدايت الله ( معروف به وزير دفتر ) در سال ۱۲۶۱ شمسي در تهران به دنيا آمد . پس از درگذشت پدرش لقب مصدق السلطنه به دكتر محمد مصدق داده شد . مصدق دورههاي مقدماتي و متوسطه را در شهرهاي تبريز و تهران به پايان رساند . پس از بازگشت به تهران به عنوان مستوفي محاسب خراسان برگزيده شد و به اين استان رفت . پس از مدتي به تهران برگشت و در دوره اول مجلس شوراي ملي مشروطيت به نمايندگي انخاب شد ، اما به علت صغر سن ، اعتبارنامهاش پذيرفته نشد . در سال ۱۲۸۷ شمسي به فرانسه رفت و در مدرسه علوم سياسي پاريس به تحصيل مشغول شد و ديپلم عالي دريافت كرد . سپس به سوئيس رفت و در دانشكده حقوق دانشگاه نوشاتل به فراگيري حقوق خصوصي پرداخت . سرانجام در سال ۱۲۹۰ شمسي با ارائه پايان نامه «وصيت در حقوق اسلام» موفق به دريافت دكتراي حقوق خصوصي شد . پايان نامه او در سال ۱۹۱۱ ميلادي در بلوار سن ميش فرانسه چاپ و منتشر شد . گفته ميشود كه وي نخستين فرد ايراني است كه دكتراي حقوق دريافت كرده است .
پس از مراجع به ايران ، در كابينه مشير الدوله براي وزارت عدليه انتخاب شد ، اما بنابر دلايلي به عنوان والي فارس منصوب شد . پس از تشكيل دادگستري نوين و به وجود آمدن كميسيونهاي تهيه و تدوين قوانين ، مصدق به عنوان عضو رسمي و غير رسمي كميسيونهاي مختلف به انجام وظيفه پرداخت . دكتر مصدق چند بار به نايندگي مجلس ، وزير ماليه و وزير خارجه منصوب شد و آخرين سمت او نخست وزيري در اواخر دهه ۲۰ و اوائل دهه ۳۰ شمسي بود . نهضت ملي شدن صنعت نفت ، در زمان وي به سرانجام رسيد .
برخي آثار حقوقي دكتر مصدق عبارت است از : دستور در محاكم ، حقوق پارلماني در ايران و اروپا ، اصول و قوانين ماليه ، مدارك حقوق اسلامي و وصيت در مذهب شيعه به ضميمه حقوق مدنيه ( ترجمه از فرانسه با همكاري دكتر احمد متين دفتري ، علي معتمدي و نصر الله انتظام ) ، وصيت در حقوق اسلام ( پايان نامه دكتري به زبان فرانسه )
دكتر محمد مصدق ، پس از ۸۵ سال عمر پرتلاش و با عزت و بعد از دوازده سال تبعيد در روستاي احمد آباد قزوين ، در سال ۱۲۴۵ چشم از جهان فروبست .


روزشمار و تقويم‌ عمر‌ دکتر محمد مصدق

29 ارديبهشت‌ 1261 شمسي‌/ 29 رجب‌ 1299 قمري‌: ولادت‌ در تهران‌ از پدر ميرزا هدايت‌ ا... وزير دفتر و مادر ملک‌ تاج‌ خانم‌ نجم‌ السلطنه‌.
1217 شمسي‌: وفات‌ پدر ميرزا هدايت‌ که‌ از رجال‌ شريف‌ و با نجابت‌ عهد قاجار و وزير دفتر بود.
1275 شمسي‌/ 1314 قمري‌ بنا به‌ تحصيلات‌ و قابليت‌ شخصي‌ و از طرفي‌ به‌ واسطه‌ي‌ حضور سابق‌ پدر در مقام‌ مستوفي‌ خراسان‌ ايشان‌ به‌ خراسان‌ و به‌ منظور تصدي‌ استيفاي‌ خراسان‌ عزيمت‌ نمود. درهمين‌ سال‌ ناصرالدين‌ شاه‌ به‌ قتل‌ رسيد.
1285 شمسي‌ بنا به‌ درخواست‌ رجال‌ و بزرگان‌ ايالت‌ اصفهان‌ از آن‌جا به‌ نمايندگي‌ دوره‌ اول‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ انتخاب‌ شده‌ لکن‌ مجلس‌ به‌ علت‌ به‌ حد نصاب‌ نرسيدن‌ سن‌ ايشان‌ را نپذيرفت‌.
1286 شمسي‌: به‌ عضويت‌ جامع‌ آدميت‌ درآمد. در همين‌ سال‌ ورود به‌ مجمع‌ انسانيت‌ و قبول‌ نيابت‌ رياست‌ آن‌.
1287 شمسي‌: عزيمت‌ به‌ فرانسه‌ و آغاز تحصيل‌ در مدرسه‌ي‌ علوم‌ سياسي‌ پاريس‌ در رشته‌ي‌ علوم‌ ماليه‌ يا اقتصاد سياسي‌ پس‌ از سه‌ سال‌ به‌ علت‌ کسالت‌ يک‌ بار به‌ ايران‌ مراجعت‌ نموده‌ و دوباره‌ به‌ اروپابرگشت‌ و در شهر نوشاتل‌ سوييس‌ در رشته‌ي‌ دکتراي‌ حقوق‌ به‌ تحصيل‌ مشغول‌ و سال‌ 1292 فارغ‌ التحصيل‌ گرديده‌ و رساله‌ي‌ دکتراي‌ خود با عنوان‌ وصيت‌ در حقوق‌ اسلام‌ و حقوق‌ شرعي‌ زنان‌ در سال‌ 1293 به‌چاپ‌ رسانيد.
1293 شمسي‌: بازگشت‌ به‌ ايران‌ و تدريس‌ در مدرسه‌ي‌ علوم‌ سياسي‌ تهران‌.
و هم‌ زمان‌ به‌ تأليف‌ و نشر آثاري‌ کاپيتولاسيون‌ و ايران‌ ـ دستور در محاکم‌ حقوقي‌ ـ شرکت‌هاي‌ سهامي‌ در اروپا پرداخت‌.
1294: براي‌ مدتي‌ در عضويت‌ حزب‌ اعتدال‌ و سپس‌ حزب‌ دموکرات‌ درآمد. و در آبان‌ ماه‌ همين‌ سال‌ به‌ عضويت‌ کميسيون‌ تطبيق‌ حوالجات‌ جانشين‌ ديوان‌ محاسبات‌ از طرف‌ مجلس‌ سوم‌ به‌ مدت‌ 2 سال‌انتخاب‌ شد.
1296 شمسي‌ : معاونت‌ وزارت‌ ماليه‌ و رييس‌ کل‌ محاسبات‌
1298 شمسي‌ مطابق‌ با 1919 ميلادي‌: عزيمت‌ به‌ اروپا و اقامت‌ در سوييس‌ و مخالفت‌ با قرارداد 1919
1299 شمسي‌: بازگشت‌ از اروپا و ورود به‌ بندر بوشهر و ديدار با بزرگان‌ و سران‌ بوشهر و ايلات‌ فارس‌ و تمايل‌ مردم‌ آن‌ سامان‌ و ارسال‌ عريضه‌ به‌ پايتخت‌ و در نهايت‌ با موافقت‌ دولت‌ مشيرالدوله‌ به‌ ايالت‌ فارس‌به‌ بوشهر منصوب‌ گرديد. 19 مهرماه‌ 1299 الي‌ سوم‌ فروردين‌ 1300 شمسي‌
پس‌ از کودتاي‌ سوم‌ اسفند 1299 از طريق‌ صحبت‌ براي‌ عموم‌ رجال‌ و نوشتن‌ مقالات‌ و روشن‌گري‌ به‌ مخالفت‌ شديد با کودتاي‌ شيد ضياء پرداخت‌ و در اول‌ سال‌ 1300 ناچارٹ از والي‌گري‌ فارس‌ استعفا و براي‌مصون‌ ماندن‌ از تعرض‌ کودتاچيان‌ مدتي‌ در ميان‌ ايل‌ قشقايي‌ و سپس‌ به‌ دعوت‌ سران‌ بختياري‌ به‌ ايل‌ بختياري‌ پناه‌ برد.
1300 شمسي‌
14 خرداد تا 29 دي‌ ماه‌ در کابينه‌ي‌ قوام‌السلطنه‌ با اخذ اختيارات‌ قانوني‌ از مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ به‌ مدت‌ سه‌ ماه‌ در پست‌ وزارت‌ ماليه‌ مشغول‌ شد. در ترميم‌ کابينه‌ به‌ وزارت‌ خارجه‌ برگزيده‌ شد ولي‌ نپذيرفت‌. و از28 بهمن‌ والي‌ آذربايجان‌ شد.
1302 شمسي‌: نماينده‌ مردم‌ تهران‌ در دوره‌ پنجم‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ تشکيل‌ کميسيون‌ معارف‌ با هماهنگي‌ آيات‌ عظام‌ حوزه‌ قم‌
کتاب‌ حقوق‌ پارلماني‌ در ايران‌ و اروپا نيز تأليف‌ نمود.
1305 شمسي‌ تيرماه‌: نماينده‌ مردم‌ تهران‌ در دوره‌ ششم‌ و مخالفت‌ با کابينه‌ مستوفي‌ الممالک‌ موضوع‌ صلاحيت‌ دو تن‌ از وزرا: وثوق‌ الدوله‌ و ذکاءالملک‌ فروغي‌
1307: به‌ علت‌ ادامه‌ مخالفت‌ با هيأت‌ حاکمه‌ از طريق‌ مجلس‌ مخصوصٹ با اختيارات‌ داور وزير عدليه‌ به‌ ناچار خانه‌ نشين‌ گرديد.
1319ـ1315 شمسي‌ : در اين‌ چند سال‌ به‌ علت‌ فشار حکومت‌ رضاخاني‌ خانه‌ نشين‌ بود و حتا از تدريس‌ در دانشکده‌ نيز محروم‌ گرديد. و تا سال‌ 1319 در احمدآباد ساوجبلاغ‌ و تهران‌ تحت‌ نظر نظميه‌ اقامت‌اجباري‌ نمود.
1319 شمسي‌ 5 تيرماه‌: توسط شهرباني‌ رضاخان‌ بازداشت‌ و به‌ زندان‌ بيرجند منتقل‌ گرديد.
1319 23 آذر: بنابه‌ فشار عده‌اي‌ از رجال‌ که‌ هنوز قدرت‌ نفس‌ کشيدن‌ داشتند به‌ احمدآباد بازگردانده‌ شد و تحت‌ نظر قرار گرفت‌ تا شهريور 1320 که‌ اجازه‌ خروج‌ گرفت‌.
1322 شمسي‌ 14 اسفند: نماينده‌ اول‌ مردم‌ تهران‌ در دوره‌ 14 مجلس‌ شورا گرديد و مخالفت‌ با اعتبارنامه‌ نمايندگي‌ سيدضياء در پيش‌ گرفت‌.
1323 شمسي‌: مخالفت‌ با اعطاي‌ هرگونه‌ امتياز نفت‌ به‌ خارجيان‌ و پيشنهاد طرح‌ چهار ماده‌اي‌ منع‌ دولت‌هاي‌ ايران‌ براي‌ مذاکره‌ با خارجيان‌ درباره‌ي‌ واگذاري‌ امتياز نفت‌ و تصويب‌ آن‌
1323 شمسي‌ : حمله‌ به‌ دزدان‌ بيت‌المال‌ و زد و بندچي‌هاي‌ دستگاه‌هاي‌ دولتي‌ و درخواست‌ اخراج‌ دکتر ميليسپو مستشار آمريکايي‌ در امور مالي‌ ايران‌.
1324 شمسي‌: رهبري‌ اقليت‌ مجلس‌ در استراکسيون‌ عليه‌ کابينه‌ صدرالاشراف‌.
1326 شمسي‌ آذر: رأي‌ تمايل‌ 53 تن‌ از نمايندگان‌ مجلس‌ شوراي‌ ملي‌ به‌ نخست‌ وزيري‌ مصدق‌ ـ در اين‌ زمان‌ حکيم‌ الملک‌ با 4 رأي‌ نخست‌ وزير شد.
در اين‌ سال‌ با فرمايشي‌ بودن‌ انتخابات‌ مجلس‌ حکومت‌ احمد قوام‌ آن‌ را به‌ طور علني‌ تحريم‌ نمود.
1328 شمسي‌: مخالفت‌ با تشکيل‌ مجلس‌ قلابي‌ مؤسسان‌ که‌ ساخته‌ دست‌ هژير و اشرف‌ بود.
1328 شمسي‌ 22 مهر: به‌ نحوه‌ي‌ برگزاري‌ انتخابات‌ مجلس‌ شانزدهم‌ اعتراض‌ و با جمعي‌ از ياران‌ خود در دربار تحصن‌ نمود.
1328 شمسي‌ 21 آبان‌ماه‌: اعلام‌ تشکيل‌ جبهه‌ ملي‌ ايران‌ در اين‌ سال‌ پس‌ از ترور عبدالحسين‌ هژير وزير دربار باز به‌ حومه‌ احمدآباد تبعيد گرديد.
1328 شمسي‌ 18 بهمن‌: رفع‌ حصر خانگي‌ و ورود به‌ تهران‌ و نطق‌ تاريخي‌ ميدان‌ بهارستان‌ در 18 بهمن‌ و اعتراف‌ به‌ انتخابات‌ مجلس‌ شانزدهم‌ و در نهايت‌ انحلال‌ مجلس‌.
1329 شمسي‌ 19 فروردين‌: انتخابات‌ مجددٹ برگزار شد و مصدق‌ نماينده‌ اول‌ تهران‌ شد.
1329 شمسي‌: مخالفت‌ با نخست‌ وزير رزم‌آرا
توضيح‌: مصدق‌ که‌ از نظامي‌ شدن‌ فضاي‌ سياسي‌ و هم‌ از پشت‌ پرده‌ از عدم‌ رضايت‌ شاه‌ مبني‌ بر گزينش‌ رزم‌آرا خبر داشت‌. به‌ مخالفت‌ برخاست‌ و رزم‌آرا بعد از تحمل‌ مشکلات‌ فراوان‌ در هنگام‌ معرفي‌ کابينه‌به‌ناچار با اردوگاه‌ چپ‌ مخصوصٹ حزب‌ توده‌ از پشت‌ پرده‌ مغازله‌ ايي‌ آغاز نمود که‌ تمايلات‌ زنده‌ ياد صادق‌ هدايت‌ برادر خانم‌ رزم‌ آرا بي‌تأثير نبود و همين‌ امر در نهايت‌ باعث‌ گرديد که‌ در مسجد سپهسالار و باسري‌ پرشور برخاک‌ بيفتد.
1329 شمسي‌ تيرماه‌: کميسيون‌ ويژه‌ موضوع‌ نفت‌ تشکيل‌ شد و مصدق‌ به‌ رياست‌ آن‌ برگزيده‌ شد.
و در 15 آبان‌ماه‌ پيشنهادملي‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌ از سوي‌ نمايندگان‌ جبهه‌ ملي‌ خصوصٹ دکتر مصدق‌ مطرح‌ شد. در 29 اسفند مجلس‌ شورا طرح‌ مصدق‌ را براي‌ ملي‌ شدن‌ نفت‌ تصويب‌ نمود.
1330 شمسي‌ 12 ارديبهشت‌: به‌ نخست‌ وزيري‌ رسيد و در 29 خرداد از شرکت‌ نفت‌ انگليس‌ و ايران‌ خلع‌ يد نمود که‌ نقش‌ زنده‌ياد مهندس‌ بازرگان‌ در اداره‌ صنعت‌ نفت‌ چشم‌گير بود.
در همين‌ سال‌ 23 الي‌ 27 مهر: در شوراي‌ امنيت‌ سازمان‌ ملل‌ حاضر و از حقانيت‌ نهضت‌ ملي‌ نفت‌ ايران‌ دفاع‌ نموده‌ و تحسين‌ جهانيان‌ را برانگيخت‌.
1331 شمسي‌ خرداد ماه‌: حضور در ديوان‌ لاهه‌ و دفاع‌ از حقانيت‌ ملت‌ ايران‌. پس‌ از بازگشت‌ و در 25 تيرماه‌ به‌ علت‌ دخالت‌ شاه‌ در امور دولت‌ مخصوصٹ موضوع‌ وزارت‌ جنگ‌ مصدق‌ استعفا نمود و قوام‌ به‌ نخست‌وزيري‌ رسيد. مخالفت‌هاي‌ گسترده‌ي‌ مردم‌ و قيام‌ ملي‌ 30 تير به‌ ناچار قوام‌ و دربار عقب‌ نشيني‌ نمود و مجلس‌ مجددٹ مصدق‌ را به‌ نخست‌ وزيري‌ رسانيد.
در 31 تيرماه‌ ديوان‌ دادگستري‌ لاهه‌ رأي‌ به‌ نفع‌ ملت‌ ايران‌ صادر نمود.
در هشتم‌ مرداد همين‌ سال‌ لايحه‌ اختيارات‌ قانوني‌ نخست‌ وزيري‌ تصويب‌ گرديد و عده‌اي‌ از نمايندگان‌ مجلس‌ و تني‌ چند از نمايندگان‌ جبهه‌ ملي‌ که‌ مصدق‌ را پاي‌بند به‌ سياسي‌ بازي‌ و گنجاندن‌ در حريم‌بسته‌ حزبي‌ خويش‌ نمي‌ديدند و مصدق‌ سر تسليم‌ در مقابل‌ فشارهاي‌ آن‌ها مبني‌ بر انتخاب‌ تمامي‌ دولت‌مردان‌ و وزراء از ميان‌ هم‌ حزبي‌هاي‌ خويش‌ فرود نمي‌آورد به‌ آغوش‌ دربار رفته‌ و مشکلات‌ عديده‌اي‌ برسر راه‌ مصدق‌ به‌ وجود آوردند. حتي‌ جناح‌ مذهبي‌ آن‌ روز مثل‌ مصطفي‌ کاشاني‌ را نيز با خود همراه‌ ساختند. در اين‌ ميان‌ حسين‌ مکي‌ که‌ روزي‌ عنوان‌ سرباز فداکار ميهن‌ به‌ خود اختصاص‌ داده‌ بود در تاختن‌ به‌آرمان‌هاي‌ ملي‌ مصدق‌ بي‌شرمي‌ و رسوايي‌ تمام‌ نمود و تمامي‌ آبروي‌ خويش‌ بر سر سوداي‌ بازار مکاره‌ سياست‌ باخت‌. مظفر بقايي‌ نيز راه‌ دربار رفت‌. لکن‌ بزرگ‌ مرداني‌ آن‌ روز از حريم‌ تنگ‌ و نوپاي‌ حزبي‌ به‌درآمده‌ و وسيع‌تر نگريستند و با پيشواي‌ نهضت‌ همراهي‌ به‌ ياد ماندني‌ نمودند ازجمله‌: آيات‌ عظام‌ طالقاني‌ زنجاني‌ لاري‌ و... و بزرگ‌مرداني‌ هم‌چون‌ خليل‌ ملکي‌ داريوش‌ فروهر مرحوم‌ دهخدا بازاري‌ مسلمان‌ ومردم‌دار حاج‌ مانيان‌ و حاج‌ حسن‌ شمشيري‌ جهان‌ پهلوان‌ تختي‌ و عده‌ي‌ کثيري‌ از فعالان‌ دانشگاهي‌ و فرهنگي‌ و سياسي‌. اما متأسفانه‌ توطئه‌هاي‌ دربار و بعضي‌ از مجلسيان‌ فريب‌ خورده‌ و دست‌ بيگانگان‌طماع‌ در کار بود و علي‌رغم‌ آن‌ که‌ با پيام‌ عمومي‌ مصدق‌ و حضور قاطع‌ مردم‌ مجلس‌ منحل‌ گرديد و محمدرضا به‌ بغداد و از آن‌ جا به‌ رم‌ فرار نمود لکن‌ به‌ علت‌هاي‌ گفته‌ شده‌ در همه‌ي‌ اين‌ سال‌ها و به‌ خصوص‌ضعف‌ تشکيلاتي‌ جبهه‌ي‌ ملي‌ و عدم‌ استفاده‌ به‌ موقع‌ از توده‌ ملت‌ و تسامح‌ بيش‌ از حد مصدق‌ با مخالفان‌ در 28 مرداد بار ديگر آرمان‌هاي‌ اين‌ ملت‌ مظلوم‌ و همواره‌ چشم‌ به‌ راه‌ در ميانه‌ي‌ راه‌ ناقص‌الخلقه‌ ماند.
از 17 آبان‌ 32 محاکمه‌ نظامي‌ مصدق‌ آغاز و سپس‌ به‌ 3 سال‌ زندان‌ محکوم‌ شد لکن‌ دربار و کودتاچيان‌ را رسوا نمود و در اين‌ مدت‌ يار ديرينه‌ و وزير شجاع‌ امور خارجه‌اش‌ دکتر حسين‌ فاطمي‌ در بيدادگاه‌ نظامي‌شاه‌ تيرباران‌ نمودند.
هرچند که‌ شاه‌ و دار و دسته‌اش‌ تلاش‌ داشتند که‌ کودتا را قيام‌ ملي‌ جلوه‌ دهند لکن‌ پايمردي‌ يادگاران‌ مصدق‌ هم‌چون‌ سحابي‌ ـ طالقاني‌ ـ بازرگان‌ ـ فروهر ـ مانيان‌ ـ شمشيري‌ و... اين‌ مجال‌ را هرگز به‌ آن‌هانداد و درخت‌ مقاومت‌ استوار ماند تا در 24 بهمن‌ 57 خون‌ با ناحق‌ ريخته‌ شهيد حسين‌ فاطمي‌ با شليک‌هاي‌ پياپي‌ و در بام‌ مدرسه‌ي‌ علوي‌ و به‌ سينه‌ پرکينه‌ و نفرت‌ نصيري‌ پاسخ‌ داده‌ شود.
مرحوم‌ بازرگان‌ در جواب‌ دادستان‌ و در محاکمه‌ نظامي‌ خويش‌ در جواب‌ سؤال‌ نظر شما نسبت‌ به‌ قيام‌ ملي‌ 28 مرداد چيست‌ شجاعانه‌ پاسخ‌ داد: قيام‌ فواحش‌ روسپيان‌ و لمپن‌ها
1335 13 مردادماه‌ دوره‌ي‌ زندان‌ به‌ پايان‌ رسيد و دوره‌ي‌ تبعيد به‌ احمدآباد مجددٹ آغاز گشت‌ و مزاحمات‌ شديد توسط دستگاه‌ حکومت‌ شاه‌ براي‌ مصدق‌ حتا در ديدار با نزديکان‌اش‌ ايجاد مي‌گرديد و در اين‌زمان‌ به‌ سرطان‌ فک‌ و دهان‌ مبتلا گرديده‌ لکن‌ اجازه‌ خروج‌ از کشور براي‌ معالجه‌ نيافت‌.
سرانجام‌ در 14 اسفندماه‌ 1345 مطابق‌ با 5 مارس‌ 1967 در غربت‌ احمدآباد به‌ جاودانه‌هاي‌ اين‌ ملت‌ بدل‌ گرديد تا عصر همان‌ روز محدود ياران‌ باوفايش‌ ترتيبات‌ کفن‌ و دفن‌ او را در همان‌ خانه‌اش‌ بدهند وجهان‌ پهلوان‌ تختي‌ شجاعانه‌ و بي‌ هيچ‌ واهمه‌اي‌ بر پيکر ارجمند پيشوا بوسه‌ زند و سحابي‌ او را غسل‌ دهد.
رژيم‌ از ترس‌ تجمع‌ مردم‌ در تشييع‌ جنازه‌ حتا از انتقال‌ پيکر او به‌ محل‌ شهداي‌ 30 تير جلوگيري‌ نمود.
25 سال‌ پس‌ از کودتا هنگامي‌ که‌ محمدرضا شاه‌ با شهبانو براي‌ يافتن‌ پناهگاهي‌ در جزيره‌اي‌ گمنام‌ و در کشور بدنام‌ پاناما به‌ التماس‌ افتاده‌ بودند و از متحدان‌ روز کودتا حتا تماس‌ تلفني‌ هم‌ دريافت‌نمي‌کردند مردم‌ اين‌ ديار با حضور ميليوني‌ خويش‌ احمد آباد را از غربت‌ به‌ درآوردند و از هر دسته‌ و مرام‌ سياسي‌ و فکري‌ بر تراب‌ پاک‌ رهبر صاحب‌ منش‌ نهضت‌ بوسه‌ها زدند و اشک‌ شوق‌ ريختند
.

 

                                مصطفی عدل                

 

مصطفی عدل معروف به منصورالسلطنه، در 1261 در تبريز تولد يافت. پدرش حاج ابراهيم خليل از معاريف و بزرگان تبريز بود و به شغل قضاوت اشتغال داشت. مدتی رياست ديوانخانه خراسان با او بود. عدل تحصيلات ابتدايی و مقدماتی را در تبريز انجام داد و سپس عازم مصر شد و دوره متوسطه را در آنجا گذرانيد. بعد در پاريس در رشته حقوق ثبت نام نمود و درجه ليسانس گرفت. در 1282 به ايران بازگشت و در وزارت امور خارجه استخدام شد و اولين مأموريت او نايب سومی سفارت ايران در مصر بود. بعد با سمت نايب دوم تفليس گرديد و چندی در آنجا انجام وظيفه کرد تا سرانجام به تهران احضار و معاونت دارالترجمه وزارت امور خارجه را به او سپردند. در 1286 به وزارت عدليه انتقال يافت و سمت قضائی گرفت و کتابی تحت عنوان حقوق اساسی نوشت، به استادی مدرسه علوم سياسی برگزيده شد. عدل در وزارت عدليه مراحل ترقی را پيمود و به معاونت آن وزارتخانه رسيد. در کودتای 1299 در کابينه صد روزه سيد ضياءالدين طباطبائی به کفالت وزارت عدليه منصوب شد. در اين سمت قوانين مهمی مانند قانون ثبت اسناد و قانون مرور زمان را تهيه و به تصويب رسانيده، مورد اجرا قرار داد ولی پس از سقوط کابينه سيد ضياءالدين، مدتی بيکار ماند، به تدريس در مدرسه عالی حقوق پرداخت. در تشکيلات نوين عدليه که در سال 1306 عی امبر داور بنياد نهاد، عدل به خدمت قضائی دعوت شد و با رتبه 9 قضائی مدير کل تهيه قوانين و احصائيه شد و در تهيه و تصويب قوانين مهمی که در آن تاريخ ضرورت کامل داشت، تلاش بسيار نمود و قريب 8 سال در اين سمت باقی و برقرار بود.

در 1314 از وزارت عدليه به وزارت امور خارجه انتقال يافت و سمت وزير مختاری ايران در ژنو و نمايندگی دائمی در جامعه ملل به او تفويض شد و در همين سمت رياست صدمين دوره اجلاسيه شورای جامعه ملل را عهده دار گرديد. در 1316 به ايران بازگشت و به سمت معاونت وزارت امور خارجه منصوب و چندی نيز عهده دار کفالت آن وزارتخانه شد. در 1317 به وزير مختاری ايران در ايتاليا تعيين گرديد و تا مهر ماه 1320 ش (1941 م ) در آن سمت انجام وظيفه می کرد . پس از اشغال ايران از طرف قوای متفقين و قطع رابطه سياسی ايزان و ايتاليا به تهران احضار شد و از طرف دکتر عيسی صديق وزی فرهنگ وقت، به جای علی اکبر دهخدا به رياست دانشکده حقوق و علوم سياسی و اقتصاد برقرار گرديد وی دکتر عبدالله معظمی را به معاونت خويش به جای دکتر علی شايگان برگزيد .

در اسفند 1320 در آخرين ترميم کابينه ذکاءالملک فروغی به وزارت فرهنگ معرفی شد ولی با استعفای فروغی ، کابينه سقوط نمود . جانشين فروغی ، علی سهيلی بود که در کابينه خود ، عدل را در وزارت فرهنگ تثبيت کرد .

در نخست وزيری دوم علی سهيلی در 1322 ، عدل وزير مشاور کابينه شد. در سال بعد همان سمت را در کابينه محمد ساعد مراغه عهده دار گرديد . در آذر 1323 در کابينه مرتضی قلی بيات ( سهام السلطان ) به سمت وزير دادگستری تعيين و به مجلس شورای ملی معرفی شد.

در کابينه اول ابراهيم حکيمی و کابينه محسن صدر ، وزير مشاور گرديد. در 1324 با سمت رياست هيئت نمايندگی ايران در کنفرانس سانفرانسيسکو شرکت نموده ، تنطق مفصل و بليغی به زبان فرانسه در مورد تخليه ايران و پرداخت خسارات ناتشی از جنگ ايران نمود و بعد در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در نيويورک حضور به هم رسانده ، درباره حقانيت ايران و حفظ استقلال و تماميت ارضی کشور تلاش بسيار نموده .

در سال 1326 در کابينه احمد قوام ، ابتدا وزير دادگستری و بعد وزير مشاور شد . در سال 1327 (1948 م ) در نخست وزيری عبدالحسين حژير و محمد ساعد مراغه ای ، سمت وزارت مشاور داشت .

در سال 1328 پس از تاسيس مجلس سنا در ايران از طرف شاه به سناتوری آذربايجان اتنخاب شد . تا اينکه در سال 1329 به بيماری سرطان درگذشت او دو بار وزير فرهنگ ، دو نوبت وزير دادگستری و هفت بار وزير مشاور در کابينه های ايران بوده است .

مصطفی عدل علاوه بر استادی و رياست دانشکده حقوق يکی از علما و حقوق دانان ايران بود و در تمام کميسيون هايی که برای تهيه قوانين تشکيل می شد عضويت داشت . پس از تصويب قانون مدنی ايران وی شرحی از قانون مزبور تهيه و انتشار داد. اين کتاب علاوه بر تدريس در دانشگاه مورد استفاده قضات دادگستری نيز واقع می شد و قريب نبم قرن کتاب مزبور از بهترين منابع حقوق مدنی ايران بود و به دفعات تجديد چاب شد . عدل در جوانی به مصاهرت ميرزا رضا قلی خان هدايت (نيرالملک ) درآمد . نيرالملک نيز از بزرگان علم ادب بود و علاوه بر وزارت معارف چندی رياست ديوان عالی تميز را داشت . از عدل حين الفوت يک پسر و چهار دختر باقی ماند . ناصر ذولفقاری ، دکتر محسن مظاهر و دکتر طاهر ضيائی دامادهای او بودند .

                       سعيد حکمت

در 1292 در تبريز تولد يافت. پس از انجام تحصيلات ابتدايی و متوسطه به اروپا رفت و تحصيلات خود را در رشته پزشکی در فرانسه به اتمام رسانيد و تخصص خود را در جراحی پايان داد و بعد از مراجعت به ايران، چندی در تبريز به مداوای بيماران پرداخت، سپس به تهران آمد و ساليان دراز رياست پزشکی قانونی با او بود. در دوره هيجدهم مجلس شورای ملي، از ارسباران به وکالت رسيد و مجموعا هفت دوره قريب ربع قرن وکيل مجلس شورای ملی بوده است. وی در رشته تخصصی خود از افراد متخصص و با استعداد بود. مدت های طولانی در دانشکده حقوق رشته جرم شناسی و دانشگاه پليس تهران و دوره فوق ليسانس حقوق جزای دانشگاه ملی تدريس می نمود. وی تأليفاتی نيز دارد

منشور کورش بزرگ (اولین اعلامیه حقوق بشر)

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

رويكردي به مباني حقوق بشر درايران

اشاره : نوزدهم آذرماه ، پنجاه وچهارمين سالگرد تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشراست اين اعلاميه كه منشور رهايي بخش انسانها از قيد وبند ستمگران محسوب مي شود متضمن برخي ا زاساسي ترين حقوق فطري انسانها ست . دراين منشور ،  برتساوي انسانها درعرصه هاي علمي ، آموزشي ، فعاليت هاي اجتماعي واقتصادي وسياسي و… تأكيد شده است . دراين نوشتار ، با بررسي اصول حاكم براعلاميه مذكور ، مباني اين اصول را درتاريخ ايران كاوش مي كنيم .

          حقوق بشردرايران باستان

          نخستين اعلاميه حقوق بشردرجهان ، درايران باستان ودرزمان كوروش بزرگ هخامنشي ، صادرشده است . كوروش ذوالقرنين  دراين منشور ، برده داري واسير آزادي راممنوع اعلام كرده وبه بازگرداندن همه اسيران وبردگان به سرزمين هاي متبوعشان ، دستورداده است . بامطالعه بخشهايي از اين اعلاميه كه به هنگام  فتح بابل از سال 550 سال قبل ازميلاد صادر شد مي فهميم كه كوروش بزرگ دست به سنت شكني زده وازشيوه مرسوم آن زمان كه اعمال سياست زمين سوخته وقتل عام مغلوبين بوده احتراز مي كند ومي گويد :‹‹ سپاهان من ، بدون مزاحمت ،  درميان شهر بابل حركت كردند من به هيچ كس اجازه نمي دادم كه سرزمين سومر واكد را دچار هراس كند … من احتياجات بابل وهمه عبادتگاههايش را درنظرداشتم ودربهبود وضعشان كوشيدم . من يوغ ناپسند بابل را برداشتم ، خانه هاي مخروبه آنان را آباد كردم ، من به بدبختي هاي آنان ، پايان بخشيدم .‹‹ درعصر داريوش هخامنشي نيز شاهد يك قانون جامع هستيم كه به ‹‹ دادنامه داريوش ›› شهرت يافته است . سلسه مقرارت آيين زردشت – كه ونديداد ناميده مي شود . – مبتني برهمين دادنامه است . يكي ازمظاهر حقوق بشر دردوران هخامنشي ، بردباري مذهبي است . داريوش بزرگ ،  دادگري وعدالتخواهي را به بهترين شيوه درزمان خودش برقرار كرد ودراين ميان ، ازدادرسان ويژه مسائل دشوار حقوقي ياري مي جست . اوقانون  اساسي كشور را برمبناي بردباري ديني ورعايت حقوق اقليتهاي مذهبي ، تدو ين كرده بود ودرنگارش اين قانون، آداب ورسوم وسنتهها وقوانين ومقرارت ملل مغلوب را تاجايي كه به كيان امپراتوري هخامنشي لطمه نمي زد ،لحاظ كرده بود . اوبراي اجراي هرچه بهترقانون اساسي ، شورايي متشكل از دادرسان خانواده شاهنشاهي وموبدان را مسؤول نظارت براجراي قانون قرار داده بود . اين شورا،گزارشهايي را كه ازشهر بانان وايالتهاي امپراتوري اخذ مي كرد به اطلاع پادشاه مي رسانيد . به اين ترتيب را ه برهرگونه اعمال تبعيض نژادي مذهبي ، بسته مي شد وكليه ملل مغلوب باوجود تفاوتهاي نژادي ، مذهبي ، زباني و… باهم داشتند ، تحت لواي امپراتوري هخامنشي ،  درصلح وصفا به سرمي بردند واين مرهون سياست تبعيض زدايي حكمرانان وقت بوده است . قرنها بعد است كه دراعلاميه حقوق بشر، چنين حقي براي انسانها به رسميت شناخته شده است . درماده دوم اين اعلاميه آمده است :‹‹ هركس مي تواند بدون هيچ گونه تمايز ، مخصوصا از حيث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقيده سياسي يا هر عقيده ديگر وهمچنين مليت ، وضع اجتماعي ، ثروت ، ولادت يا هرموقعيت ديگر ، ا زتمام حقوق وكليه آزادي هايي كه دراعلاميه حاضرذكر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هيچ تبعيضي به عمل نخواهد آمد كه مبتني بروضع سياسي ، اداري ، قضايي يا بين الملل كشور يا سرزميني باشد كه شخص با آن تعلق دارد . خواه اين كشور ، مستقل ، تحت قيمومت يا غير خود مختار بوده يا حاكميت آن به شكلي محدود شده باشد .››

          درعصر هخامنشي ، حق پناهندگي افراد به كشورها ، مراعات مي شد . ماجراي پناهندگي ‹‹ تميستوكل ›› سردار بزرگ يوناني به دربار اردشير هخامنشي نمونه اي ا زاعمال اصل رعايت حق پناهندگي اتباع كشورهاي بيگانه است كه درماده 14 اعلاميه جهاني حقوق بشر برآن تأكيد شده است :

          ‹‹ هركس حق دارد دربرابر تعقيب ، پناهندگي جست وجو كند ودركشورهاي ديگر ، پناه اختيار كند .››

          رعايت حقوق اجتماعي افراد ، يكي ديگر از نمونه هاي تضميني حقوق فطري انسانها وتوجه به حقوق بشر دراين دوران است . دراسناد به دست آمده از تخت جمشيد درلوح هاي معروف به الواح گنجينه ، پرداخت مزد كارگران كه دراملاك شاهنشاهي كار مي كرده اند ، ذكر شده است وحتي براي كارگران ، تسيهلات ويژه اي مانند مرخصي زايمان وجود داشته داشتند وحتي برخي مشاغل مانند كارگاههاي خياطي ، زنان سرگروه كارگران مرد وزن ، بوده اند. قرنها بعد است كه درماده 23 اعلاميه جهاني حقوق بشر ، برشرايط منصفانه ورضايت بخش براي كار ورفع تبيعض افراد در اخذ اجرت مساوي درمقابل كار برابر ، تأكيد شده است .

          درزمان اشكانيان نيز برحق اساسي مردم درتعيين سرنوشت سياسي واجتماعي شان ، توجه مي شده است . دراين زمان ، درمجلس شورا وجود داشته است كه يكي متشكل ازشاهزادگان وديگري ا زگردهم آمدن بزرگان قوم ومغان تشكيل مي شد . مجلس مؤسسان كه حاصل جلسات مشترك اين دو مجلس بود ،  وظيفه عزل ونصب پادشاه را برعهده داشت . انتخاب حكام ولايات وسرداران نظامي برعهده مجلس شاهزادگان بود . بنابراين حكومت اشكاني مبتني برتمركز زدايي بود  وبرمشاركت مردم دراداره اموركشور تأكيد داشت اين امر درماده 21 اعلاميه جهاني حقوق بشر نيز ذكر شده است . اين ماده ، برمشاركت مردم دراداره امور كشور بطورمستقيم يا از طريق نمايندگان منتخب تأكيد كرده است . همچنين اصل تساوي حقوق زوجين كه درماده 16 اعلاميه جهاني بشرتصريح شده ، درعصر اشكاني مراعات مي شده است دراي دوره زن ومرد حق طلاق داشتند ودرصورتي كه زن از افكار همسر خود ناخشنود  بود وپاكدامني خود را ثابت مي نمود، مي توانست ازمرد طلاق بگيرد .براي مرد نيز تنها درصورتي كه زن نازا بود يا فاقد بكارت اخلاقي بود ويا به جادوگري مي پرداخت ، حق طلاق منظور مي شد . دردوران ساسانيان نيززن ومرد ، بطورمساوي ا زحقوق اجتماعي وسياسي برخوردار بوده اند . دراين دوره ،  زنان نيزمانند مردان حق آموزش وپرورش ، انجام مراسم ديني ومذهبي وحتي داوري وقضاوت را عهده دار بوده اند . حق طلاق براي آنها موجودبود .دراين دوره ، حق فعاليتهاي اقتصادي وسياسي كه بيشترزنان جهان تا چندين سال پيش از آن محروم بوده اند ،  منظور مي شد ودرامور سياسي برخي زنان به مقامان بالاي سياسي دست يافتند . در زمينه علوم مذهبي نيززناني وجود داشتند كه درفقه زردشت ، حتي از مردان نيز متبحرتر بودند . دراين دوره ، كودكان نيزحقوق مخصوصي داشتند . اطفال 7تا 8 سال مسؤوليت جزايي نداشتند واز8 سال تا 16 ساله به مجازات تأديبي مي رسيدند .

          عصر اسلامي ودوران معاصر

          پس ازورود اسلام به ايران بيش ازگذشته به حقوق بشرتوجه شد ونظامي مبتني برتساوي حقوق انسانها ، پايه ريزي شد .  دراين نظام هرگونه فاصله طبقاتي نفي شد وتقوي ملاك برتري انسانها شد . بنابراين درحقوق اسلامي ، همه افراد ، اعم اززن ومرد ،پيروجوان ، سياه وسپيد ،داراي حقوق يكسان هستند . آيه شريفه ‹‹ انا خلقنا كم من ذكر وانثي وجعلنا كم شعوبا وقبائل لتعارفوا ان اكرمكم عندالله اتقاكم ›› . برهمين معني تأكيد مي كند .

          درحقوق اسلامي ،  مهمترين اصل حاكم برحقوق بشر كه ممنوعيت مجازات فاقد اين قصد مجرمانه است ،تأكيد شده است .درحديث ‹‹ رفع القلم ›› عوامل رافعه مسؤوليت كيفري ( خواب ،مستي ، صغر ، جنون ،اجبارو…) مورد توجه قرارگرفته است .بنابراين هزار وچهارصد سال پيش از اينكه مكاتب حقوق جزا وجرم شناسي به اين نتيجه برسندكه مجازات اشخاص منوط به اثبات عنصرمعنوي ومادي جرم است ، درآيين اسلام ، مسؤوليت  كيفري اشخاص منوط به احراز قصد مجرمانه شده است .

          يكي ديگري از اصول سياسي حقوق بشر كه درعصر اسلامي بدان توجه مي شده است . قاعده ‹‹ لاضررولاضرروزياني درآيين اسلام ، بدون جبران خسارتي كه ديده است به زيان رساننده مراجعه كند وازاوحق قانوني شرعي خويش را مطالبه كند .

          درحقوق بشر اسلامي اصل تساوي مجازاتها نيز مراعات مي گردد . بانگاهي به آيات الاحكام جزايي اسلام اين نكته ثابت مي شود كه درهركجاي قرآن براي جرمي مجازات تعيين شده است ، برزن ومرد ، بطوريكسان مجازات اعمال مي شود . براي نمونه آيه شريفه ‹‹   الزانيه والزاني فاجلد ومائه جلده›› برتساوي مجازات شلاق ( صد ضربه )‌براي زن ومرد زناكارتأكيد مي كند ويا آيه شريفه ‹‹ السارقه والسارق فاقطعوا ايديهما ›› ناظربراجراي حد قطع دست براي زن ومرد سارق است واز اين حيث ، تفاوتي دراعمال مجازات به دليل تفاوت جنسيت وجود ندارد . تساوي زن ومرد درساير حقوق اجتماعي نيز درآيين اسلام مراعات مي گردد.اصل بيستم قانون اساسي نيز دراين باره مي گويد :‹‹ همه افراد ملت اعم از زن ومرد ، يكسان درحمايت قانون قراردارند واز همه حقوق انساني ، سياسي ، اقتصادي ، اجتماعي وفرهنگي با رعايت موازين اسلام برخوردارند ››.

          همه افراد از حقوق اجتماعي بدون درنظرگرفتن تفاوتهايي نژادي ومذهبي وقومي وجنسي ، دراعلاميه جهاني حقوق بشرنيز تأكيد شده است .ماده (7) اعلاميه مذكور ، مي گويد :‹‹ همه دربرابرقانون ›› مساوي هستندوحق دارند بدون تبعيض وبطورمساوي ازحمايت قانون برخوردار شوند … ››

          درحقوق اسلامي حق اقامه دعوي براي مردم درقبال تخلفات مقامات دولتي پيش بيني شده است . وجود ديوان مظالم دردوره هاي مختلف كه به شكايات مردم ازكاركنان دولت رسيدگي مي كرد نمونه اي ا زنهادهاي ضامن حقوق بشر درعصر اسلامي است كه درحال حاضر ، ديوان عدالت اداري را مي توان با اندكي مسامحه جايگزين آن دانست . اين نهاد براساس اصل يكصد وهفتاد وسوم قانون اساسي ، ‹‹ به منظور رسيدگي به شكايات تظلمات واعتراضات مردم نسبت به مأمورين ياواحدها يا آيين نامه هاي دولتي واحقاق حقوق آنها … ›› تشكيل شده است كه زيرنظر قوه قضاييه به انجام وظيفه مي پردازد .همچنين ‹‹ سازمان بازرسي كل كشور›› يكي ديگر از نهادهاي ضامن حقوق بشر است كه مستند به اصل يكصد وهفتاد وچهارم قانون اساسي ، برحسن جريان امور واجراي صحيح قوانين دردستگاههاي اداري ، نظارت مي كند .

          باتوجه به جميع آنجه گفته شد ، مشخص مي گردد كه درميهن عزيزمان ، اصول حاكم برحقوق بشر ، بالقوه موجود است وبسياري ازحقوق فطري انسانها ، مراعات مي گردد واگرنواقصي به چشم مي آيد ،با تلاش مردم عزيز ونمايندگان محترم مجلس ، مرتفع خواهد شد .

          منابع :

        1)تاريخ ايران باستان – حسن پيرنيا

        2) كوروش ذوالقرنين – ابوكلام آزاد

        3)سهم ايران درسياست كشورداري – دكترعسگر حقوقي

        4)قانون ودادگستري درشاهنشاهي ايران باستان – اشرف احمدي

        5)زن درحقوق ساساني – بارتلمه – مترجم دكترميرزماني

        6)حقوق بشر دراسلام – دكتر مهرپور.

محارب كيست؟ و محاربه چيست؟

 هدف اين بحث، مشخص كردن موضوع حدى است كه در شرع بنابه نص قرآن كريم و روايات متواتر، براى محارب معين شده است. در تنقيح موضوع حد محارب سخن بسيار رفته است، آيا موضوع آن فقط كسى است كه براى ترساندن مردم سلاح كشيده باشد، يا هر كس به هر نحو حتى مثلا به صورت بغى، محارب با خدا و پيامبر باشد موضوع آن است؟ و يا به طور مطلق هر مفسد فى الارض حتى اگر افساد او به صورت جنگ و محاربه هم نباشد، موضوع اين حد است؟ پايه اين بحث بر استظهار از آيه مباركه و روايات مخصوص حد محارب، استوار است. آنچه در آيه و در روايات آمده، عنوان (محاربه با خدا و پيامبر) و عنوان (مفسد فى الارض) است، كدام يك از اين دو عنوان موضوع حد محارب است، عنوان (محارب) يا عنوان (مفسد فى الارض) يا مجموع هر دو، يا هر يك از آنها مستقلا -بر اين پايه كه اين دو، يكى نباشند؟ براى روشن شدن مطلب، چند جهت را مورد بحث قرار مى دهيم:

جهت اول: مفاد آيه محاربه در آيه، دو قيد آمده است: (محاربه اللّه والرسول) و(الافساد فى الارض)، كه درباره هر يك بايد به بحث پرداخت. كلمه (محاربه) از ماده (حرب) گرفته شده و نقيض كلمه (سلم) (صلح) است. محاربه در اصل به معناى (سلب) و گرفتن است و (حرب الرجل ماله) به معناى (سلب الرجل ماله) است، يعنى (مال آن مرد را از او گرفتند). چنين كسى را (محروب) و(حريب) مى گويند. اطلاق واژه حرب بر كسى كه براى جنگيدن يا ترسانيدن ديگران سلاح كشيده باشد، به اين اعتبار است كه او مى خواهد جان يا مال يا قدرت يا ملك ديگرى را از او بگيرد.

به هر حال معناى حقيقى حرب هرچه باشد، اضافه شدن لفظ محاربه به (اللّه) و(الرسول) در آيه مباركه، قرينه اى است بر اينكه معناى حقيقى اين كلمه مراد نيست، زيرا محاربه به معناى حقيقى آن، با خدا ممكن نيست و با رسول اگرچه ممكن است اما قطعا در اين جا مراد نيست، زيرا خصوص كسانى كه با شخص پيامبر مى جنگيدند مقصود آيه نيست، چه در اين صورت آيه اختصاص داشت به زمان حيات پيامبر، در حالى كه كسانى كه با پيامبر مى جنگيدند فقط كافران زمان او بودند و چنانكه خواهد آمد، كافران زمان پيامبر قطعا از مدلول اين آيه بيرون هستند. بلكه نفس اضافه شدن لفظ محاربه به خدا و رسول باهم، خود قرينه اى است بر اينكه مراد از آن، معناى گسترده ترى از جنگ مستقيم و شخصى است و آن معنا يكى از اين دو امر است:

1 . مراد از محاربه همان گونه كه در لسان العرب آمده، هر گونه عصيان و مخالفت با حكم خدا و رسول است و ظاهر عبارت علامه طباطبائى در (تفسير الميزان) نيز همين معنا را مى رساند. بر اين اساس، استعمال لفظ محاربه در مطلق عصيان و مخالفت، از قبيل مجاز در كلمه است.

2 . مراد از محاربه با خدا ورسول، محاربه با مسلمانان است ولى به منظور بزرگ جلوه دادن آن و توجه دادن به اهميت امت اسلامى و اينكه جنگ با امت اسلام به منزله جنگ با خدا و رسول است، لفظ محاربه در آيه، به خدا و رسول اضافه شده است. زيرا امت اسلام منتسب به خدا و پيامبر و تحت ولايت آنهاست. چنين معنايى به منزله مجاز در اسناد است. فاضل مقداد در تفسير خود، همين معنا را برگزيده است.

ظاهرا، احتمال دوم متعين است، زيرا عنوان (حرب) در آيه به كار رفته است و مقتضاى آن اين است كه اين كلمه به معناى خود استعمال شده باشد و الغاى معناى اصلى آن، وجهى ندارد. علاوه بر اين، پذيرفتن مجاز اسنادى در اين جا روان تر و رساتر است، زيرا منتسب كردن امت اسلام به خدا و رسول و محاربه با آن را محاربه با خدا و رسول دانستن، بيانگر نكته عرفى روشن و رسايى است. بر خلاف احتمال اول و استعمال لفظ محاربه در مطلق معصيت و مخالفت با امر و نهى شارع.

بر اين اساس، بايد پذيرفت كه هر گونه محاربه اى با مسلمانان در اين معناى مجازى لحاظ شده است. محاربه انواع گوناگونى دارد، گاهى كافران با مسلمانان مى جنگند و گاهى گروهى از خود مسلمانان عليه حكومت اسلامى قيام مى كنند و با آن مى جنگند، و گاهى گروهى از مسلمانان به قصد ايجاد ناامنى و ارعاب و غارت و خون ريزى، با گروهى ديگر از ايشان به جنگ مى پردازند. هر قسم از اين محاربه ها را مى توان مجازا محاربه با خدا و رسول به شمار آورد و در نتيجه مصداق آيه كريمه دانست، اما با توجه به قراين متعدد، بدون شك محاربه كافران با مسلمانان، مراد آيه نيست. روشن ترين اين قرينه ها، استثنايى است كه در آيه بعد آمده است (الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم) ظاهر اين آيه آن است كه مراد از توبه، توبه از محاربه است نه توبه از شرك، و اين خود قرينه اى است بر آنكه اين محاربان از مسلمانان هستند و به مجرد اينكه قبل از پيروزى بر آنها، دست از محاربه بردارند و توبه كنند، ساير احكام مسلمانى در مورد آنان اجرا مى شود -چنانچه در ديگر حدود الهى نيز اين چنين است اما اگر محاربان از كافران باشند و جنگ با آنها به سبب كفرشان باشد، در صورتى عفو شامل حال آنها مى شود كه در حصن اسلام در آيند و صرف دست از جنگ كشيدن كافى نيست. بلكه اساسا تعبير (توبه) كه در آيه آمده است به خودى خود شاهد بر آن است كه منظور آيه، محاربان مسلمان است نه كافر، چرا كه توبه براى مسلمان است نه براى كافر، كافر ايمان مى آورد و داخل حوزه اسلام مى شود و براى اين حالت، تعبير توبه به كار نمى رود.

در هر صورت، ترديدى نيست كه آيه محاربه، شامل محاربه كافرانى كه از روى كفر با مسلمانان مى جنگندند نمى شود.

بلى اگر كافرى به قصد ارعاب و غارت با مسلمانان بجنگد، مشمول آيه محاربه مى شود، ولى مصداق قسم سوم از اقسام محاربه خواهد بود. مقصود بيان اين نكته است كه محاربه اى كه به خاطر اسلام و كفر، يا به قصد سرنگون كردن حكومت اسلامى، ميان كافران و مسلمانان در مى گيرد، قطعا مشمول آيه نيست. پس مراد از محاربه در آيه، يا قسم دوم از محاربه است يعنى محاربه مسلمانانى كه از روى بغى و سركشى عليه حكومت اسلامى شورش كرده اند كه همان محاربه با امام و حاكم اسلامى است، يا قسم سوم از محاربه است يعنى محاربه به صورت ارعاب و تجاوز به مال و جان مسلمانان.

برخى گفته اند:

(از ظاهر آيه چنين بر مى آيد كه موضوع احكامى كه در آيه بيان شده است، خصوص مسلمانانى است كه در مقابل دولت اسلامى به قيام مسلحانه برخيزند و شامل كسى كه به قصد ارعاب مردم و گرفتن اموال آنها، دست به اسلحه مى برد و كسى كه گناهان كبيره انجام مى دهد، نمى شود. زيرا كسى كه در مقابل دولتى بايستد كه پيامبر بنيان گذار آن بوده است حقيقتا محارب با پيامبر است، اما كسى كه با گروهى از مسلمانان به قصد گرفتن اموال آنها محاربه كند، حقيقتا محارب با پيامبر شمرده نمى شود.

بلى اگر دليل خاصى وجود داشته باشد كه چنين محاربى را نيز محارب با پيامبر بشمرد، آن را مى پذيريم، البته در اين صورت چنين محاربى، از مصاديق ادعايى موضوع آيه است، يعنى مى توان ادعا كرد كسى كه به قصد برهم زدن امنيت و آرامشى كه دولت اسلامى ايجاد كرده است، دست به سلاح ببرد، همانند كسى است كه مستقيما به جنگ با دولت برخاسته باشد. اما بايد دانست كه گسترش دايره عموم به نحوى كه شامل مصاديق ادعايى نيز شود، خلاف ظاهر است و نمى توان آنرا پذيرفت مگر اينكه دليلى و قرينه اى در كار باشد و در اين آيه چنين قرينه اى وجود ندارد. اگر ما باشيم و نفس آيه محاربه، آيه موارد ارعاب مسلحانه را در بر نمى گيرد.) بر اين سخن اشكالاتى وارد است:

اولا، چنانكه پيش از اين اشاره كرديم، اضافه محاربه به خدا و رسول حتى در مورد بغى و قيام عليه حكومت اسلامى، از نوع اضافه حقيقه نيست. به صرف اينكه نخستين بنيان گذار دولت اسلامى شخص پيامبر(ص) بوده است نمى توان گفت كه اگر كسى امروز هم عليه دولت اسلامى قيام كند، حقيقتا محارب با پيامبر است. در اينجا محاربه حقيقى با پيامبر صدق نمى كند. پس چاره اى نيست جز اينكه به (مجاز) متوسل شد، مجاز در اسناد يا مجاز در كلمه، و در هر دو فرض همان گونه كه محاربه مجازى در مورد قيام و محاربه با دولت اسلامى صدق مى كند، در مورد محاربه با مسلمانان و ارعاب و سلب امنيت آنها نيز صدق مى كند، چرا كه امت اسلامى نيز از دست آوردهاى پيامبر بوده و تحت ولايت اوست.

ثانيا، در روايات شيعه و سنى و در تفسير و تاريخ، ثابت شده است كه شان نزول آيه مباركه، ماجراى (عرنيين) يا قومى از بنى ضبه بوده است كه بيمار بودند و نزد پيامبر(ص) آورند، پيامبر بدانها فرمود: نزد ما بمانيد و چون سلامت خود را باز يافتيد، شما را به سريه اى مى فرستم. ايشان گفتند ما را از مدينه به جايى ديگر بفرست، پيامبر ايشان را به محل نگهدارى شترهاى زكاتى فرستاد تا از ادرار شترها براى مداوا و از شير آنها براى خوراك خود استفاده كنند. چون شفا يافتند و قوت گرفتند، سه نفر از نگهبانان شترها را كشتند. اين خبر به پيامبر رسيد و او على(ع) را از پى آنان فرستاد، آنها در بيابانى نزديك يمن سرگردان شدند و نمى توانستند از آن خارج شوند، على(ع) ايشان را اسير كرد و نزد پيامبر آورده. آن گاه اين آيه نازل شد: (انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله...)).

اگر چه روايات شيعه و سنى و نيز سخنان تاريخ نويسان در تفصيل جزئيات و خصوصيات اين داستان مختلف است بعضى گروه مذكور را از بنى سليم شمردند و بعضى از عرينه (قومى در بجيله)، يا در بعضى روايات آمده است كه پيامبر آنها را به دار آويخت و دست و پايشان را قطع كرد و چشمانشان را نيز درآورد، زيرا آنان با نگهبانان شترها همين كار را كرده بودند، و برخى ديگر از روايات اهل سنت و روايات ما چنين رفتارى را تكذيب كرده و گفته اند كه پيامبر هرگز چشمى را درنياورد و فقط دست و پاى آنان را قطع كرد. با اين همه، اصل اين داستان و نزول آيه در شان آن، شايد از مسلمات باشد و اينكه محاربه اين گروه، از نوع غارت اموال و قتل نگهبانان زكات بوده نه از نوع بغى و قيام عليه حكومت اسلامى، نيز از واضحات است. بر اين اساس جاى ترديد نيست كه آيه مباركه به قسم سوم از اقسام محاربه نظر دارد زيرا قدر متيقن در مورد آيه همين قسم سوم است.

ثالثا، اين نظر خلاف ظاهر روايات خاصه اى است كه در پى مى آيند. اين روايات كه به شرح و تفصيل موضوع آيه پرداخته اند فقط قسم سوم از اقسام محارب را ذكر كرده اند يعنى كسى كه به قصد ارعاب، سلاح كشيده باشد و درباره باغيان و سركشان عليه حكومت، سكوت كرده اند. با اين وصف چگونه ممكن است كه اين روايات را حمل كرد بر بيان مصداق ادعايى موضوع در حالى كه اصلا متعرض بيان مصداق حقيقى آن نشده اند، آيا مى توان اين گونه بيان را بيان عرفى دانست؟ بدين ترتيب روشن مى شود كه آنچه مورد نظر آيه مباركه است، همانا محاربه به صورت ارعاب و سلب امنيت از مردم است و در اين نكته هيچ ترديدى روا نيست، چنانكه تمامى فقيهان و مفسران نيز مراد آيه را همين گونه فهميده اند.

در جايى ديگر ادعا شده كه اطلاق آيه به گونه اى است كه شامل (باغى) نيز مى شود هر چند قدر متيقن يا (مورد) آيه، محاربه به صورت ارعاب و سلب امنيت باشد. تقريب اين ادعا آن است كه: عنوان (محاربه با خدا و پيامبر) ولو به صورت مجازى بر هر دو نوع محاربه (بغى و ارعاب)، صدق مى كند از اين رو اختصاص دادن آن به يكى از اين دو مصداق، بى وجه است هر چند يكى از اين دو مصداق (مورد) آيه باشد، چون مورد آيه هيچگاه مخصص مدلول آيه نخواهد بود.بر اين اساس مى توان با تمسك به اطلاق آيه، محارب با دولت اسلامى را نيز كه در فقه به عنوان (باغى) تعبير مى شود، مشمول اطلاق آيه دانست و حد محارب را بر او اثبات كرد. معتبره طلحه بن زيد را هم شاهد بر اين ادعا آورده اند:

طلحه بن زيد عن ابى عبداللّه(ع) قال: سمعته يقول كان ابى يقول: ان للحرب حكمين، اذا كانت قائمه لم تضع اوزارها ولم يثخن (تضجر) اهلها فكل اسير اخذ فى تلك الحال فان الامام فيه بالخيار ان شاء ضرب عنقه وان شاء قطع يده و رجله من خلاف بغير حسم و تركه يتشحط فى دمه حتى يموت فهو (وهو) قول اللّه عز وجل:

(انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله ويسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجله من خلاف...) الا ترى ان المخير الذى خير اللّه الامام على شىء واحد وهو الكفر (الكل) وليس على اشياء مختلفه. فقلت لابى عبداللّه(ع) قول اللّه عز وجل: (او ينفوا من الارض)، قال: ذلك الطلب (للطلب) ان تطلبه الخيل حتى يهرب فان اخذته الخيل حكم عليه ببعض الاحكام التى وصفت لك. والحكم الاخر، اذا وضعت الحرب اوزارها واثخن اهلها فكل اسير اخذ على تلك الحال فكان فى ايديهم فالامام فيه بالخيار ان شاء من عليهم وان شاء فاداهم انفسهم وان شاء استعبدهم فصاروا عبيدا.) (طلحه بن زيد مى گويد از امام صادق(ع) شنيدم كه فرمود:

پدرم مى فرمود: جنگ دو حكم دارد، تا زمانى كه جنگ بر قرار است و هنوز دشمن مغلوب نشده است، هر اسيرى كه در اين حال گرفته شود، امام در مورد آن اختيار دارد كه گردن او را بزند يا يك دست و يك پاى او را از چپ و راست قطع كند و او را رها كند تا در خون خود دست و پا زند تا بميرد و اين است معناى آيه (انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله ويسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجله من خلاف او ينفوا من الارض). آيا نمى بينيد كه آنچه را كه خدا به اختيار امام واگذاشته است فقطيك چيز است نه چند چيز و آن هم عبارت است از كيفيت نابود كردن.

راوى مى گويد به امام عرض كردم: در آيه آمده است (او ينفوا من الارض). امام فرمود: اين در مورد كسى است كه از جنگ فرار كند و سواران او را دنبال كنند، اگر او را گرفتند، بعضى از احكامى را كه گفتم در مورد او اجرا مى شود. اما حكم دوم جنگ آن است كه هرگاه جنگ به پايان رسيد و دشمن شكست خورد، اسيرى كه در اين حال گرفته شود، امام اختيار دارد كه اگر بخواهد بر آنان منت نهد و رهايشان كند، يا از آنها فديه بگيرد و يا آنها را به بردگى بگيرد.) ادعاى چنين اطلاقى را نيز نمى توان پذيرفت، بلكه نظر درست در اين باره همان است كه مشهور فقها و مفسران بر آن هستند يعنى اينكه آيه اختصاص دارد به قسم سوم از اقسام محاربه كه همان محاربه با مسلمانان به قصد افساد و ارعاب است و شامل محاربه بغات و كفار نمى شود. ما براى دفع اين ادعا و تاييد استظهارى كه خود از آيه محاربه عرضه داشتيم، نخست هدايت مى جوييم از سخنان قهاى بزرگوار شيعه در تفسير آيه كريمه و فهم ايشان از آن، سپس باز مى گرديم به توضيح استظهار مورد نظر خود:

شيخ صدوق در باب حدود كتاب هدايه مى فرمايد:

(محارب چنانكه در آيه كريمه آمده است يا به قتل مى رسد، يا مصلوب مى شود، يا يك دست و يك پاى او را از چپ و راست قطع مى كنند، يا تبعيد مى شود. اين به امام واگذار شده كه اگر بخواهد او را مصلوب مى كند و اگر بخواهد دست و پاى او را از چپ و راست قطع مى كند و اگر بخواهد او را تبعيد مى كند.)شيخ مفيد در باب حدود و آداب كتاب مقنعه مى فرمايد:(هرگاه اهل فساد در دارالاسلام سلاح بكشند و اموال مردم را از آنان بگيرند، امام مخير است كه اگر بخواهد آنها را با شمشير بكشد يا به دار بياويزد تا بميرند، يا دست و پاى آنها را از چپ و راست قطع كرده و يا آنها را تبعيد كند...) سخن اين دو بزرگ، صريح است در اينكه محارب به معناى مصطلح آن يعنى كسى كه به قصد فساد و ارعاب مردم و غارت آنها سلاح بكشد، داخل در مدلول آيه است، اما اينكه آيه اختصاص به اين قسم محارب دارد و شامل محاربه كافران و باغيان نمى شود، از آنجا به دست مى آيد كه در سخن اين دو بزرگ اشاره اى به محاربه كافران و باغيان نشده است و حكم اين قسم از محاربان را بيان نكرده و فقط حد محارب به معناى مصطلح فقهى آن را بيان كرده اند، در حالى كه ايشان در صدد بيان حدود مقرر شرعى بوده اند، و اگر اين حد، حكم ثابت شرعى در مورد هر محاربى به معناى اعم آن مى بود، مى بايست باغى و كافر محارب را نيز به عنوان موضوع اين حكم شرعى بيان مى كردند و به ذكر محاربه به معناى اخص آن، اكتفا نمى كردند.

شيخ طوسى در باب قطاع الطريق از كتاب مبسوط مى فرمايد:

(خداوند در آيه كريمه فرمود: (انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله ...) و مردم در مراد اين آيه اختلاف كرده اند، گروهى مى گويند:

مراد آن، اهل ذمه است كه پيمان ذمه را شكسته و به دارالحرب پيوسته و به جنگ با مسلمانان برخاسته اند، اينان همان محاربانى هستند كه خداوند در اين آيه آنها را ذكر كرده است، و حكم آنها بر اين نافرمانى همين مجازاتى است كه در آيه آمده است. گروهى ديگر مى گويند: مراد آيه مرتدها هستند كه از اسلام رويگردان شده اند و هرگاه كه امام بدانها دست يابد، مجازات مذكور در آيه را در حق آنها اعمال خواهد كرد. زيرا آيه محاربه در مورد عرنيين نازل شده كه وارد مدينه شدند ولى آب و هواى مدينه با مزاج آنان سازگار نبود و شكمشان باد كرد و رويشان زرد شد. پيامبر بدانها فرمود كه از مدينه بيرون رفته و به محل نگهدارى شتران زكات بروند و از شير آنها بياشامند و از ادرار آنها براى درمان خود استفاده كنند. آنان نيز چنين كردند و چون سلامت خود را باز يافتند، شتربان را كشته و شترها را با خود بردند. پيامبر به دنبال آنها فرستاد و آنها را گرفته و دست و پاى ايشان را قطع و چشمشان را از حدقه درآورد و آنان را در گرما انداخت تا مردند. تمامى فقيهان «عامه» بر اين نظرند كه مراد آيه، قطاع الطريق (رهزنان) هستند كه عبارتند از كسانى كه سلاح كشيده و به ارعاب و راهزنى مى پردازند. مطابق روايات ما، مراد آيه هر كسى است كه سلاح كشيده و مردم را مى ترساند چه در دريا و چه در خشكى، چه در شهر و چه در بيابان و روايت شده كه دزد نيز محارب است. در بعضى از روايات ما هم آمده كه مراد آيه قطاع الطريق هستند، چنانكه فقهاى عامه نيز همين گونه گفته اند.) سخن شيخ طوسى صريح است در اينكه آيه اختصاص به محارب به معناى اخص آن دارد. دست بالا، او گفته كه تمامى فقها -مقصود او فقهاى عامه است آيه را مختص به قطاع الطريق مى دانند و قطاع الطريق را نيز اين گونه معنا كرده است: (كسى كه سلاح كشيده و راهها را ناامن كرده و رهزنى مى كند). اما مطابق روايات ما، مراد آيه، هر كسى است كه سلاح كشيده و مردم را بترساند چه در دريا و چه در خشكى و چه در شهر و چه در بيابان، بلكه روايت كرده اند كه دزد نيز محارب است، و اين معنا، اختصاص به قطاع الطريق و كسى كه بيرون از شهر راهزنى مى كند، ندارد. سپس نقل كرده كه همانند نظر فقهاى عامه، در برخى از روايات ما نيز آمده است كه مراد آيه، قطاع الطريق هستند.

شيخ طوسى در كتاب خلاف نيز تحت عنوان (كتاب قطاع الطريق) آورده است:

(مساله 1: محاربانى كه خداوند در آيه محاربه ذكر كرده است، همان قطاع الطريق هستند كه سلاح مى كشند و راهها را ناامن كرده و رهگذران را مى ترسانند. ابن عباس و گروهى از فقهاء همين را گفته اند. گروهى هم گفته اند: محاربان مورد نظر آيه، اهل ذمه اى هستند كه پيمان ذمه را شكسته و به دارالحرب پيوسته و با مسلمانان به جنگ برخاسته اند. ابن عمر گفته مراد آيه، مرتدها هستند زيرا آيه در مورد عرنيين نازل شده است. دليل ما اجماع شيعه و اخبار ايشان و نيز آيه (الا الذين تابوا من قبل ان تقدروا عليهم ...) است. اين آيه مى گويد كه، در صورتى كه محاربان قبل از دستگير شدن توبه كنند، مجازات مذكور از آنها برداشته مى شود.اگر مراد آيه از محاربان، اهل ذمه و يا مرتدها باشند، توبه اينان قبل از دستگير شدن و بعد از آن يكسان است و مجازات را از ايشان ساقط نمى كند. از آنجا كه اين آيه فقط توبه محاربان قبل از دست گيريشان را ذكر كرده و حكم جداگانه اى براى آن آورده است، دلالت دارد بر نظر ما.) ظاهر سخن شيخ طوسى در آغاز اين مساله، آن است كه آيه اختصاص دارد به قطاع الطريق و اين همان نظر فقهاى عامه است. از اين رو برخى تصور كرده اند كه سخن شيخ در اين جا، بر خلاف نظر او در مبسوط است زيرا او در مبسوط، محارب را اعم از قطاع الطريق مى داند. اما چنين تصورى نادرست است، زيرا شيخ در صدر اين مساله مى خواهد سخن كسانى را نفى كند كه مراد آيه را اهل ذمه و مرتدها مى دانند و اينكه عنوان قطاع الطريق را به كار برده است از آن روست كه اين عنوان از مصاديق معروف و معهود معناى محارب است و آن را براى نفى عناوينى مثل اهل ذمه و مرتدها به كار گرفته است ولى مقصود او از قطاع الطريق معناى گسترده ترى است و بر همين اساس، قطاع الطريق را به (كسانى كه سلاح كشيده و مردم را مى ترسانند.) تفسير كرده است و آن را مقيد به قطع طريق و رهزنى نكرده است. شيخ در اين مساله به اصل معناى محارب نظر دارد و مى خواهد مراد آيه را در قبال دو قول ديگرى كه مى گويند مراد از محارب در آيه، اهل ذمه يا اهل ارتداد هستند، بيان كند، اما تعريف دقيق قطاع الطريق و اينكه آيا قطاع الطريق فقط كسانى هستند كه سلاح كشيده و مردم را مى ترسانند تا رهزنى كنند، يا معنايى اعم از اين دارد، مطالب تفصيلى هستند كه شيخ در مسايل بعدى به آن مى پردازد. او در مساله هشتم مى فرمايد:

(حكم قطاع الطريق در شهر و در بيابان يكسان است. چه اينكه آنها قريه اى را محاصره يا تصرف كرده و ساكنانش را مغلوب كنند، و چه اينكه با شهر كوچكى همين كار را كنند و چه اينكه در اطراف يك شهر دست به چنين كارى بزنند و چه اينكه تعدادشان بسيار باشد و بتوانند شهر بزرگى را محاصره كرده و بر آن مسلط شوند، در همه اين موارد حكم آنها يكسان است.

تبهكاران داخل يك شهر نيز اگر بر ساكنان شهر مسلط شده و اموال آنها را بگيرند به گونه اى كه مردم هيچ پناهى و فريادرسى نداشته باشند، حكم آنها با حكم قطاع الطريق يكى است، شافعى و ابويوسف هم همين نظر را دارند. اما مالك مى گويد: قطاع الطريق كسانى هستندكه سه ميل بيرون از شهر باشند اگر فاصله آنها تا شهر از اين مقدار كمتر باشد، قطاع الطريق به شمار نمى آيند. ابوحنيفه و محمد مى گويند:

اگر تبهكاران، داخل شهر يا نزديك شهر باشند مانند فاصله ميان حيره و كوفه يا ميان دو قريه، قطاع الطريق نيستند. دليل ما، اجماع شيعه و اخبار ايشان و نيز آيه كريمه (انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله ...) است. آيه، در شهر بودن يا بيرون از شهر بودن را از هم جدا نكرده است.) بدين ترتيب روشن مى شود كه از اين نظر، سخن شيخ در خلاف و در مبسوطيكى است. همو در تفسير تبيان، ذيل آيه محاربه مى گويد:

(نزد ما محارب كسى است كه سلاح بكشد و راه را ناامن كند، چه در شهر و چه در خارج از شهر، بر اين اساس، دزد هم محارب است چه در شهر و چه در غير شهر باشد. اوزاعى نيز همين را مى گويد ... گروهى مى گويند: محارب، آن رهزنى است كه بيرون از شهر باشد، اين سخن را كه از عطاء خراسانى روايت شده، ابوحنيفه و پيروانش نيز پذيرفتند. (يحاربون اللّه...) يعنى كسانى كه با اولياى خدا و با پيامبر او محاربه مى كنند و مى كوشند بر روى زمين فساد برپا كنند، همان گونه كه گفتيم معناى محاربه عبارت است از شمشير كشيدن و در راهها ايجاد ترس كردن، مجازات چنين كسانى به اندازه استحقاق آنان است.) سخن شيخ صريح است در اينكه محاربه در آيه مباركه، اختصاص دارد به معناى سوم محاربه كه همان سلاح كشيدن به قصد ترساندن مردم و سلب امنيت باشد. همچنين سخن او در هر سه كتاب (خلاف، مبسوط، تبيان)، صريح است در اينكه معناى محاربه اختصاص ندارد به كسانى كه اين عمل را در بيرون از شهرها و براى رهزنى انجام مى دهند بلكه اعم است و شامل هر كسى كه سلاح بكشد و مردم را بترساند مى شود.

شيخ طوسى در نهايه نيز مى فرمايد:

(محارب كسى است كه از اهل ريبه «از تبهكاران» باشد و سلاح بكشد، چه در شهر و چه در غير شهر، چه در سرزمين شرك و چه در سرزمين اسلام، چه شب و چه روز. هر كس كه در هر وقت و در هر جا چنين كارى انجام دهد، محارب است...) مقصود از اهل ريبه كه در عبارت نهايه آمده است همان اهل فساد و غارت است. در عبارت مقنعه نيز تعبير (اهل الدغاره) آمده كه به معناى اهل فساد و دزدى و غارت است. اهل ريبه به اشقياء نيز تفسير شده است. به هر حال، شيخ در نهايه از عنوان (تجريد السلاح لاخافه السبيل) يا (اخافه الناس) يا (قطع الطريق) عدول كرده و به جاى آن عنوان (تجريد السلاح ويكون من اهل الريبه) را به كاربرده است. ميان اين دو عنوان تفاوت هست، (اخافه) اعم است از (اهل ريبه) از اين رو متاخران، آوردن تعبير (اهل الريبه) را تقييد زايدى شمرده اند و چنانكه شرح آن در جاى خود خواهد آمد برخى از ايشان با تمسك به اطلاق ادله، اين قيد را نفى كرده اند.

راوندى در فقه القرآن، در ذيل آيه مباركه آورده است:

(هر كس از اهل فساد كه در شهر يا غير شهر سلاح بكشد، در هر حال، محارب است و براى او پنج حالت وجود دارد: اگر مرتكب قتل شود ولى مال مردم را نبرد، امام بايد او را بكشد و نه اولياء مقتول و نه امام نمى توانند او را عفو كنند. و اگر محارب مرتكب قتل شود و مال را نيز ببرد ...- تا آنجا كه مى گويد: (خداوند در اين آيه حكم كسى را بيان فرموده است كه اين عمل را آشكارا و مسلحانه انجام دهد، سپس به دنبال آن در آيه ديگرى (والسارق والسارقه) حكم كسى را بيان فرموده كه اين عمل را پنهانى انجام دهد.) فاضل مقداد در تفسير خود ذيل آيه مباركه آورده است:

(اصل حرب به معناى سلب است و (حرب الرجل ماله) به معناى (سلب الرجل ماله) است، به كسى كه مال او را برده باشند محروب و حريب گفته مى شود. نزد فقها هر كس كه به قصد ترساندن مردم سلاح بكشد، چه در خشكى و چه در دريا، چه شب و چه روز، چه توانا و چه ناتوان، چه از اهل فساد باشد و چه نباشد، چه مرد و چه زن، محارب است، راهزن و تجاوزگر به مال و ناموس نيز داخل در همين عنوان است.) ابن ادريس در بخش حدود كتاب سرائر مى گويد:

(خداوند در آيه محاربه فرموده: (انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله ويسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا او يصلبوا او تقطع ايديهم وارجله من خلاف او ينفوا من الارض) فقهاى عامه اتفاق نظر دارند كه مراد آيه، قطاع الطريق است. نزد ما مراد آيه هر كسى است كه به قصد ترساندن مردم سلاح بكشد، چه در خشكى و چه در دريا، چه در آباديها و شهرها و چه در بيابانها و صحراها، در هر جا وقتى اين عمل از كسى ثابت شود، امام مخير است كه او را -چنانكه در آيه آمده است به يكى از اين چهار صورت مجازات كند: يك دست و يك پاى او را از چپ و راست قطع كند يا او را به قتل برساند يا به صليب بكشد يا تبعيدش كند. به مجرد كشيدن سلاح و ترساندن مردم، محاربه محقق مى شود.) ظاهر سخن ابن ادريس مطابق با سخن شيخ طوسى در مبسوط است كه گذشت. بدين معنا كه موضوع آيه، كسى است كه به قصد ارعاب مردم سلاح كشيده باشد و آن اعم است از اينكه كشيدن سلاح فقط براى قطع طريق باشد، چنانكه فقهاى عامه چنين پنداشته اند. ولى همو در كتاب جهاد - باب قتال اهل البغى والمحاربين گفته است:

( محارب كسى است كه قصد گرفتن مال انسان را داشته باشد و براى اين كار، سلاح به دست گيرد، چه در خشكى و چه در دريا، چه در حضر و چه در سفر، هرگاه چنين عملى از كسى سرزند، جايز است كه انسان او را از خود و مال خود دفع كند.) او در اين عبارت، تحقق محاربه را مقيد كرده است به اينكه محارب قصد گرفتن مال انسان را داشته باشد، ولى ظاهرا او اين جمله را به منظور تقييد نياورده است، بلكه مراد او تعميم حكم محارب است به فرد اخفاى موضوع، يعنى كسى كه نه براى قتل بلكه براى اخذ مال سلاح مى كشد. به عبارت ديگر مقصود او از آوردن قيد (من قصد الى اخذ مال الانسان) بيان اين نكته است كه همان گونه كه اگر كسى به قصد قتل و ارعاب مردم سلاح بكشد، دفع او جايز است حتى اگر با كشتن او باشد، اگر كسى به قصد اخذ مال مردم نيز سلاح بكشد، دفع او جايز است حتى با كشتن او. از اين روست كه ابن ادريس در پايان كلام خود آورده است (جاز للانسان دفعه عن نفسه وماله) و مال را عطف بر نفس كرده است. سياق سخن ابن ادريس در اينجا مناسب حكم باب جهاد است.

در مجمع البيان در تفسير آيه مباركه آمده است:

(شان نزول: در سبب نزول آيه، اختلاف هست، گفته شده كه اين آيه در مورد قومى نازل شده كه ميان آنها و پيامبر پيمانى بوده است و آنها پيمان را شكستند و به فساد پرداختند. ابن عباس و ضحاك بر اين نظرند. به نظر حسن و عكرمه، اين آيه در مورد اهل شرك نازل شده است. نيز گفته شده كه آيه در مورد عرنيين نازل شده است، ايشان براى اظهار اسلام خود به مدينه آمدند، آب و هواى مدينه با آنها ناسازگار بود و رنگ ايشان زرد شد، پيامبر بدانها فرمود كه از مدينه بيرون شده و به محل نگهدارى شتران زكاتى بروند ... قتاده و سعيد بن جبير و سدى بر اين نظرند. اما به نظر بيشتر مفسران، آيه در مورد قطاع الطريق نازل شده است و تمام فقها همين قول را پذيرفتند.

معنا: چون خداوند در آيه هاى پيشين در مورد قتل و حكم آن سخن گفته بود، به دنبال آن در اين آيه از قطاع الطريق و حكم آنها سخن به ميان آورده و فرموده: (انما جزاء الذين يحاربون اللّه...) مراد از يحاربون اللّه، محاربه با اولياء خداست...) علامه طباطبائى در تفسير ماندگار الميزان آورده است:

(انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله ويسعون فى الارض فسادا...)، در اينجا (فسادا)، مصدرى است كه به جاى حال نشسته است. اگر چه پس از آنكه معلوم شد اراده معناى حقيقى محاربه اللّه در اين جا محال است و به ناچار بايد معناى مجازى آن مراد باشد، اين كلمه معناى گسترده اى پيدا خواهد كرد و مخالفت با هر حكمى از احكام شرعى و اقدام به هرگونه ظلمى و اسرافى مصداق آن خواهد بود، ولى ضميمه شدن رسول به آن (يحاربون اللّه ورسوله) ما را بدين نكته راهنمايى مى كند كه بايد معنايى از محاربه اللّه اراده شود كه به پيامبر نيز ربط ى داشته باشد. بر اين اساس تقريبا متعين است كه مراد از محاربه اللّه، آن عملى است كه نتيجه آن، باطل شدن يكى از امورى باشد كه پيامبر از جانب خداوند بر آنها ولايت دارد، همانند محاربه كافران با پيامبر و اخلال رهزنان در امنيت عمومى كه پيامبر با ولايت خود آن را در زمين گسترش داد.

دنبال شدن جمله (انما جزاء الذين يحاربون اللّه) با جمله (ويسعون فى الارض فسادا)، مشخص مى كند كه مراد از محاربه همانا فساد در زمين است از طريق اخلال در امنيت عمومى و رهزنى، نه مطلق محاربه با مسلمانان. علاوه بر اين، به ضرورت معلوم است كه پيامبر با محاربان كافر پس از پيروزى بر آنها، چنان رفتارى نكرده است و به كشتن يا دارزدن يا مثله كردن و يا تبعيد آنها فرمان نداد. باز علاوه بر اين، استثناى موجود در آيه بعد، خود قرينه اى است بر اينكه مراد از محاربه، همان افساد مذكور است. استثناى آيه بعد، ظهور دارد در اينكه توبه، توبه از محاربه است نه توبه از شرك و مانند آن.

بنابراين، چنانكه ظاهر است، مراد از محاربه و افساد، همان اخلال در امنيت عمومى است. و امنيت عمومى فقط با ايجاد ترس عمومى و قرار گرفتن ترس به جاى امنيت، مختل مى شود. ترس عمومى نيز طبعا وعادتا فقط از طريق به كارگيرى سلاح و تهديد به قتل، ايجاد مى شود. از اين روست كه فساد فى الارض در روايات، به كشيدن شمشير و سلاح هاى كشنده ديگر تفسير شده است.) همه فقهاء، محارب را به (كسى كه به قصد ترساندن مردم سلاح بكشد) تفسير كرده اند -گاهى قيد (از اهل فساد بودن) نيز بدين تفسير افزوده شده است و همين معناى خاص از محارب را موضوع حد محارب در كتاب حدود قرار داده اند. اما براى محاربان ديگر مانند كافران و سركشان (بغات)، احكام ديگرى غير از اين حد بيان كرده اند.

اگر چه فقها - مگر برخى از ايشان كه متعرض تفسير آيه شدندتصريح نكرده اند به اينكه مراد آيه اختصاص به همين معناى خاص از محارب دارد، ولى از سخنان ايشان چنين به دست مى آيد كه معتقدند مراد جدى اين آيه كه مصدر تشريع حد محارب است، همين معناى خاص از محارب است نه هر كسى كه ولو از سر كفر و بغى به جنگ با اسلام و مسلمانان برخاسته باشد.

بر اين اساس، نزد فقها آيه مباركه غير از محارب اصطلاحى، ديگر اقسام محاربان را در بر نمى گيرد، يا از آن روى كه ظاهر آيه به خودى خود، اين اختصاص را مى رساند -چنانكه مفسران گفته و به فقها نسبت داده اند، و يا با ضميمه شدن رواياتى كه از اهل بيت(ع) در مورد محارب و در تفسير آيه مباركه آمده است، چنين اختصاصى فهميده مى شود.

مباحث گسترده اى كه فقها در تعريف و تحديد موضوع حد محارب مطرح كرده اند و بحث از اعتبار يا عدم اعتبار بعضى از قيود مانند (قصد ارعاب داشتن) يا (از اهل فساد بودن) و يا (خارج از شهر بودن) و قيدهاى ديگرى از اين دست در موضوع حد محارب، خود گواه بر اين است كه مراد از محارب، همان معناى خاص اصطلاحى آن است (كسى كه به قصد ترساندن مردم سلاح مى كشد)، نه مطلق محارب. اگر اصل (ارعاب مردم)، شرط تحقق موضوع حد محارب نبود، بلكه موضوع آن مطلق محارب مى بود يعنى هر كسى كه با دولت اسلامى بجنگد بدون اينكه به حق مردم تجاوز كرده و در امنيت آنها فساد و اخلال كند، به عبارت ديگر اگر موضوع حقيقى آيه، محاربى باشد كه عليه دولت اسلامى قيام كرده است، و محارب اصطلاحى، فقط مصداق ادعايى آن باشد كه تعبدا به موضوع حقيقى آيه ملحق شده است، در اين صورت ديگر نيازى به آن همه بحث هاى گسترده درباره تحديد موضوع حد محارب و بيان شروط و قيود آن نبود.

راستى چگونه ممكن است كه فقها درباره مصداق غير حقيقى و تعبدى موضوع آيه آن همه بحث كرده باشند اما هيچ اشاره اى به مصداق حقيقى آيه نكرده و در مورد آن ساكت مانده بلكه حتى حكم آن را نفى كرده باشند؟ بنابراين، بيان فقها درباره حدود و قيود محارب و تعريف آن به (كسى كه به قصد ترساندن مردم سلاح بكشد)، گواه آن است كه ايشان مراد از محاربه در آيه كريمه را، خصوص همين قسم از محاربه مى دانند، نه معناى ديگر و نه معناى اعم آن را. البته تعاريف فقها از جهت اعتبار و عدم اعتبار بعضى از قيود در معناى محارب، با هم متفاوت است و پيش از اين گفته شد كه در كتاب نهايه و برخى ديگر از متون فقهى، قيد (از اهل ريبه بودن) نيز در معناى محارب اخذ شده است.

ابو الصلاح حلبى مى گويد:

محاربان كسانى هستند كه به قصد راهزنى و ناامن كردن راهها و كوشش براى فساد در زمين، از محيط امن و آرام (دارالامن) بيرون آمده باشند. زمامدار اسلامى يا هر كسى كه صلاحيت داشته باشد بايد آنها را به بازگشت به محيط امن «دارالامن» فراخواند و آنها را بترساند كه در صورت اقدام به محاربه، حكم خدا را در مورد آنها اجرا خواهد كرد، پس اگر توبه كرده و سلاح را بر زمين گذاشتند و به دارالامن باز گشتند، نمى توان آنها را مجازات كرد. ... اما در مورد محاربانى كه اسير مى شوند، اگر در محاربه خود فقط مرتكب قتل شدند و مال كسى را نگرفتند، حاكم اسلامى بايد آنها را بكشد، اما اگر علاوه بر قتل، مرتكب غارت اموال نيز شدند، حاكم بايد آنها را پس از كشتن به دار نيز بياويزد، و اگر فقط غارت كردند، حاكم بايد يك دست و يك پاى آنها را از چپ و راست قطع كند، و اگر نه مرتكب قتل شده و نه غارت كرده باشند، بايد آنها را زندانى يا از شهرى به شهر ديگر تبعيد كند.) او همين سخن را در كتاب جهاد در باب (احكام حرب و محاربان و سيره جهاد) آورده است و ابتدا حكم جهاد با كفار كتابى و مشرك را بيان كرده، سپس حكم جهاد با مرتدها را و پس از آن حكم جهاد با سركشان (بغات) را و در پايان، حكم جهاد با محاربان را ذكر كرده است. وى حد محارب (كشتن و به دار آويختن و قطع دست و پا و ...) را مخصوص همين قسم اخير (محاربان) قرارداده است. بيان ايشان تقريبا صريح است در اينكه حد محارب، اختصاص به محارب به معناى خاص آن دارد و شامل ديگر اقسام محارب با دولت اسلامى نخواهد شد.

سلار مى گويد:

(كسى كه در سرزمين اسلامى سلاح بكشد و بخواهد فساد برپا كند، امام مى تواند او را بكشد، يا به داربياويزد، يا يك دست و يك پاى او را از چپ و راست قطع كرده و يا او را تبعيد كند.) قاضى ابن براج مى گويد:

(كسى كه از اهل فساد باشد و سلاح بكشد، چه در خشكى و چه در دريا، چه در شهر خودش و چه در غير آن، چه در سرزمين اسلام و چه در سرزمين شرك، چه شب و چه روز، محارب است ... اگر فقط مال مردم را گرفته ولى كسى را نكشته و زخمى نكرده باشد، بايد دست و پاى او را قطع كرده و سپس از شهر خود، تبعيدش كنند. و اگر فقط كسى را زخمى كرده ولى قتل و غارت نكرده باشد، بايد او را قصاص كرده و پس از آن تبعيدش كنند.) سيد ابن زهره مى گويد:

(غير از آن دسته از محاربانى كه پيش از اين گفتيم، اسيران دسته هاى ديگر از محاربان كه به قصد گرفتن مال اقدام به محاربه كرده اند، اگر فقط مرتكب قتل شده ولى مال كسى را نگرفته باشند، كشته مى شوند، و اگر علاوه بر قتل، مال كسى را نيز گرفته باشند، بعد از كشته شدن به دار نيز آويخته مى شوند، و اگر فقط مال مردم را گرفته باشند، يك دست و يك پاى آنها از چپ و راست قطع مى شود، و اگر نه مرتكب قتل شده و نه مال كسى را گرفته باشند، يا زندانى شد، يا از شهرى به شهر ديگر تبعيد مى گردند. همه اين احكام مورد اجماع فقهاى شيعه است.) همين فقيه، حكم محاربان را در كتاب جهاد در باب (كسانى كه بر امام واجب است آنها را دفع كرده و با آنها بجنگد.)، نيز آورده و سپس عنوان محارب را اين گونه تفسير كرده است:

(محارب كسى است قصد گرفتن مال مسلمان يا مال هر كسى كه حكم مال مسلمان را دارد مثل مال ذمى را، داشته و براى اين كار سلاح كشيده باشد، چه در خشكى و چه در دريا، چه در سفر و چه در حضر.) وى سپس حد مذكور در آيه را مخصوص اسيران اين دسته از محاربان دانسته است، نه اسيران ديگر دسته جات محارب از قبيل سركشان (بغات) و كفار. اين بيان ايشان نيز تقريبا صريح است در اينكه حكم آيه مباركه به همين قسم از محاربان اختصاص دارد و عموم آيه، ديگر اقسام محاربان را در بر نمى گيرد.

علاءالدين حلبى (ابوالحسن) نيز همانند اين سخن را، در كتاب جهاد آورده است:

(هر كس كه كفر خود را آشكار كند، يا به مخالفت با اسلام برخيزد، از هر گروهى از كفار كه باشد -اگر همه شرطهايى كه پيش از اين گفتيم در او جمع باشد جهاد با او واجب است.

همچنين حكم كسانى كه از اطاعت امام عادل سرپيچى كنند يا با او بجنگند يا عليه او شورش كنند، يا چه در حضر و چه در سفر، چه در خشكى و چه در دريا سلاح بكشند، يا اقدام به غارت مال مسلمان يا ذمى كنند ... و نيز حكم مفسدين فى الارض مانند رهزنان و غارتگران، آن است كه اگر مرتكب قتل شده اند، آنها را به قتل برسانند و اگر علاوه بر ارتكاب قتل، اموال مردم را نيز گرفته باشند، بعد از كشتن به دار نيز آويخته شوند...) ابن حمزه در باب جهاد از كتاب وسيله در (فصل بيان احكام بغات و چگونگى جنگ با آنها) مى گويد:

(باغى (سركش) كسى است كه بر امام عادل بشورد. جنگ با ايشان سه گونه است، واجب، جايز، ممنوع...) (سپس به بيان حكم جنگيدن با ايشان مى پردازد و اينكه بايد با آنها جنگ كرد تا يا به اطاعت درآيند يا تا آخرين نفر كشته شوند).

وى آن گاه در فصل ديگرى تحت عنوان (فصل فى بيان حكم المحارب) مى گويد:

(محارب كسى است كه آشكارا سلاح درآورد، چه زن باشد و چه مرد و در هر زمان و هر مكان كه باشد. چنين كسى از سه حال بيرون نيست، يا قبل از آنكه بر او دست يابند، توبه مى كند، يا قبل از آنكه توبه كند بر او دست مى يابند، يا آنكه نه توبه مى كند و نه بر او دست مى يابند... در حالت اول بخشوده مى شود و حد محاربه را بر او اجرا نمى كنند به شرط آنكه جنايت ديگرى مرتكب نشده باشد، چه در اين صورت اختيار به دست ولى شخص مجنى عليه است. در حالت دوم بخشوده نمى شود و بر حسب جنايتى كه مرتكب شده به قتل مى رسد يا به دار آويخته مى شود يا تبعيد مى شود. در حالت سوم، تعقيب مى شود تا دستگير شده و حد بر او اجرا گردد.) اين بيان، صريح است در اينكه معناى محارب شامل باغى نمى شود، بلكه اختصاص دارد به كسى كه براى گرفتن مال يا جان مردم سلاح بكشد. بلى در تعريف محارب، صريحا نگفته است كه سلاح كشيدن محارب براى ارعاب يا گرفتن مال يا جان باشد، ولى آن گاه كه شروع مى كند به دسته بندى شقوق حد محارب، اين قيدها را ذكر كرده و مى گويد:

(اگر مرتكب جنايت نشده و فقط مردم را ترسانده باشد، تبعيد مى شود و به همين حال باقى مى ماند تا توبه كند. و اگر مرتكب جنايت شده و كسى را زخمى كرده باشد، به خاطر آن قصاص شده و سپس تبعيد مى شود. و اگر مال كسى را گرفته باشد يك دست و يك پاى او چپ و راست قطع شده و سپس تبعيد مى شود. و اگر مرتكب قتل شده باشد و انگيزه او از سلاح كشيدن، ارتكاب قتل باشد ...) بر اين اساس، آنچه بعضى گفته اند كه (عبارت ابن حمزه عام است و شامل شخص باغى كه سلاح كشيدن او به قصد قيام در برابر حكومت اسلامى باشد، نيز مى شود)، سخنى بى ماخذ بوده و نسبت دادن آن به ابن حمزه نادرست است. زيرا در حالى كه وى در فصل جداگانه اى پيش از فصل مربوط به حكم محارب، به بحث در مورد باغى و تعريف آن و احكام آن پرداخته است -كه آن را نقل كرديم، چگونه مى توان احتمال داد كه مراد او از محارب در اين فصل، معناى اعم آن باشد؟ چه رسد به آنكه گفته شود او چنين معناى اعمى را از آيه به دست آورده است.

عين همين مطلب ابن حمزه را در كتاب (الجامع للشرائع) يحيى بن سعيد حلى نيز مى بينم. او نخست به ذكر احكام جنگ با كافران مشرك و كتابى و مرتد پرداخته است سپس احكام باغى را آورده و مى گويد:

(باغى كسى است كه با امامى كه مسلمانان با او بيعت كرده اند بيعت نكند، يا بيعت خود را با او بشكند. هر كس را كه امام براى جنگ با باغيان فراخواند، بر او واجب است كه همراه امام شود ...

و چون جنگ با باغى آغاز شود به پايان نمى رسد تا اينكه يا او از در اطاعت درآيد و به جرگه مسلمانان بپيوندد و يا كشته شود. اگر باغى گروهى داشته باشد و نزد گروه خود باز گردد، باز بايد جنگ را با او ادامه داد چه روبه رو با او و چه در تعقيب او و زخميان آنها را نيز بايد كشت، اما در غير اين صورت نبايد به تعقيب او پرداخته شود.) وى پس از اين، احكام محارب را ذكر مى كند و مى گويد:

(مسلمان محارب، كسى است كه سلاح بكشد، چه در خشكى و چه در دريا، چه در سفر و چه در حضر، چه شب و چه روز، چه مرد باشد و چه زن. اگر فقط اقدام به ترساندن مردم كند ولى مرتكب جنايت نشود، از سرزمين رانده مى شود (نفى من الارض). بنابر قولى معناى (نفى من الارض) آن است كه او را غرق كنند، و بنابر قول ديگرى معناى آن، زندان كردن است و به قولى ديگر معناى آن تبعيد از سرزمين اسلام است به مدت يك سال تا اينكه توبه كند و اعلام مى شود كه اين شخص، محاربى تبعيد شده است به او جاندهيد و با او معامله نكنيد، و اگر كسانى او را جاى دهند با آنان جنگ مى شود. اگر محارب مرتكب قتل شده باشد ...) محقق در شرايع مى گويد:

(محارب كسى است كه براى ترساندن مردم سلاح بكشد، چه در خشكى و چه در دريا، چه شب و چه روز، چه در شهر و چه در بيرون از شهر. اما اينكه (از اهل فساد بودن) نيز شرط شده باشد، محل ترديد است و درست تر آن است كه با آگاهى از قصد محارب براى ارعاب، چنين چيزى شرط نباشد، اين حكم براى مرد و زن - اگر پيش بيايد يكسان است. در ثبوت اين حكم براى كسى كه سلاح كشيده باشد ولى توانايى ترساندن مردم را نداشته باشد ترديد است، شبيه تر به واقع آن است كه حكم مذكور در حق چنين كسى نيز ثابت باشد و او به خاطر قصدش مجازات شود.) او هم چنين در كتاب المختصر النافع در بحث از محارب يادآور مى شود:

(محارب كسى است كه براى ترساندن رهگذران سلاحى آخته را به دست گيرد، در خشكى يا در دريا، در شب يا روز، حتى اگر -به قولى كه اشبه به واقع است اهل چنين كارى نبوده باشد. حد محارب يا كشتن است، يا به دار آويختن، يا بريدن دست و پا از چپ و راست، يا تبعيد ...) علامه حلى در تبصره مى گويد:

(هر كس به قصد ارعاب، در خشكى يا دريا، در شب يا روز، سلاح آخته به دست بگيرد، امام اختيار دارد كه او را بكشد يا به دار بياويزد، يا دست و پاى او را از چپ و راست قطع كند يا او را تبعيد كند ...) همو در كتاب تحرير آورده است:

(محارب كسى است كه به قصد ترساندن مردم، سلاح برهنه كند، چه در خشكى و چه در دريا، چه شب و چه روز، چه در شهر و چه در غير شهر، چه در آبادى و چه در بيابان. و در هر حال، آيا (از اهل فساد بودن) هم در تحقيق معناى محارب شرط است يا نيست از ظاهر سخن شيخ طوسى در كتاب نهايه بر مى آيد كه شرط است، ولى وجه درست آن است كه در صورت آگاهى از قصد محارب براى ارعاب، شرط نيست...) در قواعد هم آمده است:

(هر كس كه سلاح بيرون كشد و آن را برهنه كند براى ترساندن مردم، چه در خشكى و چه در دريا، چه شب و چه روز، چه در شهر و چه در غير آن، «محارب است» ... اهل فساد بودن چنين كسى در محارب بودن او شرط نيست، اگرچه اين نكته مورد اشكال واقع شده است.) فرزند او فخرالمحققين در تعليقه اى بر اين سخن آورده است:

(اشكال در اين شرط، ناشى از اختلاف نظر فقهاى شيعه است.

فتواى مشهور فقيهان شيعه، همان است كه شيخ طوسى در نهايه گفته است: محارب كسى است كه از اهل فساد بوده و سلاح برهنه كند. مفيد نيز گفته: اهل الدعاره (اهل فساد) هرگاه در دارالاسلام سلاح برهنه كند ... بيان احكام محارب در روايات و عموم آيه محاربه، بر عدم شرطيت (اهل فساد بودن) در تحقق معناى محارب، دلالت دارد، و همين نزد من نظر قوى تر است.

باز علامه حلى در باب حدود كتاب ارشاد مى گويد:

(مقصد هفتم درباره محارب است. دو بحث در مورد محارب وجود دارد: بحث نخست درباره ماهيت محارب است و آن عبارت است از كسى كه براى ترساندن مردم، سلاح برهنه كند، چه در خشكى و چه در دريا، چه شب و چه روز، چه در شهر و چه در غير از آن، چه زن و چه مرد باشد. اگر كسى در شهر خود، مال ديگرى به زور از او بگيرد، محارب است.) شهيد اول در دروس مى گويد:

(محارب كسى است كه براى ارعاب، سلاح برهنه كند حتى اگر زن باشد، چه در شهر و چه در غير از شهر، چه شب و چه روز. به شرط آنكه چنين كسى از اهل فساد بوده باشد يا حتى گمان فساد در مورد او برود.) شهيد ثانى در روضه مى گويد:

(محاربه عبارت است از برهنه كردن سلاح براى ترساندن مردم، چه در خشكى و چه در دريا، چه در شب و چه در روز، چه در شهر و چه در غير از شهر، چه مرد و چه زن، چه توانا و چه ناتوان باشد. فرق ندارد كه چنين كسى از اهل فساد باشد يا نباشد، قصد ارعاب داشته يا نداشته باشد ...) در كتاب جواهر نيز، همان تعريف شرايع از محارب -كه گذشت مورد موافقت قرار گرفته، و آن را از مواردى دانسته كه در آن اختلافى وجود ندارد.) در تحرير الوسيله امام راحل آمده است:

(مساله 1 - محارب كسى است كه سلاح خود را برهنه يا آماده كند براى ترساندن مردم و به منظور ايجاد فساد در زمين، چه در خشكى و چه در دريا، چه در شهر و چه در غير از شهر، چه شب و چه روز.) در تكمله المنهاج آيت اللّه خويى آمده است:

(پانزدهم، محاربه، مساله 260 - كسى كه براى ترساندن مردم سلاح بكشد، تبعيد مى شود...) آنچه گذشت، بخشى بود از سخنان فقهاى بزرگوار ما در تعريف محاربه كه موضوع حد شرعى مذكور در آيه مباركه است، پس از اين سير گسترده اى كه در سخنان فقها انجام گرفت و آگاهى از نظريات ايشان كه به تفصيل آنها را بيان كرديم تا در اكثر مباحث آينده از آنها استفاده شود، باز مى گرديم به بحث خود در تفسير آيه محاربه و اينكه مراد از آن خصوص محاربه به معناى ايجاد فساد و ترساندن مردم -به تعبير فقهاء است و محاربه باغيان و مشركان را از آن جهت كه باغى و مشرك هستند، در بر نمى گيرد. چرا كه محاربه اينها به قصد افساد و ترساندن مردم نيست بلكه از روى سركشى يا كفر ورزى ايشان است. دليل چنين برداشتى از آيه كريمه، مجموع نكته ها و قرينه هايى است كه در پى مى آيند:

1 . آيه - مخصوصا با توجه به استثنايى كه در دنباله آن وجود دارد -ظهور دارد در اينكه آن جرمى كه موضوع اين مجازات است و استحقاق مجازات اثباتا و نفيا بر مدار آن مى چرخد و اگر قبل از دست گيرى، از آن توبه كنند، مجازات مذكور ساقط شده و آنها بخشوده خواهند شد، همانا خود محاربه با خدا و پيامبر است، نه چيزى ديگرى كه محاربه لازمه آن باشد.

بسيار روشن است كه محاربه به صورت ايجاد فساد در زمين، به خودى خود جرم است، اما در محاربه كافران و باغيان، جرم اصلى عبارت است از كفر و ارتداد يا بغى و بيعت شكنى و سرپيچى از اطاعت ولى امر، نه خود محاربه. از اين روست كه عفو و بخشودگى آنها تنها در صورتى ممكن است كه اسلام بياورند و يا به اطاعت امام درآيند و صرف دست از جنگ كشيدن، كافى نيست. محاربه كافران و باغيان از توابع جرم است نه نفس جرم، زيرا آنها از آن رو اقدام به محاربه كرده اند كه حاكم اسلامى از آنها مى خواست اسلام بياورند يا به اطاعت او درآيند ولى آنها اين فرمان را نپذيرفته و دست به محاربه زدند. پس محاربه آنها، نتيجه سرپيچى آنها از اين فرمان است و آنچه كه جرم ايشان است همين سرپيچى است و محاربه تابع آن است.

حاصل كلام آنكه اگر صدر آيه ظهور نداشته باشد در معناى مصطلح محاربه، دست كم آيه بعد از آن، ظهور دارد در محاربه اى كه صرف دست كشيدن از آن به معناى توبه است و براى بخشودگى كافى است و نياز به ضميمه شدن چيز ديگرى ندارد. اين معنا از محاربه در مورد محاربه كفار و بغات صدق نمى كند، زيرا توبه ايشان ممكن نيست مگر اينكه مسلمان شوند يا به اطاعت امام درآيند و بيعت او را بپذيرند.

2 . در آيه، (افساد در زمين) عطف شده است بر محاربه و موضوع حد قرار گرفته است -فرقى ندارد كه آن را تمام موضوع بدانيم يا جزء موضوع، در مباحث آينده به بحث در اين باره خواهيم پرداخت عطف افساد بر محاربه، قرينه اى است بر اينكه محاربه با خدا و پيامبر، بايد به صورت فساد در زمين و سلب امنيت باشد. زيرا با اين كار، وضع زندگى مردم آشفته مى شود و افساد در زمين محقق خواهد شد، بر خلاف بغى و بيعت شكنى، حتى اگر به جنگ و محاربه هم بينجامد، چرا كه هر جنگ و قتالى، فساد در زمين نيست. برخى از مفسران از جمله علامه طباطبائى در تفسير گرانقدر خود بر اين قرينه تكيه كرده اند. چنانكه پيش از اين گذشت، او مى فرمايد:

(آوردن (ويسعون فى الارض فسادا) به دنبال جمله (انما جزاء الذين يحاربون اللّه)، معناى مراد از محاربه را مشخص مى كند و آن عبارت است از ايجاد فساد در زمين از طريق اخلال در امنيت و راهزنى، نه هرگونه محاربه اى با مسلمانان.) 3 . برخى از قرائن ارتكازى و عقلى و مناسبات حكم و موضوع كه به روشنى در سياق آيه وجود دارد، شدت مجازات و تاكيد بر آن به صيغه تفعيل و افزودن صلب(به دار آويختن) و قطع دست و پا از چپ و راست، و از سرزمين راندن، تمام اين مجازات ها با نوع جرمى تناسب دارند كه از طريق قتل و غارت، موجب فساد در زمين بوده و داراى مراتبى باشد به تناسب مجازات هاى چهارگانه اى كه در آيه وضع شده است. چنين مجازات شديد و ذو مراتبى، با جرم بغى و بيعت حاكم را شكستن كه جرمى سياسى است تناسبى ندارد. در چنين جرمى، آنچه از مجرم (باغى) خواسته مى شود فقطين است كه از در طاعت درآيد و به مسير جماعت بازگردد.

مراجعه به لسان آيه اى كه در مورد باغيان آمده است نيز، همين نكته را روشن مى كند. (وان طائفتان من المومنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احداهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفيى الى امر اللّه فان فاءت فاصلحوا بينهما بالعدل واقسطوا ان اللّه يحب المقسطين) ظاهر آيه محاربه اين است كه جرم مذكور، از نوع جرم هاى انفرادى است كه گاهى ممكن است يك شخص آن را انجام دهد و از اين رو فقهاء گفته اند كه در تحقق محاربه، وجود گروه و ارعاب دست جمعى شرط نيست، بلكه محاربه يك نفر با يك نفر ديگر نيز در تحقق آن كافى است. و اين بر خلاف محاربه باغيان است. در اين محاربه، مناسب آن است كه خطاب متوجه جماعت و طايفه و گروه باشد. زيرا چنان محاربه اى در حقيقت ميان دو گروه انجام مى گيرد.

علاوه بر اين، علامه طباطبايى در (تفسير الميزان) مى گويد:

(به ضرورت معلوم است كه پيامبر با محاربان كافر، پس از پيروزى بر آنها، چنان رفتارى نكرده است و به كشتن و دار زدن و مثله كردن و تبعيد آنها فرمان نداده.) در صورتى كه درجاى خود ثابت شد كه از نظر فقهى محاربه باغى قطعا شديدتر از محاربه كافر نيست.

4 . روايات خاصه اى در تشريح مراتب اين مجازات از سوى ائمه(ع) وارد شده است و ما در بخش آينده به آنها خواهيم پرداخت. همين كه ائمه اقدام به تشريح مراتب اين مجازات فرموده اند، بلكه در بعضى از روايات تصريح كرده اند كه مراتب اين مجازات بر حسب مراتب جنايت است و در بعضى ديگر از اين روايات به صراحت، آيه مباركه را ذكر كرده اند. اين نحوه بيان، خود قرينه اى است بر اينكه تمامى اين روايات به تفسير مراد آيه و تجزيه مراتب موضوع آن بر حسب مجازات هاى چهارگانه مذكور در آيه، نظر دارند. بر اين اساس وقتى كه اين روايات فقط به تشريح و تقسيم همين قسم از محاربه پرداخته و در مورد ديگر اقسام آن سكوت كرده اند، از اين نكته فهميده مى شود كه موضوع آيه فقط همين قسم از محاربه است نه ديگر اقسام آن. ممكن است ادعا شود كه حداكثر مفاد روايات خاصه آن است كه آيه شامل اين قسم محاربه يعنى محاربه به صورت افساد در زمين و سلاح كشيدن براى ترساندن مردم نيز مى شود، اما اين روايات دلالتى ندارد بر اينكه محاربه، منحصر است به سلاح كشيدن براى ترساندن مردم و مراتب آن نيز منحصر است در همان مراتبى كه در اين روايات آمده است.

 

چنين ادعايى مردود است، زيرا ظاهر اين روايات در مقام تفسير تمام مراتب و اقسام محاربه اى است كه در آيه آمده است، و اگر جنگ با كافران و باغيان و كسانى كه نه به انگيزه گرفتن مال و جان و ارعاب مردم، اقدام به محاربه كرده اند بلكه تمام هدف آنها از محاربه، هدف سياسى و كسب قدرت و حكومت است، هم جزء اقسام محاربه مورد نظر آيه بود، قطعا مى بايست آن را نيز در ضمن اقسام محاربه بيان مى كردند.

بنابراين، سكوت رواياتى كه هدف آنها تفسير و تفصيل آيه است از بيان اين نوع محاربه، به روشنى دلالت بر آن دارد كه اين نوع محاربه خارج از موضوع مجازاتى است كه در اين آيه مباركه تشريع، شده است.

بر فرض كه بپذيريم، اين روايات به تنهايى دلالت ندارند بر اينكه مراد آيه منحصر است در محاربه اى كه به صورت افساد و كشيدن سلاح به قصد ارعاب باشد، اما با ضميمه شدن آنها به روايات و ادله اى كه در مورد احكام جهاد با باغيان و مشركان آمده است، هيچ اشكالى در دلالت آنها بر معناى مورد نظر از محاربه، وجود نخواهد داشت. در روايات باب جهاد، حكم اسيرانى كه از باغيان و مشركان گرفته مى شوند، غير از اين احكامى است كه در آيه محاربه در مورد محارب بيان شده است.

بررسى استشهاد به معتبره طلحه بن زيد: گفته شده كه معتبره طلحه بن زيد شاهد بر آن است كه آيه محاربه عموميت دارد و همه اقسام محارب را در بر مى گيرد، زيرا در اين روايت، امام(ع) آيه را بر باب جنگ و جهاد تطبيق داده است.

اين استشهاد از چند جهت نادرست است: اولا، در اين روايت، آيه محاربه بر جهاد با كافران و مشركان تطبيق داده شده است نه بر جهاد با باغيان، به قرينه حكمى كه در اين روايت درباره اسير بيان شده است. آن حكم اين است كه اسيرى كه پس از پايان يافتن جنگ گرفته مى شود، امام مخير است كه بر او منت نهد و آزادش كند يا از او فديه (جان بها) بستاند، يا او را به بردگى بگيرد. از اين رو شيخ طوسى اين روايت را تحت عنوان (باب كيفيه قتال المشركين ومن خالف الاسلام) آورده است. پيش از اين گفته شده كه بدون شك آيه محاربه به خودى خود، محاربه با كافران و مشركان را از آن جهت كه كافر و مشرك هستند، در بر نمى گيرد. بنابر اين بر فرض صحت استدلال به حديث مذكور براى اثبات عموميت داشتن آيه و در برگرفتن محاربه كافران، بايد گفت الحاق محاربه كافران به محاربه مذكور در آيه، الحاقى تعبدى است و به ناچار بايد به همان موردى كه در حديث ذكر شده است اكتفا كرد و آن عبارت است از (محاربه با كافران و مشركان و اسيرانى كه قبل از پايان يافتن جنگ گرفته مى شوند)، و نمى توان اين حكم را به محاربه باغى كه مسلمان است و حكم او سبك تر از حكم مشرك است، سرايت داد.

ثانيا، ظاهر اين حديث به گونه اى است كه از نظر فقهى نمى توان بدان پاى بند بود و هيچ فقيهى به آن عمل نكرده است، زيرا تفسير اين حديث از آيه آن است كه مجازات هاى چهارگانه مذكور در آيه، همه به يك مجازات بر مى گردند و آن عبارت است از (الكفر) (يعنى نابود كردن) يا (الكل) (يعنى شمشير - كنايه از كشتن -)، و اين بدان معنا است كه مجازات، يكى بيشتر نيست و آن كشتن محارب اسير است و امام فقط در كيفيت قتل او مخير است. اين تعبير علاوه، بر اين كه خلاف ظاهر آيه است، هيچ فقيهى نيز در باب حد محارب كه قدر متيقن آيه است، بر اساس آن فتوا نداده است. بنابر اين چاره اى نيست جز كنار نهادن اين حديث يا تاويل آن به گونه اى كه با ظاهر آيه سازگار باشد و با اين كار، استدلال به حديث يادشده در اين بحث ساقط مى شود.

بدين ترتيب روشن مى شود كه عنوان محارب در آيه مباركه، اختصاص دارد به كسى كه به قصد افساد در زمين، سلاح مى كشد و معناى افساد در زمين نيز عبارت است از اخلال در امنيت مردم و ترساندن آنها و تجاوز به مال و جان و ناموسشان، و اين معنا، شامل باغى يا كافرى كه به جنگ با دولت اسلامى و قيام در برابر آن برخاسته است، ما دام كه مرتكب محاربه به معناى مذكور نشده باشد نمى شود، و در اين صورت نيز از آن جهت كه مرتكب اين قسم از محاربه شده مصداق آيه خواهد بود و در آن هيچ بحثى نيست.

براى اثبات درستى اين برداشت از آيه و اعتماد بر آن، همين كافى است كه مى بينيم همه فقهاى عامه و خاصه و نيز همه مفسران، فهم مشترك و همسانى از اين آيه داشته اند. اينكه همه اينها محاربه را به (سلاح كشيدن به قصد ارعاب مردم و اخلال در امنيت) تفسير كرده اند، كاشف از آن است كه آيه ظهور در مطلق محارب ندارد، و گرنه چگونه چنان ظهورى بر همه فقيهان و مفسران پوشيده مى ماند در حالى كه همه ايشان اهل زبان و ادب و عرف محاوره بوده اند. فهم معناى ظاهر الفاظ، از مسائل دقيق عقلى نيست كه احتمال داده شود بر پيشينيان پوشيده مانده باشد و همه ايشان از فهم آن ناتوان بوده اند. همچنين ديگر اقسام محاربه و شمول معناى لغوى ماده حرب و محاربه بر آن اقسام، در نظر پيشنيان بوده و بدان توجه داشته و در جاى خود به بيان احكام آنها نيز پرداخته اند، بنابر اين نمى توان گفت كه ديگر اقسام محاربه، مصاديق تازه اى هستند كه در آن زمان شناخته شده نبودند و پيشنيان از اين جهت معناى آيه را به آن اقسام تعميم نداده اند كه آن اقسام نزد آنها شناخته شده نبود، يا مصاديق آنها در آن زمان، هنوز به وجود نيامده بود.

كسى كه در روايات و پرسشهاى راويان و اصحاب ائمه(ع) درباره حكم محارب به تتبع بپردازد، خواهد ديد كه راويان حتى يك سوال هم درباره احتمال اينكه لفظ محارب شامل كافران و باغيان باشد، نكرده اند، اگر چنين سوالى مى شد، عادتا مى بايست در رواياتى كه به دست ما رسيده انعكاس مى يافت. بنابر اين گويا اختصاص آيه به معناى خاصى از محارب (كسى كه به قصد ارعاب و اخلال در امنيت سلاح بكشد)، نزد اصحاب امرى روشن و بديهى بود و امام نيز هرگاه از اين آيه ياد مى كرد يا از او درباره اين آيه سوال مى كردند، فقط به تفصيل مجازات هاى چهارگانه مذكور در آيه، بر حسب مراتب محاربه مصطلح مى پرداخت. معلوم مى شود كه غير از همين معناى اصطلاحى محاربه، معناى ديگرى از آيه به ذهن اصحاب خطور نمى كرده و گرنه از آن مى پرسيدند و بيان آن را از امام مى خواستند. از مجموع اين نكات، به درستى استظهار ياد شده اطمينان حاصل مى شود.

معناى (افساد در زمين) آنچه گذشت بحث درباره عنوان (محاربه) بود كه قيد نخست از دو قيدى است كه در آيه مباركه آمده است. اينك مى پردازيم به بيان معناى قيد دوم كه عبارت است از (افساد در زمين) اين قيد، مدلول جمله (ويسعون فى الارض فسادا) است و در چند نكته، از آن بحث خواهد شد:

نكته اول - مراد از (افساد در زمين) چيست؟ فساد ضد صلاح است و به (بيرون رفتن چيزى از اعتدال) نيز تفسير شده است. از اين رو فساد هر چيزى بر حسب خود آن چيز معنا مى شود. بدون شك، هر جرم و معصيتى كه از انسان سر مى زند، فسادى است در يكى از جنبه هاى زندگى او، اما عنوان (فساد و افساد) چون اضافه شود به (الارض) (زمين)، معناى آن مقيد مى شود و اختصاص پيدا مى كند به فسادى كه در زمين واقع مى شود. درباره تقييد فساد به (فسادى كه در زمين واقع شود) سه احتمال وجود دارد:

احتمال اول: اين تقييد صرفا براى بيان ظرف فساد است، يعنى فساد در ظرف زمين واقع مى شود، بر پايه اين احتمال، عنوان (فساد در زمين) همه مفاسدى را كه در زمين به وقوع مى پيوندد در برمى گيرد.

چنين احتمالى بسيار بعيد بلكه اصلا نادرست است. زيرا لازمه آن اين است كه قيد (فى الارض) در آيه، زايد و بيهوده باشد.

چون بسيار روشن است كه زمين محل زندگى انسان است، از اين رو هر كار شايسته يا ناشايستى از انسان سرزند به ناچار بر روى زمين خواهد بود، بر اين اساس آوردن قيد (فى الارض) چه فايده اى خواهد داشت؟ بلكه مى توان گفت آوردن چنين قيدى، مخل معناى كلام و يا دست كم نامناسب است، زيرا ميزان كيفر دادن كسى به خاطر ارتكاب جرمى، اين نيست كه آن جرم بر روى زمين از مجرم صادر شده باشد يا در ظرف ديگرى. از اين رو، ظرف وقوع جرم (زمين)، در استحقاق مجازات تاثيرى ندارد تا به عنوان قيدى در موضوع آن به كار گرفته شود.

احتمال دوم: تقييد براى دلالت بر گستردگى و فراوانى و شيوع فساد در ميان مردم است، و نقطه مقابل فسادهاى فردى و جزئى است.

اين احتمال را نيز نمى توان پذيرفت، زيرا اولا، چگونگى پيوند و نسبت ميان فساد و زمين را بيان نمى كند، ثانيا، گاهى بر يك جرم جزئى غير شايعى نيز عنوان (افساد در زمين) صدق مى كند، مثلا اگر يك نفر در يك مكان، يا راه محدودى كه اتفاقا يك يا دو نفر از آن مى گذرند، سلاح بكشد، اين كار فساد در زمين شمرده مى شود و مشمول اطلاق آيه است. با آنكه جرمى شخصى است كه از يك نفر و چه بسا بر روى يك نفر انجام گرفته است و مصداق شيوع در فساد نيست، آرى اگر مقصود از شيوع فساد، آن باشد كه جرم و فساد بر روى زمين آشكارا صورت گرفته باشد يا جرمى عام بوده و متوجه شخص خاص نباشد، با توجه به نكته اى كه در احتمال سوم مطرح خواهد شد، مى توان از تركيب آيه چنان معنايى را به دست آورد.

احتمال سوم: تقييد افساد به قيد (فى الارض) براى دلالت بر اين معناست كه (فساد در زمين حلول مى كند و زمين فاسد مى شود) بر اين اساس افساد در زمين به معناى تباه كردن زمين است. اما نه بدان معنا كه ذات زمين تباه مى شود بلكه بدان معنا كه آن حالت اصلاح و سامانى كه در زمين است تباه مى شود. پس مراد از زمين، خاك و سنگ و امثال آن نيست، بلكه زمين از آن جهت كه مكان زندگى و محل استقرار انسان است، مراد مى باشد. زيرا زمين و مكان از آن جهت براى انسان مطلوب است كه براى زندگى و استقرار او صلاحيت داشته باشد. از اين رو صلاح زمين به آن است كه براى زندگى انسان مناسب باشد و فساد آن را به اين است كه صلاحيت و مناسبت او براى زندگى از ميان برود.

اينكه تعبير (افساد در زمين) آورده شده نه (افساد زمين) براى دلالت بر اين نكته است كه عمل محاربان همين حالت صلاح را در زمين تباه مى كند و فساد را در آن برپا مى دارد، نه اينكه ذات زمين را فاسد مى كند. نتيجه آنكه، اثر ظرف در مثل اين تركيب (ويسعون فى الارض فسادا)، تقييد فساد است به زمين و در اين تركيب نسبت فساد به زمين، نسبت حلولى است، يعنى فساد حلول مى كند در زمين و زمين فاسد مى شود و صلاحيت آن براى استقرار زندگى انسان از ميان مى رود.

وجدان عرفى بر اين معنا گواهى مى دهد و ملاحظه موارد استعمال اين تركيب در ديگر آيات قرآن كريم، هم بر همين معنا تاكيد مى ورزد. در بعضى از آيات، ميان (افساد فى الارض) و(صلاح الارض) مقابله صورت گرفته است: (ولا تفسدوا فى الارض بعد اصلاحها وادعوه خوفا وطمعا)، (ولا تبخسوا الناس اشياءهم او تفسدوا فى الارض بعد اصلاحها ذالكم خير لكم ان كنتم مومنين). تقابل انداختن ميان (افساد فى الارض) و(اصلاح الارض)، مى رساند كه مراد از (افساد در زمين) (افساد زمين) است يعنى نقطه مقابل اصلاح زمين، نه صرف معناى ظرفيت و اينكه زمين ظرف وقوع فساد است.

بلكه در مواردى مثل آيات زير، ظرف دانستن (فى الارض) مستلزم لغو بودن آن و تكرار بيهوده در كلام است: (واذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها ويهلك الحرث والنسل واللّه لا يحب الفساد) و (اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدماء)، تكرار قيد (فيها) در اين جملات، تناسبى با ظرف بودن آن ندارد، بلكه به ناچار بايد براى بيان نكته و خصوصيت ديگرى غير از ظرفيت باشد و آن خصوصيت عبارت است از افكندن فساد در زمين و فاسد كردن آن، بلكه مى توان گفت: در همه مواردى كه ظرف (فى الارض) قيد يا وصف (فساد) قرار داده شده قبل از آنكه فساد به فاعل خود در جمله اسناد داده شده شود، از چنين تركيبى همواره همين خصوصيت به ذهن تبادر مى كند. اين آيات را ملاحظه كنيد: (ولا تبغ الفساد فى الارض) (ام نجعل ... الذين آمنوا وعملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض) (من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض) (لقد علمتم ما جئنا لنفسد فى الارض) از اين آيات و از آيات ديگرى كه اين تركيب در آنها به كار رفته است، بدست مى آيد كه فسادى كه در اين آيات لحاظ شده، فساد خاصى است كه مقيد است به قيد (فى الارض) و معناى آن تباه كردن زمين است از آن جهت كه محل استقرار و سكونت انسان است، چنانكه جمله (ويهلك الحرث والنسل) در آيه اى كه گذشت، نيز همين معنا را مى رساند. ممكن است گفته شود: اين برداشت از آيات مذكور، متوقف بر آن است كه ظرف (فى الارض)، ظرف لغو باشد يعنى متعلق به افساد باشد و اين خلاف ظاهر است يا متعارف نيست، در حالى كه ظرف در مثل (ويسعون فى الارض فسادا) ظرف مستقر بوده و متعلق به سعى (يسعون) است، يعنى ظرف است براى فعل و فاعل.

بر اين سخن چند اشكال وارد است:

اولا، اصل اين ادعا كه ظرف لغو در اين جا، خلاف ظاهر است يا متعارف نيست، شاهدى بر آن وجود ندارد. اينكه ظرف در اينجا ظرف لغو بوده و متعلق به افساد باشد، هم موافق ذوق است و هم قواعد ادبى آن را تاييد مى كند، چنانكه در جمله اى مثل (يعمل فى الارض) چنين است.

ثانيا، ممكن است كه ظرف در اين جا، ظرف مستقر بوده و متعلق به سعى باشد و با وجود اين، همان معنا (فاسد كردن زمين) را از آن دست آوريم. زيرا (سعى بالفساد) به معناى انجام دادن فساد است و اين خود تعبيرى ديگرى است از همان (عمل فساد)، بر اين اساس، تقييد (سعى بالفساد) به قيد (فى الارض) به معناى تقييد خود (فساد) است به قيد (فى الارض) و معناى آن نيز عبارت است از فاسد كردن زمين. همچنانكه اگر ظرف، ظرف مستقر و متعلق به مقدر مى بود نيز از آن چنين استفاده مى شد كه اين ظرف، قيد است براى فساد نه براى مفسد و بدان معناست كه اين فسادى كه از فاعل آن يعنى از مفسد سرزده، فساد در زمين است نه چيز ديگر.

همه سخن در اينجا آن است كه استفاده اين معنى از آيه، مربوط به نكته ادبى تشخيص متعلق ظرف نيست، بلكه مربوط است به نكته دلالت معنوى، و آن اينكه ظرف در نتيجه گيرى نهايى، يا قيد و وصف و تخصيص است براى فساد، بدين معنا كه فسادى كه مقيد است به اينكه در زمين باشد به فاعل نسب داده شده است و يا قيد و ظرف است براى خود نسبت و صدور فعل فساد از فاعلش.

بنابر فرض اول - حتى اگر ظرف متعلق به مقدر يا به سعى باشدچنين استفاده مى شود كه فساد در زمين ايجاد شده و در آن حلول كرده است، و بنابر فرض دوم، -حتى اگر ظرف، لغو باشد بيش از اين به دست نمى آيد كه صدور فعل و نسبت آن به فاعل، در زمين انجام گرفته است.

در اينجا دو پرسش مطرح است، پرسش نخست آنكه آيا اين معنا -يعنى فاسد شدن زمين و از ميان رفتن صلاح آن اختصاص به مواردى دارد كه فساد از نوع ظلم و قتل و تجاوز به اموال و حقوق ديگران و مانند آن باشد، يا اينكه معناى ياد شده عموميت دارد و هرگونه ارتكاب مفسده و معصيت شرعى را در برمى گيرد؟ پرسش دوم آنكه، آيا در صدق (افساد فى الارض) آشكار بودن فساد و شيوع و گستردگى آن در ميان مردم، شرط شده است يا اينكه هيچ يك از اين امور شرط نشده اند؟ در مورد پرسش نخست، به نظر ما بعيد نيست ادعا شود كه معناى يادشده اختصاص دارد به فسادى كه از نوع ظلم و تجاوز به جان و مال و حقوق و ناموس ديگران باشد و فساد در غير از اين موارد، اگر چه ممكن است خود از گناهان كبيره اى مانند فواحش باشد يا حتى بزرگترين گناه مانند شرك به خداى تعالى باشد كه فسادى بزرگ بوده و براى جامعه بسيار خطرناك است، اما با اين همه، چنين فسادى (فساد فى الارض) شمرده نمى شود. به دليل آنچه پيش از اين اشاره كرديم كه برداشت معناى ياد شده از آيه، نيازمند آن است كه عنايت و خصوصيتى در (زمين) اخذ شده باشد كه به لحاظ آن، زمين به صفات صلاح و فساد متصف شود، اتصاف ذات زمين به صلاح و فساد بى معنا است، از اين رو آن خصوصيت لحاظ شده در زمين بايد از اوصاف زمين و از شئون مطلوبيت آن براى انسان باشد كه عبارت است از جنبه (مكان بودن) زمين براى استقرار انسان و زندگى و آسايش او. بر اين پايه، هرگاه فساد و جرم به گونه اى باشد كه اين خصوصيت را از زمين سلب يا در آن اخلال كند، اين گونه فساد را مى توان وصفى براى زمين به شمار آورد و به اعتبار آن گفت:

زمين فاسد شده است.

اما اگر فساد، اين گونه نباشد، بلكه فساد در ديگر شئون زندگى انسان غير از ناحيه محل سكونت و استقرار و آسايش او باشد، چنين فسادى، (فساد زمين) نيست، بلكه فساد جامعه و انسان است. مگر اينكه براى واژه (ارض) در آيه، معناى مجازى گسترده ترى در نظر گرفته شود و آن را كنايه از تمامى جوانب زندگى انسان بدانيم. چنين مجاز گسترده اى نيازمند آن است كه در كلام قرينه اى وجود داشته باشد كه بر آن دلالت كند و بدون چنان قرينه اى، نمى توان معناى مجازى ديگرى براى واژه ارض در نظر گرفت به جز همان جنبه (محل استقرار و آسايش انسان بودن). دست كم، معناى ارض مجمل است ميان اين دو معنا و اجمال مانع از تمسك به اطلاق است، زيرا اين اجمال -چنانكه در جاى خود ثابت شده است از قبيل شك در سعه و ضيق مفهوم مورد نظر است، نه از قبيل شك در تقييد يك مفهوم گسترده. به بيانى ديگر مى توان گفت: صدق افساد در زمين متوقف بر دو امر است:

1 . اينكه جرم انجام شده، اخلال در صفت به خصوصى باشد كه زمين دارد و آن عبارت است از (محل سكونت و استقرار و آسايش انسان بودن)، نه اخلال در صفتى از صفات مربوط به انسان يا جامعه. مثلا ترويج عقايد باطل يا مجبور كردن مردم به پذيرفتن اين عقايد، به خودى خود، مصداق افساد در زمين نيست. اگرچه مصداق فساد انسان و جوامع انسانى باشد.

2 . اينكه اخلال در خصوصيت يادشده ناشى از ظلم و تجاوز به ديگران باشد، نه اينكه انسانها به اختيار و ميل خود كارهايى انجام دهند كه موجب اخلال در زندگى و استقرارشان در زمين شود. مثلا اگر مرتكب كارهايى شوند كه به تدريج موجب ضعف و نابوديشان گردد، اين گونه كارها، مصداق افساد در زمين نيست، هر چند نتيجه آنها با افساد يكى است.

بر اين اساس، چنين مى نمايد كه در مفهوم فساد، وجود ظلم و تجاوز اخذ شده است، صاحب قاموس المحيط، فساد را به (گرفتن مال ديگرى از روى ظلم) معنا كرده است. بنابراين، معناى فساد، منحصر است به چيزى كه بالذات فساد باشد يعنى به خودى خود زشت و ناپسند باشد كه همان ظلم و تجاوز به ديگران است، نه هر چيزى كه -هر چند از ديدگاه خاصى گناه يا فساد شمرده شود.

آنچه كه ادعاى اختصاص فساد به موارد ظلم و تجاوز را تقويت مى كند، اين است كه مى بينيم در ديگر آيات كريمه نيز تركيب (فساد فى الارض) فقط در موارد تجاوز به مال و جان و مانند آن، استعمال شده است نه در موارد ارتكاب ساير گناهان كبيره، حتى در مورد گناهانى مثل كفر و شرك به خدا.

اما در پاسخ پرسش دوم بايد گفت: اختصاص داشتن معناى فساد به مواردى كه تجاوز و قتل و غارت، آشكار و مشهور و گسترده و شايع ميان مردم باشد، نادرست است، بلكه تجاوز به حقوق يك نفر نيز اگر به گونه اى باشد كه موجب اخلال در امنيت محل شود، مصداق (فساد در زمين) خواهد بود. آرى در صدق عنوان (فساد در زمين) شرط است كه تجاوز جنبه شخصى نداشته باشد و متوجه شخصى معين و از روى دشمنى شخصى با او نباشد، بلكه تجاوز بايد متوجه همه ساكنان يك محل بوده اگرچه فقط در مورد يك نفر عملى شده باشد.

اگر مراد از شيوع يا آشكارا بودن تجاوز، عموميت داشتن آن بدين معنا باشد، بلى چنين عموميتى در صدق (فساد در زمين) معتبر است، زيرا در غير از چنين حالتى، اضافه فساد به زمين، مناسبت ندارد، از اين رو به ناچار فساد بايد بدين معنا جنبه عمومى داشته باشد تا مصداق فساد در زمين واقع شود.

نكته دوم: جمع ميان دو عنوان (محارب) و(مفسد فى الارض)، در آيه:

آيا در آيه محاربه، دو موضوع مستقل براى حد محارب، وجود دارد، يكى عنوان (محارب) و ديگرى عنوان (مفسد) يا اينكه در آيه يك موضوع بيشتر وجود ندارد؟ و در صورت دوم آيا اين موضوع واحد، عبارت است از عنوان (محارب) -چنانكه در كتاب هاى فقهى و تعبيرات فقهاء آمده است يا عبارت است از عنوان (مفسد فى الارض) و عنوان محارب يكى از مصاديق آن است؟ يا عبارت است از مجمع هر دو عنوان مذكور، بدين معنا كه موضوع حد محارب، آن گونه افسادى است در زمين كه به صورت محاربه باشد؟ اختلاف در تشخيص موضوع حد محارب، ناشى از اختلاف در كيفيت فهم رابطه ميان دو عنوانى است كه در آيه آمده است. بر اين اساس به بررسى احتمالات مذكور مى پردازيم:

فرض وجود دو موضوع مستقل براى حد محاربه كه يكى عنوان (محارب) و ديگرى عنوان (مفسد فى الارض) باشد، فرضى نادرست است، زيرا آيه مباركه به روشنى ظهور دارد در بيان مجازات يك نوع جرم و يك سنخ از مجرمان، يعنى كسانى كه هر دو عنوان (محارب و مفسد) را در خود جمع كرده اند (الذين يحاربون اللّه ورسوله ويسعون فى الارض فسادا).

ممكن است گفته شود: عطف در آيه، براى جمع نيست بلكه براى سرايت دادن حكم معطوف عليه به معطوف است.

بنابراين مقتضاى عطف در اينجا، آن است كه هم (محارب) و هم (كسى كه در زمين فساد برپا مى كند) هر كدام جداگانه، موضوع حكم و جزا هستند، همانند آيه (اطيعوا اللّه والرسول واولى الامر منكم) يا آيه (حرمت عليكم الميته والدم ولحم الخنزير).

در پاسخ اين اشكال گفته مى شود: درست است كه عطف براى سرايت دادن حكم معطوف عليه به معطوف است، اما بايد ديد كه خود معطوف عليه در جمله، چه حكمى دارد. هرگاه خود معطوف عليه در جمله، موضوع حكم واقع شده باشد يعنى طرف نسبت تام حكمى قرار گرفته باشد، آن گاه مقتضاى عطف بر آن، اين است كه معطوف نيز، همانند آن، مستقلا موضوع حكم باشد، چنانكه در دو مثال گذشته اين چنين است. و هر گاه در جمله اى، معطوف عليه در جايگاه وصف يا قيدى براى موضوع قرار گرفته باشد يعنى طرف نسبت ناقصه تقييدى باشد، باز مقتضاى عطف، آن است كه همين حكم معطوف عليه يعنى همين (طرف نسبت ناقصه تقييدى بودن) را به معطوف سرايت دهد و نتيجه اين عطف آن است كه معطوف نيز همانند معطوف عليه، قيد و وصفى براى موضوع حكم است نه خود موضوع، زيرا خود معطوف عليه موضوع حكم نيست تا معطوف نيز موضوع باشد. چنانكه در جمله اى مثل (اكرم الرجل اذا كان عالما وعادلا وقرشيا) و يا در آياتى از قبيل: (قد افلح من تزكى × وذكر اسم ربه فصلى) و (قد افلح المومنون الذين هم فى صلاتهم خاشعون × والذين هم عن اللغو معرضون × والذين هم للزكاه فاعلون × والذين هم لفرجهم حافظون)، چنين است.

آيه محاربه نيز از قبيل حالت دوم است، زيرا جمله (ويسعون فى الارض فسادا) عطف است بر جمله (يحاربون اللّه ورسوله) و جمله معطوف عليه، صله و قيد است براى موضوع و موضوع حكم عبارت است از موصول (الذين) در آيه. بلى اگر در آيه، موصول (الذين) بر سر جمله دوم نيز تكرار مى شد و آيه به اين صورت مى بود: (انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله والذين يسعون فى الارض فسادا ان يقتلوا ...) با صرف نظر از ديگر قرائن، احتمال مذكور وجهى داشت. پس با توجه به آنچه گفته شد، احتمال تعدد موضوع قطعا ساقط است.

احتمال ديگر آن است كه فقطيكى از دو عنوان مذكور، تمام موضوع حكم بوده و عنوان ديگر از مصاديق آن موضوع باشد.

اين احتمال را برخى ادعا كرده و آن را نزديك تر به واقع دانسته اند، به اين بيان كه در آيه محاربه، موضوع عبارت است از (افساد فى الارض) و محاربه را يكى از مصاديق افساد فى الارض قرار داده اند و اين معنا را يكى از دلايل تعميم حد محارب به هر مفسد فى الارض شمرده اند.

توجيه اين احتمال به يكى از دو تقريب زير، ممكن است:

تقريب نخست: موضوع در اين آيه فقط (افساد فى الارض) است و تعبير محاربه با خدا و پيامبر در آيه به جهت زمينه سازى و تمهيد براى بيان موضوع آورده شده است تا زشتى و سنگينى گناه افساد در زمين را بنماياند، مانند آنچه كه در آيه ربا آمده است: (فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من اللّه ورسوله).

روشن است كه اين محاربه در حقيقت محاربه با خدا و پيامبر نيست، روشنى اين نكته به خودى خود قرينه اى است بر اينكه تعبير (يحاربون اللّه ورسوله)براى بيان هولناك بودن و سخت نشان دادن اين گناه و درجه معصيت آن را همپاى محاربه با خدا و پيامبر دانستن، آورده شده است.بر اين اساس، مفاد آيه اينگونه است: (انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله بالافساد فى الارض ...) يعنى كيفر كسانى كه با ايجاد فساد در زمين، به جنگ با خدا و پيامبر برخاسته اند، آن است كه ...

در پاسخ اين تقريب مى گوييم:

اولا، اين برداشت از آيه، بسيار خلاف ظاهر است و قياس آن با آيه ربا، مع الفارق است، زيرا اخذ عنوان محاربه در موضوع آيه، مفروغ عنه است، آيه مى فرمايد: (انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله) و اين كلام مثل آن است كه بگوييم: (المحارب للّه ورسوله جزاءه كذا ...) و اين تعبير -يعنى اخذ عنوان محاربه در موضوع جمله، با تشبيه و تنزيل تناسبى ندارد، بلكه اگر غرض، بيان تشبيه و تنزيل مى بود، مى بايست، عنوان محاربه در محمول جمله آورده مى شد، يعنى در عقد الحمل نه در عقد الوضع و جمله به اين صورت بيان مى شد: (من فعل كذا فهو محارب للّه وللرسول) چنانكه در آيه ربا همين گونه آمده است: (فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من اللّه ورسوله). هم چنين، تعبير (ويسعون فى الارض فسادا) با تمام موضوع دانستن فساد، تناسبى ندارد، بر خلاف تعبير (ويفسدون فى الارض).

زيرا واژه (سعى) به مرحله نيت و قصد فعل نيز نظر دارد از اين رو تعبير (ويسعون فى الارض فسادا) همانند تعبير (ويبغون فى الارض فسادا) است و سعى در افساد به معناى قصد افساد است. و مناسب نيست چنين عنوانى عنوان اصلى قرار داده شود، بلكه مناسب با اين عنوان آن است كه اين عنوان، قيد و وصف و وجه براى عملى كه از محاربان سر مى زند كه همان محاربه است، قرار داده شود. بدين معنا كه مقصود محاربان از محاربه، ايجاد فساد در زمين و سلب امنيت از ساكنان آن است.

اما اينكه محاربه در اين آيه، ممكن نيست به معناى محاربه حقيقى با خدا و پيامبر باشد، و حتما مراد از آن، محاربه مجازى است، موجب نمى شود كه آيه را بر تشبيه و تنزيل حمل كنيم، بلكه چنانكه در شرح عنوان نخست اشاره كرديم، مجاز در اينجا به حسب فهم عرفى، مجاز در اسناد است بدين معنا كه هر كس با مسلمانان محاربه كند، مانند آن است كه با خدا و رسول محاربه كرده است و از چنين تعبيرى، زشتى و سنگينى اين جرم فهميده مى شود. با چنين برداشتى از آيه، معناى اصلى محاربه ملغى نمى شود و از ظهور اخذ آن در موضوع حكم دست برداشته نمى شود، فقط اصل محاربه -چنانكه خواهد آمد مقيد مى شود به محاربه اى كه به قصد افساد در زمين صورت گرفته باشد.

حاصل كلام آنكه، قياس اين آيه به آيه ربا كه در آنجا ربا خوارى در حكم محاربه با خدا و پيامبر بيان شده است، قياسى بسيار خلاف ظاهر است.

ثانيا: اشكال دوم بر تقريب مذكور، همان است كه پيش تر گرفته شد، كه افساد در زمين، هر عمل فاسدى و يا هر گونه افسادى در اوضاع مردم را، در بر نمى گيرد، بلكه اختصاص دارد به آن گونه فسادى كه به صورت ظلم و تجاوز به جان و مال و آسايش ديگران باشد. بلى مى پذيريم كه افساد در زمين، اختصاص به (سلاح كشيدن و جنگيدن) ندارد، نسبت ميان (افساد در زمين) و(سلاح كشيدن و جنگيدن)، عموم و خصوص من وجه است. اين نكته نيز -همان گونه كه خواهد آمد بر لزوم تقييد يكى از اين دو عنوان به ديگرى تاكيد دارد.

تقريب دوم: ادعا شده كه موضوع آيه، افساد در زمين است به دليل آنكه جمله دوم (ويسعون فى الارض فسادا) در حكم تعليل براى جمله اول (الذين يحاربون اللّه ورسوله) است. و حكم همواره بر مدار علت مى چرخد.

برخى از معاصران در توضيح اين ادعا آورده اند:

(اول عنوان محاربه را آوردن و سپس براى بيان سر آنكه چرا چند نوع مجازات براى اين جرم وضع شده، عنوان (سعى در افساد زمين) را بر آن عطف كردن، خود دلالت بر آن دارد كه در مقام عليت، نقش اساسى از آن عنوان (سعى در افساد زمين) است و تمام سبب براى ترتب چند نوع مجازات مذكور، همين عنوان است و بس. بنابراين هرگاه اين عنوان محقق شد اگرچه خالى از عنوان محاربه باشد، براى ترتب مجازات هاى مذكور بر آن، كفايت مى كند.

اگر اشكال شود كه اين برداشت در صورتى درست است كه در آيه فقط همين عنوان (سعى در افساد زمين) وجود مى داشت، اما از آنجا كه تنها به اين عنوان اكتفا نشده بلكه نخست عنوان (محاربه با خدا و پيامبر) را آورده و سپس (سعى در فساد) را با واو عطف، بر آن عطف كرده است، و واو عطف دلالت دارد بر جمع ميان معطوف و معطوف عليه، مفاد آيه چنين خواهد بود كه علت و راز وضع اين مجازات ها، همانا اجتماع دو عنوان (محاربه با خدا و پيامبر) و (سعى در فساد زمين) است. بنابراين (افساد در زمين) به تنهايى براى ترتب آن مجازات ها كافى نيست.

در پاسخ اين اشكال مى گوييم: اگر ميان دو عنوان مذكور، تباين حتى به صورت تباين جزئى هم مى بود، اين اشكال چندان بيراه نبود. اما وقتى كه دو عنوان يادشده اعم و اخص مطلق باشند و عطف هم در اينجا، از باب عطف عام بر خاص باشد، به ناچار اين مورد را نمى توان از موارد جمع ميان دو امر به شمار آورد، بلكه از باب ذكر عام (كه علت حقيقى وضع حكم است) بعد از ذكر يكى از مصاديق خاص آن، خواهد بود.

توضيح اين نكته آن است كه چون مخاطبان اين آيه در هر صورت، عقلاء و عامه مردم هستند و آوردن عنوان اولى يعنى محاربه با خدا و پيامبر اگرچه براى بيان علت مجازات هاى مذكور كافى است، زيرا چه كارى است كه از محاربه با خدا زشت تر و براى مجازات و عذاب سزاوارتر از آن باشد، اما با اين وصف، عامه مردم، بزرگى اين گناه را درك نمى كنند، ولى همين كه (سعى در افساد زمين) -كه در ارتكاز عقلاء جرمى است كه سزاوار انواع مجازات هاى مذكور است به دنبال آن آورده شود، مردم اقرار خواهند كرد كه جرم اين تبهكاران به حدى رسيده است كه مستحق مجازات هاى يادشده باشد. ما سر عطف عام بر خاص را در آيه اين گونه فهميديم.) بر اين تقريب نيز دو اشكال وارد است:

اولا، عنوان محاربه كه در صدر آيه آمده است از دو حال خارج نيست، يا آن را حمل مى كنيم بر معناى مجازى آن يعنى گناه بزرگى كه همپايه محاربه با خدا و پيامبر است، چنانكه در آيه ربا (فاذنوا بحرب من اللّه ورسوله) همين گونه است، يا آن را حمل مى كنيم بر معناى حقيقى خود و مجاز را فقط در اسناد مى دانيم، بدين معنى كه سلاح كشيدن و محاربه كردن، در حقيقت محاربه با خدا و پيامبر است ولى از طريق محاربه با اولياء و اتباع خدا و پيامبر كه همان مسلمانان هستند.

بنابر حالت نخست، به ناچار عنوان اول (محاربه) نوعى تمهيد و زمينه سازى براى عنوان دوم (فساد در زمين) خواهد بود و حكم بر مدار عنوان دوم مى چرخد، زيرا عنوان حقيقى و كارى كه جرم شناخته شد و براى آن مجازات تعيين شده همين عنوان دوم است و عنوان اول (محاربه)، عنوان ادعايى و تشبيهى است كه فقط براى بيان زشتى و هولناكى آن جرم و اينكه چنان جرمى همپايه محاربه با خدا و پيامبر است، آورده شده است. اما اين حالت، بازگشت به همان تقريب نخست است كه گفتيم نادرست است و الغاى معناى حقيقى محاربه و حمل آن بر معناى مجازى و تشبيهى، دليلى ندارد، بلكه همان گونه كه بيان كرديم، چنين برداشتى با سياق و تركيب جمله هم سازگار نيست.

بنابر حالت دوم، معناى حقيقى محاربه يعنى سلاح كشيدن، در موضوع حكم اخذ شده است و در اين صورت، جرم حقيقى همين عنوان (محاربه) خواهد بود، زيرا سلاح كشيدن، محاربه حقيقى با امت خدا و پيامبر است و جرم بودن اين كار و زشتى و هولناكى آن، روشن است و نيازى به تنزيل و تشبيه ندارد، بلى تنزيل و تشبيه در اسناد صورت گرفته است، يعنى محاربه با امت، به تعبير محاربه با خدا و پيامبر آورده شده است، اما بالفعل و در خارج، عمل حقيقى محاربه محقق شده است. جرم بودن چنين عنوانى، روشن تر است ا ز جرم بودن عنوانى اجمالى و اعتبارى همچون افساد در زمين، كه بر حسب جنبه ها و اعتبارات مختلف آن، برداشت هاى مختلفى از آن وجود دارد و مناسب نيست كه چنين عنوان مجملى، علت آورده شود براى اثبات جرم بودن چنان عنوان ساده اى كه جرم بودن آن و استحقاق مجازات سخت براى مرتكب آن، خود بسيار روشن است. آيا عرفا درست است كه گفته شود: محاربه با خدا و پيامبر نكنيد زيرا اين كار، افساد در زمين است؟ در تقريب دوم، براى اثبات اينكه موضوع حكم در آيه، افساد در زمين است، به ارتكاز عقلا استناد شده بود. بدين معنا كه عقلا بر اساس ارتكاز خود، انگيزه وضع مجازات هاى متنوع مذكور در آيه را (افساد در زمين) مى دانند و با عطف اين عنوان بر محاربه، مردم مى پذيرند كه عمل مفسدان -كه در فرض بحث عبارت است از محاربه و جنگ با مسلمانان استحقاق مجازات هاى يادشده را دارد. استناد به ارتكاز عقلا در اينجا كاملا نادرست است، زيرا كدام ارتكاز عقلايى است كه در باب فساد در زمين، حكم مى كند به اينكه مجازات آن بايد قتل باشد؟ بلكه بر عكس، اينكه كيفر جنگ و محاربه، قتل باشد در ارتكاز عقلايى روشن تر است. پيداست كه اينگونه ارتكازها، از ارتكازهاى خاص اهل شرع (متشرعين) است كه از احكام شرعى و در طول آنها نشات گرفته است.

و به روشنى معلوم است كه شايسته نيست چنين ارتكازهايى منشا استظهار از آيات كريمه واقع شوند.

ثانيا، مبناى استظهار تقريب دوم -به اعتراف خود استدلال كنندگان آن است كه عنوان افساد در زمين كه بر عنوان محاربه عطف شده، اعم مطلق است از آن، و اين عطف از قبيل عطف عام بر خاص بوده و از باب جمع ميان دو امر (معطوف و معطوف عليه) نيست، بلكه از باب ذكر علت و نكته اى عام بعد از ذكر مصداق خاصى از آن است.

چنين مبنايى را نمى توان پذيرفت، و دليل نپذيرفتن آن همان است كه پيش از اين گفته شد كه هر معصيتى، افساد در زمين نيست همچنانكه هر محاربه اى، سعى در افساد در زمين به شمار نمى آيد. پيش تر سخن مفسران را در اين باره نقل كرديم كه جمله دوم (ويسعون فى الارض فسادا) مقيد و مخصص محاربه است به محاربه اى كه براى ايجاد فساد در زمين باشد و بر اين اساس، جنگ كافران و باغيان از مفهوم محاربه خارج خواهد شد.

با نفى دو احتمال اول و دوم، احتمال سوم متعين خواهد شد.

احتمال سوم آن بود كه هر دو عنوان مذكور باهم -چنانكه مقتضاى واو عطف است موضوع حكم در آيه محاربه هستند.

اما در عين حال مراد از اين احتمال آن نيست كه براى تحقق موضوع آيه، وقوع دو عمل و صدور دو جرم در خارج شرط است، يكى محاربه با خدا و پيامبر و ديگرى سعى در ايجاد فساد در زمين. بلكه موضوع آيه، يك عمل است كه مصداق هر دو عنوان مذكور مى باشد. به عبارتى ديگر، (سعى در ايجاد فساد در زمين) قيد است براى عمل محاربه نه شخص محارب، و (محاربه) قيد است براى عمل افساد در زمين نه شخص مفسد، بنابر اين همان گونه كه در آيه، دو فاعل مستقل وجود ندارد، دو فعل مستقل نيز وجود ندارد، بلكه يك فعل هست با اين صفت كه همزمان هم محاربه است و هم سعى در ايجاد فساد در زمين. منشا اين استظهار آن است كه اولا، سياق آيه ظهور در بيان يك مجازات -به صورت تخييرى يا ذو مراتب براى يك جرم دارد نه مجموع دو جرم، چه در آن صورت، مناسب تر آن بود كه مجازات هر جرم مستقلا نيز بيان مى شد.

ثانيا: جمله دوم آيه يعنى (ويسعون فى الارض فسادا) به معناى (يبغون و يطلبون ويستهدفون فى الارض فسادا) است (يعنى كسانى كه مى خواهند و مى طلبند و هدف قرار مى دهند فساد در زمين را)، بر اين اساس، جمله مذكور ناظر به نيت و قصد و غرض و جهت گيرى محاربه است، نه افزودن عمل ديگرى به مفهوم محاربه. محاربه گاهى براى ايجاد فساد در زمين است و گاهى براى بيرون آمدن از سلطه اطاعت حاكم، يا دفاع از مذهبى و عقيده اى، چنانكه محاربه باغيان و كافران به همين مقصود است و نه به قصد ايجاد فساد در زمين. حاصل آنكه، تعبير (ويسعون فى الارض فسادا) ظهور دارد در اينكه آيه به انگيزه و غايت و هدف محاربه نظر دارد. بنابراين، تعبير مذكور براى بيان حد و مرز و جهت محاربه و اينكه محاربه مورد نظر آيه، سلاح كشيدن به قصد ايجاد فساد در زمين است و نه چيز ديگر، آورده شده است. اين برداشت از آيه، با رواياتى كه در تفسير آيه آمده و با فهم فقها از آيه كه موضوع حد مذكور را (كشيدن سلاح براى ترساندن مردم و قصد افساد در زمين) دانسته اند، مطابقت دارد، آشكار است كه سلاح كشيدن از جمله اول (يحاربون اللّه) بدست مى آيد و قصد افساد در زمين، از جمله دوم (ويسعون فى الارض فسادا).

نتيجه چنين برداشتى آن است كه هر كس كه سلاح بكشد و مردم را بترساند و به قصد افساد در زمين، اقدام به قتل و غارت و امثال آن بكند ولى موفق نشود و نتواند فساد را در خارج محقق كند، با اين وصف چنين شخصى، موضوع حد محارب خواهد بود. تحقق خارجى افساد در زمين و عملى كردن تجاوز و قتل و غارت از سوى شخص محارب، در شمول حد محارب شرط نيست، بلكه نفس سلاح كشيدن به قصد ايجاد فساد و تجاوز كافى است. شايد بر اساس همين برداشت از آيه است كه تمامى فقهاى شيعه و سنى، عنوان محاربه به قصد افساد را موضوع اين حد قرار داده اند، نه عنوان مفسد فى الارض را كه چه بسا گفته شده تحقق آن متوقف بر تحقق خارجى تجاوز و گرفتن مال و جان است و صرف سلاح كشيدن به قصد تجاوز براى تحقق عنوان مفسد فى الارض كافى نيست.

از اين گذشته، اگر -بر خلاف استظهارى كه در بحث گذشته داشتيم فرض شود كه عنوان (افساد در زمين) به خودى خود عنوانى عام است و هرگونه فسادى در اوضاع مردم و جامعه را شامل مى شود اگرچه به صورت ظلم و تجاوز به مال و جان نباشد بلكه به صورت فساد اخلاقى يا توزيع مواد مخدر يا ايجاد فتنه و شايعه پراكنى ميان مردم و يا كارهايى از اين قبيل باشد. با اين همه، مى گوييم كه در اين جا چون جمله (ويسعون فى الارض فسادا) در آيه كريمه، براى بيان چگونگى محاربه و غرض از آن است، به ناچار در اين آيه معناى افساد به قرينه محاربه، مقيد به نوعى خاص از افساد است. زيرا محاربه اى كه به قصد افساد در زمين باشد، همان سلاح كشيدن براى اخلال در امنيت و گرفتن مال و جان مردم خواهد بود، بنابراين شامل گونه هاى ديگرى از افسادكه با محاربه و سلاح كشيدن تناسبى ندارد، نخواهد شد و چنين فسادهايى عادتا غايت چنان محاربه اى به شمار نمى آيد. اين بدان معنا است كه هر يك از دو قيدى كه در آيه ذكر شده است، اطلاق ديگرى را مقيد مى كند و همان گونه كه (اراده كردن افساد در زمين)، اطلاق محاربه را مقيد مى كند و محاربه اى را كه به صورت بغى و خروج از اسلام و از اطاعت حاكم اسلامى باشد از مفهوم محاربه مورد نظر آيه خارج مى سازد، عنوان (محاربه) نيز اطلاق (افساد در زمين) را مقيد مى كند -اگر به فرض اطلاقى داشته باشد و ديگر انواع افساد در جامعه را خارج مى كند و معناى افساد در زمين را منحصر مى كند به افسادى كه به صورت سلب امنيت و قتل و غارت و مانند آن باشد، زيرا آن افسادى كه با محاربه و سلاح كشيدن سازگار باشد فقط همين نوع افساد است.

چكيده بحث آن است كه از اين آيه، چيزى بيش از آنچه مدلول روايات خاصه -كه در مباحث آينده خواهد آمد، و فتواى فقهاى اسلام است، به دست نمى آيد و آن عبارت است از اينكه حد محارب و كيفرى كه در آيه ذكر شده است، اختصاص دارد به محارب اصطلاحى يعنى به كسى كه سلاح بكشد و به قصد ايجاد فساد در زمين مردم را بترساند.

نكته سوم: گاهى به آيه (من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض...) كه قبل از آيه محاربه آمده است، استدلال مى شود بر اينكه عنوان افساد در زمين به تنهايى موضوع است براى جواز حكم قتل. بر اين استدلال دو اشكال وارد است:

اشكال نخست: عنوان افساد در زمين در آيه مزبور، موضوع حكم قتل واقع نشده است تا بتوان به اطلاق آن تمسك جست، بلكه فقط عدم آن، قيد موضوع حرمت قتل قرار داده شده است بدين معنا كه هر كس، كسى را بدون اينكه مرتكب افساد در زمين شده باشد، بكشد، مانند آن است كه همه مردم را كشته باشد. نهايت دلالت مفهومى اين قيد آن است كه اگر كسى، انسانى را به سبب آنكه مفسد در زمين بود بكشد، چنين نيست كه گويا همه مردم را كشته باشد. در جاى خود ثابت شده كه دلالت مفهوم قيد، چيزى بيش از سالبه جزئيه يعنى انتفاء حكم در بعضى از موارد انتفاء قيد، نيست. بدين معنا كه مفسد فى الارض -ولو در صورتى كه محارب هم باشد، گاهى مستحق قتل است.

به بيان ديگر: جمله (بغير نفس او فساد فى الارض...) به عنوان قيدى براى موضوع قتل حرام، آورده شده است و حداكثر مفاد اين قيد آن است كه حكم مذكور در همه موارد انتفاء آن قيد، ثابت نيست، چه در غير اين صورت، آوردن چنين قيدى لغو است. پس به ناچار مفاد قيد مذكور آن است كه حكم حرمت قتل نفس، فى الجمله -يعنى در بعضى از موارد انتفاء قيد منتفى است، و اين غير از معناى (مفهوم) مصطلح است، بلكه همان قاعده احترازى بودن قيود است كه مفاد آن بيش از سالبه جزئيه را اقتضا نمى كند.

از اينجا معلوم مى شود كه آيه مذكور بيش از اين دلالتى ندارد كه حكم حرمت قتل نفس در پاره اى از موارد يعنى در مواردى كه قتل نفس در مقابل قتل نفس يا افساد در زمين باشد، منتفى است، اما توضيح اين مورد و بيان شروط و قيود آن را به ناچار بايد از ادله ديگرى به دست آورد نه از مفهوم اين آيه.

شايد در چنين موردى علاوه بر شرط مذكور (جواز قتل نفس در مقابل قتل نفس يا افساد)، قيد محاربه نيز شرط شده باشد، چنانكه شرطيت آن را از آيه محاربه و نيز از روايات خاصه اى كه خواهد آمد، به دست مى آوريم.

ممكن است اشكال شود كه اين برداشت در صورتى درست است كه حكم قتل مفسد فى الارض، امر ارتكازى نزد عقلا نباشد بلكه امر تعبدى محض باشد. اما در صورتى كه اين حكم، يك مساله ارتكازى عقلايى باشد، از اشاره اى كه در كلام شارع به آن شده است، چنين فهميده مى شود كه شارع، اين ارتكاز عقلاء را امضاء كرده است بدين معنى كه اگر شارع با آن مخالف بود، مى بايست مخالفت خود را بيان مى كرد.

در پاسخ اين اشكال گفته مى شود: ما وجود چنين ارتكازى را نزد عقلاء نمى پذيريم. در ارتكاز عقلاء اينگونه نيست كه قتل هر مفسد فى الارض جايز است حتى اگر قاتل و محارب هم نباشد. بلكه شايد ارتكاز عقلاء در غير از مواردى كه افساد منجر به قتل شده باشد، خلاف آن است. علاوه بر اين، وجود چنان ارتكازى براى استفاده اطلاق از قيد مذكور در آيه، كافى نيست، زيرا آيه در صدد بيان حكم مفسدين و كسانى كه قتلشان جايز است، نيست تا اينكه حمل شود بر چنان ارتكاز گسترده اى. بلكه آيه در صدد بيان حكم كسى است كه قتل او حرام است و آن عبارت است از قتل كسى كه در مقابل قتل نفس و افساد در زمين نباشد. حاصل كلام آن است كه امضاى ارتكازهاى عرفى را در صورتى مى توان از دليل شرعى به دست آورد كه آن دليل به بيان همان حكم ارتكازى عقلايى نظر داشته باشد نه به حكمى ديگر.

اشكال دوم: دومين اشكالى كه بر استدلال به آيه: (من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض...) وارد است، همان است كه پيش از اين گذشت كه اساسا عنوان (مفسد فى الارض) به خودى خود اطلاقى ندارد كه غير از موارد عدوان و تجاوز به جان و مال و ناموس را در بر بگيرد. بر اين پايه، معناى ظاهر آيه (من قتل نفسا بغير نفس او فساد فى الارض...) اين است كه كسى نمى تواند ديگرى را بكشد مگر از روى قصاص يا به جهت افساد و تجاوز آن شخص به جان و مال و ناموسش.

بنابراين، آيه ظهور دارد در اينكه كشتن شخص متجاوز به ازاى تجاوزش و به عنوان دفاع و دفع تجاوز او جايز است، منظور آيه بيان همين نكته است و نه بيان مجازات مفسد فى الارض. آنچه اين معنا را تاييد مى كند، آن است كه آيه به فعل مكلفان نظر دارد و قتل بدون سبب را بر مكلفان حرام كرده است، در حالى كه جايز دانستن حكم قتل به عنوان مجازات مفسدان، اگر هم درست باشد، امرى نيست كه به عامه مكلفان مربوط باشد، بلكه تكليف حاكم و از مسئوليت هاى زمامداران است و بنابر اين، آيه ربط ى به محل بحث ما ندارد.

 

مجازات کلاهبرداري اينترنتي گفتگو با دکتر حسين مير محمد صادقي

کلاهبرداري رايانه اي از جمله جرايم کلاسيکي است که از ابتدا در جوامع بشري موجود بوده و مسئولان اداره جوامع هرگز نتوانستند اين جرايم را ريشه کن کنند .

البته جالب اين است که امروزه با ظهور فناوري نويني با نام کامپيوتر طريقه هاي ارتکاب اين جرم متنوع تر و به دام انداختن مجرمان سخت تر شده است. در حقوق ايران کلاهبرداري رايانه اي براي اولين بار در لايحه مجازات جرايم رايانه اي جرم انگاري شده است .ما بر آن شديم تا جوانب مختلف حقوقي اين جرم را در گفتگو با دکتر حسين مير محمد صادقي،حقوقدان برجسته کشورمان بررسي کنيم .

آقاي دکتر لطفاً ماده 13 اين لايحه را که به بحث کلاهبرداري رايانه اي پرداخته مورد تجزيه و تحليل قرار دهيد . اين ماده مقرر داشته است: هر کس با انجام اعمالي نظير وارد کردن،تغيير،محو،ايجاد،توقف داده ها يا مداخله در عملکرد سيستم و نظاير آن از سيستم رايانه اي يا مخابراتي سوء استفاده کند و از اين طريق وجه يا مال يا منعفت يا خدمات مالي يا امتيازهاي مالي براي خود يا ديگري تصاحب يا تحصيل کند در حکم کلاهبردار محسوب و به حبس از يک تا هفت سال و پرداخت جزاي نقدي معادل وجه يا مال يا قيمت منفعت يا خدمات مالي يا امتيازهاي مالي که تحصيل کرده است محکوم مي شود. اگر ما بخواهيم آنچه را که در اين ماه مطرح شده است بحث کنيم و در وهله اول بر مي خوريم به عبارت "هر کس". خوب ممکن است که به ذهن برسد که بهتر بود قانونگذار از واژه " هر شخص" استفاده مي کرد تا اشخاص حقوقي را هم در بر بگيرد اما در اينجا واژه هر کس به کار رفته،چون ماده ديگري در اين لايحه وجود دارد. در رابطه با وقتي که اشخاص حقوقي مرتکب اين جرايم مي شوند و بنابراين ماده 13 به اين شکل تنها شامل اشخاص حقيقي است که مي توانند به اين جرم،محکوم شوند و اگر شخص حقوقي مرتکب آن شود،مباحث مربوطه در ماده 33 است .

در مورد عبارت " سوء استفاده نمايد"،يعني هر گونه اقدامات و دستکاري غير مجاز را در واقع از مصاديق سوء استفاده مي توان ذکر کرد. مثلاً فرد با وارد کردن داده ها،چه صحيح و چه کذب،از امکانات فناوري استفاده مي کند و در نتيجه اموالي را براي خود يا ديگري کسب مي کند. مثلاً اطلاعاتي را وارد مي کند که وي در حسابش مقداري پول دارد و در نتيجه بانک براي وي مبلغي را منظور کند .

اما " تغيير شامل تغيير غير مجاز داده ها و اطلاعات است که بدين طريق مال،وجه و خدمات مالي تحصيل مي شود. از طريق " محو نيز اطلاعات رايانه اي و مخاراتي حذف مي شود باز همان نتيجه مالي کسب مي شود و عبارت " توقف" يعني ايجاد وقفه در فرآيند تبادل داده ها و اطلاعات،مثلاً دستور پرداختي که بايد از شعبه A به شعبه B برود،کلاهبردار يک وقفه ايجاد مي کند تا پرداخت از حساب وي صورت نگيرد و در نتيجه منافي مالي را کسب کند .

" مداخله در عملکرد سيستم" اختلاس غير قانوني در کارکرد سيستم است به هر شکلي اگر به تحصيل مال و منفعت بينجامد کلاهبرداري است. عبارت و نظاير آن مي رساند که اين مصاديق حصري نيست و به هر شکلي که شخص از سيستم رايانه اي و مخابراتي استفاده کرده و مالي را کسب کند،کلاهبرداري اتفاق مي افتد. در مورد عبارت "سيستم رايانه اي و مخابراتي " که در ماده آمده است،برخي معتقد بودند که به اين سيستم ها،سيستم ارتباطي هم اضافه شود و ليکن چون معناي سيستم ارتباطي گسترده و شايد داراي ابهام است،ماده فقط سيستم رايانه اي و مخابراتي را مطرح کرده است. منظور از سيستم رايانه اي،وسيله يا مجموعه اي از وسايل و ابزار مرتبط و به هم پيوسته است که مطابق با يک برنامه اي پردازش اطلاعات را انجام مي دهد و منظور از سيستم مخابراتي،سيستم و وسايل ارتباط از راه دور است. به اين ترتيب وقتي صحبت از سيستم رايانه اي يا مخابرتي مي شود مصاديق مختلفي از کل وسايل مرتبط با رايانه و مخابرات را در بر مي گيرد . حال که اين ماده را مورد توضيح قرار داديد بفرماييد که چه تفاوت هايي بين اين ماده و ماده يک قانون تشديد مجازات مرتکبين اختلاس،ارتشا و کلاهبرداري که عنصر قانوني جرم کلاهبرداري سنتي است مي توان ملاحظه کرد؟

طرح عبارت " وجه يا مال يا منفعت يا خدمات مالي يا امتيازات مالي... تحصيل کند" در اين لايحه امتيازي مهم نسبت به کلاهبرداري سنتي در قانون تشديد محسوب مي شود .چون در قانون تشديد ماده يکم مي گويد: از اين راه مال ديگري را ببرد و آنجا همواره اين انتقاد به مقنن وارد است که چرا بر خلاف برخي از کشورهاي ديگر به منافع و خدمات مالي و امتيازات مالي اشاره نکرده است که کسي با حيله و تقلب موجب شود تا منفعت،خدمت يا امتيازات مالي غير مجازي را کسب کند مثلاً اين که پيرمردي حق بيمه عمر را با وجود اين که 90 سال را در شناسنامه تبديل به 59 سال بکند تا با مبلغ بسيار کمتري بيمه شود. اين مشکل و کمبود که در کلاهبرداري سنتي وجود دارد خود به خود و البته خوشبختانه در مورد کلاهبرداري رايانه اي وجود ندارد بنابراين کسب هر گونه وجه،منفعت،خدمت و امتياز مالي در حکم کلاهبرداري است که خوب طبعاً يک نکته مثبت براي اين طرح محسوب مي شود .

قطعاً اين موارد جنبه مالي دارد و نه غير از آن بنابراين اگر کسي به وسيله اعمال مذکور بتواند به مکان ممنوعي وارد شود مثلاً وارد دانشگاه شود قطعاً کلاهبردار محسوب نمي شود پس بايد آنچه تحصيل مي شود صبغه مالي داشته باشد تا کلاهبرداري واقع گردد .

" نتيجه مجرمانه" کلاهبرداري رايانه اي اين است که هر يک از اين منافع مالي را براي خود و يا ديگري تصاحب يا تحصيل بکند. بنابراين کلاهبرداري رايانه اي هم همانند جرم کلاهبرداري سنتي،جرم مقيد است و حتما بايد منتج به تصاحب و يا تحصيل يکي از موارد مذکور براي خود يا ديگري شود که باز اين مورد هم از نکات مثبت اين طرح است چون در قانون تشديد آمده است " مال ديگري را ببرد." که بعضي از حقوقدانان در اينجا ترديد مي کنند که اگر شخصي تحصيل مال را براي ديگري انجام دهد آيا مي توان آن شخص را کلاهبردار دانست يا خير؟

در اينجا مي گويد براي خود يا ديگري تحصيل کند که بدين ترتيب ابهام زدوده شده است. ديگري بايد شخص معين و مدنظر مرتکب باشد يعني اگر کسي فرضاً باعث شود به بانک ضرر برسد يا افرادي که به نظر او نيازمند هستند، بدون اين که مشخص باشند از نتيجه عمل او بهره مند شوند به نظر مي رسد اين عمل کلاهبرداري رايانه اي محسوب نمي شود . و اما در مورد مجازات مقرر در اين ماده چه نکاتي را مي توان متذکر شد؟

در مورد مجازات کلاهبرداري رايانه اي،تقريباً شبيه کلاهبرداري سنتي، يک تا هفت سال و پرداخت جزاي نقدي،معادل وجه يا مال يا قيمت منفعت يا خدمات و امتيازات مالي تحصيل شده است که اين مجازات کلاهبرداري ساده در ماده يک قانون تشديد هم است. در قانون تشديد ما با چند کيفيت مشدده براي کلاهبرداري روبرو هستيم از جمله اين مرتکب جزو کارکنان دولت باشد. در اين لايحه در ماده 27 اين مسأله به طور کلي آمده است که در کل جرايم موضوع اين قانون. در صورتي که موضوع يکي از کيفيات مشدده قرار گيرند .مجازات مرتکب تشديد مي شود يعني بيش از دو سوم حداکثر مجازات خواهد بود و يکي از اين کيفيات هم کارمند دولتي بودن مرتکب است که به اعتبار يا بر حسب شغل و وظيفه اش مرتکب اين جريم شود. باز اينجا يک نکته مثبت نسبت به قانون تشديد وجود دارد چون در آنجا،صرف کارمند دولت بودن،کيفيات مشدده را به همراه داشت ولي اينجا بايد غير از کارمند بودنش،جرم به اعتبار وظيفه يا شغل انجام شود. دومين مورد اين کيفيات اين است که جرم بر حسب تباني بيش از دو نفر صورت بگيرد که در اينجا هم نکته مثبتي است که البته در قانون تشديد ماده چهار،هم ما آن را داريم که به هر حال هر کدام از آن جرايم يعني ارتشاء کلاهبرداري و اختلاس اگر دسته جمعي انجام شود مجازات آن تشديد مي شود که با کنوانسيون دولتي هم که از دولت ها خواسته شده است تا با جرايم سازمان يافته برخورد سنگين تري شود هماهنگ است. بنابراين مجازات کلاهبرداري ساده در اين ماده مشخص شده است ولي کلاهبرداري مشدد در اين ماده نيامده و به جاي آن ماده 27 وجود دارد که مي گويد مجازات کل اين جرايم به چه صورت تشديد مي شود .

استرداد اموال در مورد جرم کلاهبرداري رايانه اي چگونه است؟

بحث استرداد اموال مورد کلاهبرداري در قانون تشديد آمده بود ولي در اين ماده به آن اشاره نشده است دليل آن هم اين است که در قانون آيين دادرسي مدني اين موارد مشخص شده است و طبعاً با دادن دادخواست ضرر و زيان،قرباني مي تواند خسارات خود را مطالبه کند و نيازي به ذکر اين موارد در هر ماده جزايي نيست که ممکن است اين را به ذهن متبادر کند که بدون تنظيم دادخواست قاضي مي تواند نسبت به جبران ضرر و زيان حکم دهد. پس اين مسأله هم که ذکر نشده است نکته اي منفي محسوب نمي شود .

و به عنوان آخرين سؤال بفرماييد شروع به اين جرم چه مجازاتهايي را در بر خواهد داشت؟

در مورد شروع به اين جرم،مجازات آن در تبصره آمده است که حداقل مجازات حبس مقرر است و در اينجا نکته مثبتي نسبت به مورد سنتي اين جرم که در ماده يک قانون تشديد پيش بيني شده است موجود مي باشد و آن اين است که در آنجا قانونگذار گفته است " حداقل مجازات" و بعد ترديد مي شود که در مجازات نقدي،حداقل چقدر است و آيا بايد داده شود يا نه؟ ولي اينجا گفته شده " حداقل مجازات مقرر" و هيچ ترديدي به جا نمي گذارد که در شروع به اين کلاهبرداري اساساً جزاي نقدي حکم داده نمي شود تنها مجازات يک سال حبس مورد حکم قرار مي گيرد .

بيان در زندان

طرح بحث:
جامعه حقوقدانان و بويژه وكلاي دادگستري ايران در سير تاريخ حيات، همواره بزرگاني را با خود داشته كه چشمان باز و وجدان بيدار اجتماع عصر خويش بوده اند. مقاله زير اثر استاد دكتر رضا نوربها حقوقدان برجسته و وكيل محترم دادگستري به نقل از مجله تحقيقاتي حقوقي دانشگاه شهيد بهشتي مي باشد، از ياد نبرده ايم مقالات بياد ماندني ايشان را با عناوين «بحثي كوتاه در زمينه قانون مجازات اسلامي، نگاهي كوتاه به قانون مجازات اسلامي، مسئوليت جزايي اطفال و مجانين در قانون مجازات اسلامي، قانوني ترد در قالب شيشه اي» كه در سالهاي تيره و دشوار تصويب قانون مذكور، عدالت جويان را وامدار تعهد و تهور خويش نمود.

دبير كميسيون روابط عمومي كانون وكلاي دادگستري مركز


به باران شكايت تندي آفتاب را بردم، در پاسخم فقط باريد...
رضا نوربها – شهريور ۸۳

چكيده
آزادي بيان، نمونه اي از آزادي هايي است كه از حقوق طبيعي انسانها نشات مي گيرد. قوانين جزايي كه حامي آزادي هاي اساسي شهروندان هستند بايد به نحو روشن، شفاف و بدون ابهام و ايهام تنظيم و به تصويب قوه قانونگذاري برسند تا آزادي انديشه و بيان دستخوش آسيب قرار نگيرد. لذا تدوين قوانين جزايي هنري سخت ظريف و دقيق است.

متاسفانه گاه پيش مي آيد كه قانون جزا خود به دليل استفاده از كلمات مبهم و جمله هاي سرگردان آزادي بيان را نه تنها حمايت نميكند، بلكه آن را زنداني تعبيرها و تفسيرهاي متعدد مي نمايد كه نتيجه آن محدوديت آزادي بيان است.

نمونه هاي روشن اين محدوديتها را مي توان در قانون مجازات اسلامي و قانون مطبوعات ديد. از طرف ديگر عدم تعريف جرايم سياسي كه قانون اساسي بر آن تاكيد كرده و پس از سالها انتظار همچنان بلاتكليف است آزادي بيان را بيشتر دچار سرگرداني كرده است.


مقدمه
«اميدوارم آن زمان گذشته باشد و ديگر لازم نباشد كه از آزادي مطبوعات به عنوان تاميني كه در مقابل دولت فاسد يا ستمگر موجود است دفاع شود، به نظر مي رسد ديگر استدلالي براي اين امر لازم نباشد كه قوه قانونگذار يا قوه مجريه كه منافع او با منافع ملت يكي نيست حق ندارد كه بخواهد اعتقاداتي را بر مردم تحميل كند يا تعيين كند كه مردم چه نوع عقايد يا دلايلي را بايد بشنوند يا نشنوند...».

اين قسمتي از ديدگاه فيلسوفي است كه يكصد و نود و هشت سال پيش به دنيا آمده و با پشت سر گذاشتن سالها مطالعه و تجربه با صراحت و روشني بر آزادي بيان و به خصوص «آزادي مطبوعات» تاكيد كرده است، اما درست در همان تاريخي كه تازه فيلسوف انگليسي اين مطلب را نوشته بود تعقيب و توقيف مطبوعات در ۱۸۵۸ در انگلستان پيش آمد. وي در اين باره مي گويد: «اين واقعه تاسف آور و دخالت بي جاي دولت در آزادي مطبوعات مرا وادار نكرده است كه كلمه اي را از آنچه گفته ام تغيير دهم...».

به نظر مي رسد بحث آزادي بيان را نميتوان تنها در مقابل دولتهاي فاسد و ستمگر آنچنان كه فيلسوف مي گويد مطرح كرد بلكه دولتهاي صالح نيز در صورت محدود ساختن آزادي بيان به دولت ستمگر تبديل خواهند شد. در عصر ما، برخي نظرات معتدل بحث آزادي بيان را با محدود كردن بيان تا حدود معيني يكي مي دانند و با اين توجيه اصل آزادي بيان را دچار سرگرداني و نابساماني مي نمايند و استدلال آنها نيز چنين است: «آزادي حدودي دارد و تجاوز از اين حدود را نميتوان تحمل كرد».

با اين ديدگاه، افراد جامعه هر يك معيار اندازه گيري حدود آزادي مي شوند و مقياس سنجش كيفيت و كميت آن. البته در اين ميان آنچه ذبح مي شود اصل آزادي است كه از زير چاقوي اعتقادات گوناگون مختلف لاشه لاشه بيرون مي آيد و آن چنان است كه شناخت آن مطلقا آسان نيست. اما معاندين آزادي بيان غالباً به اين استدلال عاميانه و مردم فريب توسل مي جويند كه: «آيا بايد هر كس هر چه در دل تنگش دارد بگويد، هتاكي و فحاشي كند و زبان سرخ به خشم بر افراد فرو ريزد و به عنوان آزادي بيان كسي مانع او نباشد...» اين استدلال مهجور همان قدر ناصواب است كه عنوان شود اگر كسي به فرض آدم كشت نبايد مجازات شود؟! و يا اگر كسي سرقت كرد نبايد تحمل كيفر كند!! قبح قتل و سرقت را نميتوان مترادف با حرمت انسان و مال او دانست. همچنانكه قبح هتاكي و فحاشي را نميتوان با آزادي بيان يكي گرفت.

متاسفانه تنگ نظران بي شكيب تحمل آزادي بيان را ندارند و با آن در ستيزند و اين عناد چه از نيت سوء باشد يا بدون آن در حد واكنش هاي مختلفي ظاهر مي شود، اما بسيار پيش مي آيد كه قانون گذاران خود با حربه قانون، آزادي بيان را به زنجير مي كشند و آن را زنداني الفاظ و تعابير گوناگون خود مي كنند و بيان را به اسارت اين تعابير و الفاظ در مي آورند. قدر ناشناسي آزادي را بر مردم عادي مي توان بخشيد اما بر قانون گذاران، حاكمان و دولتمردان چنين بخششي روا نيست.

در كشور ما از سويي در قوانين عام جزايي محدوديت آزادي بيان در مواردي به روشني ديده مي شود و از طرف ديگر در قوانين خاص چون قانون مطبوعات نيز مي توان به محدوديتهاي متعدد وارد بر آزادي بيان پي برد. علاوه بر آن كه گاه به دلايلي قانونگذار از الزامات قانون اساسي دوري جسته و سرنوشت بسياري از افراد را دستخوش ترديد يا ابهامات فراوان كرده است.

الف) در قانون مجازات
در قانون مجازات گاه به شكلي روشن و گاه به طريقي كمتر شفاف محدوديت آزادي بيان را مي توان ديد. لازم به يادآوري است كه ممكن است در نظر برخي تعابيري كه ما از قانون داريم صحيح نباشد و حتي بتوان تعبير مخالفي از آنها ارائه داد اما ذكر اين نكته نيز ضروري است كه قوانين جزايي نبايد تاب تفسيرهاي موسع را داشته باشند و حربه اي در اختيار دادگاهها باشند تا به هر نحوي كه مي خواهند از آن استفاده كنند.

مثالهايي از اين گونه قوانين كه آزادي بيان را محدود مي كنند و يا توانايي محدود كردن آن را دارند روشنگر امكان وجود تفسيرهاي نا خوشايندي براي محدوديت اين آزادي است.

مثال۱- ماده ۵۰۰ قانون مجازات اسلامي
طبق اين ماده: «هر كس عليه نظام جمهوري اسلامي ايران يا به نفع گروهها و سازمانهاي مخالف نظام «به هر نحو» فعاليت تبليغي نمايد به حبس از سه ماه تا يك سال محكوم خواهد شد».
از انحاء فعاليت تبليغي مي توان بيان را قيد كرد. قانونگذار هر نحو فعاليت تبليغي را قابل مجازات دانسته است.

با چنين ماده قانوني مي توان هر نوع بياني را هر چند ساده فعاليت تبليغي عليه نظام دانست. قانونگذار مطلقاً بدين نكته توجه نداشته است كه همه مردم حق دارند همان گونه كه از نظام حمايت مي كنند از آن نيز انتقاد نمايند و حتي گاه مي توان منتظر انتقادات بسيار شديدي نيز بود كه ممكن است تعبير به فعاليت تبليغي گردد، ولي اين حق مردم است كه زبان به شكوه گشايند، گله كنند و يا انتقاد نمايند. ممكن است همان طور كه اشاره كردم در تفسير اين ماده قانوني عنوان شود كه اين تبليغ بايد عليه نظام باشد و بيان ساده مبني بر انتقاد را نميتوان تبليغ تلقي كرد، اما سوال اين است كه چه ضمانت اجرايي وجود دارد اگر دادگاهي تفسير اخير را ناديده انگارد و هر نوع بياني را تبليغ عليه نظام نداند؟ ماده ۵۰۰ دقيقاً آزادي هاي قانوني را به بند كشيده من جمله آزادي بيان را.

مثال۲- «توهين» و «اهانت»
«توهين» و «اهانت» اگر به طور شفاف در قوانين جزايي منعكس نگردند و مصاديق آنها روشن نشود آزادي بيان را محدود مي كنند، زيرا مي توان هر كلمه و هر جمله اي را بسته به ذائقه هاي مختلف توهين تلقي كرد و با آن برخورد جزايي نمود. اين دو جرم را مي توان در مواد ۵۱۳، ۵۱۴، ۵۱۷، ۶۰۸ و ۶۰۹ قانون مجازات اسلامي و بندهاي ۷ و ۸ ماده ۶ و مواد ۲۶ و ۲۷ قانون مطبوعات ديد.

اما استفاده نابجاي برخي از دادگاهها از اين دو عنوان و تضييق آزادي بيان به دليل وسعت كلمات «توهين» و «اهانت» موجب شد تا علاوه بر آن كه اداره حقوقي قوه قضاييه در موارد گوناگون ناچار به اظهارنظر شود، بلكه قانون استفساريه اي از مجلس شوراي اسلامي نسبت به كلمه اهانت، توهين و يا هتك حرمت مندرج در مقررات جزايي نيز تصويب شود.

موضوع استفساريه: ماده واحده، آيا منظور از عبارت (اهانت، توهين و يا هتك حرمت) مندرج در مقررات جزايي از جمله مواد ۵۱۳، ۵۱۴، ۶۰۸ و ۶۰۹ قانون مجازات اسلامي و بندهاي ۷ و ۸ ماده ۶ و مواد ۲۶ و ۲۷ قانون مطبوعات عبارت است از بكار بردن الفاظي كه دلالت صريح بر فحاشي و سب و لعن دارد يا خير؟ در صورت عدم صراحت مطلب و انكار متهم بر قصد اهانت و هتك حرمت آيا موضوع از مصاديق موارد مذكور مي باشد يا خير؟

نظر مجلس: «از نظر مقررات كيفري اهانت و توهين و... عبارت است از بكار بردن الفاظي كه صريح يا ظاهر باشد و يا ارتكاب اعمال و انجام حركاتي كه با لحاظ عرفيات جامعه و با در نظر گرفتن شرايط زماني و مكاني و موقعيت اشخاص موجب تخفيف و تحقير آنان شود و با عدم ظهور الفاظ توهين تلقي نميگردد.».
هر چند اين استفساريه تا حدي مي تواند روشنگر محدوده توهين و اهانت باشد اما همچنان از جهات گوناگون نارسا و مبهم است و نميتواند حدود توهين را به طور دقيق مشخص نمايد.

بي ترديد نميتوان در قوانين جزايي و يا ديگر قوانين كليه موارد و مصاديق را منعكس كرد و اما مي توان با دقت در استفاده از كلمات و جمله ها مشكلات زيادي را از بين برد كه موجب تعابير گوناگون و احتمالاً سوء استفاده هاي زيركانه قرار نگيرد.

ب) جرم سياسي
يكي از نمودهاي روشن محدوديت بيان را بايد در عدم تعريف جرم سياسي دانست. بيست و پنج سال از عمر قانون اساسي ايران گذشته و متاسفانه اصل يكصد و شصت و هشتم اگر چه به ظاهر فراموش نشده اما در پيچ و خم ديدگاه هاي مجلسيان دوره ششم و شوراي نگهبان گرفتار شد و هنوز نيز همچنان زنداني است. گروه اول كه عمرشان با طوفان رد صلاحيت ها به سرآمد بر تعريف اين جرم پا فشردند اما در مقابل گروه دوم كه اعتقادي به تعريف اين جرم نداشتند راه به جايي نبردند و خسته از تلاشهاي خود چشم به آينده اي مجهول دوخته اند.

عدم تعريف جرم سياسي، توهين، افترا، هتك حرمت و به خصوص تشويش اذهان عمومي را تبديل به حربه هاي برنده اي عليه آزادي بيان كرد و زندان، شلاق و حتي اعدام را به رخ كساني كشاند كه معتقد به نقد حكومت بودند و طعم ناخوشايند برخي از اظهارنظر ها را نيز در ازاي اين اعتقاد چشيدند.

البته نميتوان منكر اين مساله شد كه تعريف جرم سياسي چندان ساده نيست به خصوص در كشور ما كه با توجه به مقررات شرعي اين مساله حتي مشكل مي نمايد در نتيجه نه مجلس شوراي اسلامي حق زمين گير كردن اين اصل مهم قانون اساسي را دارد و نه شوراي نگهبان و چنانچه به راستي معتقد به اجراي قانون هستند بايد هر چه سريع تر راهكارهاي مناسب را پيدا كنند و از جرم سياسي تعريف مشخصي ارائه دهند.

بي ترديد اگر تعريف جرم سياسي معلوم گردد ديگر نميتوان به سادگي به اصطلاحات گنگ و مبهمي چون، تشويش اذهان عمومي آزادي افراد را در نگارش و بيان محدود كرد و در صورت وقوع جرم نيز هيات منصفه (مشروط بر وجود يك هيات منصفه مردمي) مي تواند حدود اين مسائل را مشخص و لطمه به آزادي بيان را محدود نمايد.

عدم تعريف جرم سياسي بي ترديد محدوديت آزادي بيان و انديشه است و اگر حكومت بخواهد به اين محدوديت ادامه دهد كه افراد غير مطيع را تحت سيطرهء خود قرار دهد بايد گفت: «حكومتي كه پرورش روحي و اعتلاي نفس افراد خود را محدود مي كند و يا در حداقل نگاه مي دارد، دولتي كه افراد را كوچك روزي مي كند تا بهتر بر آنها مسلط باشد هر چند كه از تسلط بر آنان نفع آنان را در نظر داشته باشد، متوجه مي شود كه با افراد كوچك و ناتوان كارهاي بزرگ نميتوان كرد. چنين دولتي روزي پي خواهد برد كه كفايت دستگاه حكومت كه به خاطر آن همه چيز را فدا كرده است براي او حاصلي ندارد زيرا نيروي حياتي و محركي را كه براي چرخاندن اين دستگاه لازم است، خود نابود كرده است».

اين ديدگاه هاي پر دغدغه حكايت از دلبستگي به آزادي بيان است كه هر كلمه اي و يا جمله اي به دليل بار كيفري در نطفه خفه نشود و بيان از آزادي دور نگردد. درست است كه قانون مجازات در فصل پانزدهم خود عنوان هتك حرمت اشخاص را انتخاب كرده و به توهين و اهانت پرداخته است و به ظاهر قانونگذار كرامت انساني را مورد توجه قرار داده اما غفلت از اين نكته اساسي كه ممكن است بي دقتي در انتخاب كلمات و عناوين مجرمانه كرامت والا تري را كه آزادي بيان است دستخوش آسيب كند بسيار سنگين است.

البته غفلت از اين نكته ظريف كه قانون بايد حامي حيثيت افراد باشد خطرناك است، اما قانون خود بايد تابع اصول و قواعدي باشد كه سوء استفاده از آن يا ممكن نگردد يا لااقل امكان آن بسيار اندك باشد. همچنان كه در سالهاي اخير سوء استفاده هاي زيادي از كلمات توهين، اهانت، افترا، تشويش اذهان عمومي شده است و افرادي در بند شده اند كه بيان آزاد داشته اند و محكوميت آنها حكايت از آن داشته كه بايد بيان خود را در بند نهند و دهان به گفتن نگشايند! كه زبان سرخ سر سبز مي دهد بر باد!!

ج) قانون مطبوعات
طبق اصل ۲۴ قانون اساسي: «نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند مگر آن كه مخل مباني اسلام يا حقوق عمومي باشد. تفصيل آن را قانون تعيين مي كند».
صرفنظر از ابهام كلي اين اصل و مواجهه با اين نكته اساسي كه اخلال در مباني اسلام و يا حقوق عمومي چيست و اين كه قوانين عادي تفصيل اين اخلال را به نحو روشن و دقيق مشخص نكرده اند، بايد گفت اگر چه در قانون مطبوعات سعي شده تا حدي اين مسائل روشن شود اما متاسفانه اشكالات وسيعي بر اين قانون نيز مي توان وارد نمود، چرا كه آزادي بيان را شديداً دستخوش تحديد كرده است.

طبق ماده ۶ قانون مطبوعات مصوب ۱۳۶۴ (اصلاحي ۳۰/۱/۱۳۷۹): «نشريات جز در موارد اخلال در مباني و احكام اسلام و حقوق عمومي و خصوصي كه در اين فصل مشخص مي شوند آزادند:

۱-نشر مطالب الحادي و مخالف موازين اسلامي و ترويج مطالبي كه بر اساس جمهوري اسلامي لطمه وارد كند،

۲- اشاعه فحشا و منكرات و انتشار عكسها و تصاوير و مطالب بر خلاف عفت عمومي،

۳- تبليغ و ترويج اسراف و تبذير،

۴- ايجاد اختلاف مابين اقشار جامعه، به ويژه از طريق طرح مسائل نژادي و قومي،

۵- تحريص و تشويق افراد و گروهها به ارتكاب اعمالي عليه امنيت، حيثيت و منافع جمهوري اسلامي ايران در داخل و يا خارج،

۶- فاش نمودن و انتشار اسناد و دستورها و مسائل محرمانه، اسرار نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي، نقشه و استحكامات نظامي، انتشار مذاكرات غير علني مجلس شوراي اسلامي و محاكم غير علني دادگستري و تحقيقات مراجع قضايي بدون مجوز قانوني،

۷- اهانت به دين مبين اسلام و مقدسات آن و همچنين اهانت و مقام معظم رهبري و مراجع مسلم تقليد،

۸- افترا به مقامات، نهادها، ارگان ها و هر يك از افراد كشور و توهين به اشخاص حقيقي و حقوقي كه حرمت شرعي دارند، اگر چه از طريق عكس يا كاريكاتور باشد،

۹- سرقت هاي ادبي و همچنين نقل مطالب از مطبوعات و احزاب و گروه هاي منحرف و مخالف اسلام (داخلي و خارجي) به نحوي كه تبليغ از آنها باشد (حدود موارد فوق را آيين نامه مشخص مي كند)،

۱۰- (الحاقي ۲۱/۵/۱۳۷۷) استفاده ابزاري از افراد (اعم از زن و مرد) در تصاوير و محتوي، تحقير و توهين به جنس زن، تبليغ تشريفات و تجملات نامشروع و غيرقانوني.

۱۱- (الحاقي ۳۰/۱/۱۳۷۹) پخش شايعات و مطالب خلاف واقع و يا تحريف مطالب ديگران،

۱۲- (الحاقي ۳۰/۱/۱۳۷۹) انتشار مطلب عليه قانون اساسي.
تبصره ۱- ...
تبصره ۲- (الحاقي ۲۱/۵/۱۳۷۷) متخلف از موارد مندرج در اين ماده مستوجب مجازاتهاي مقرر در ماده ۶۹۸ قانون مجازات اسلامي خواهد بود و در صورت اصرار مستوجب تشديد مجازات و لغو پروانه مي باشد».

به اعتقاد ما ماده ۶ قانون مطبوعات با اصلاحات بعدي آن آينه تمام نماي محدوديتهاي وارد بر آزادي بيان است. اين انتقاد البته نه بر تمام بندهاي ماده كه بر برخي از آنها بيشتر نمود دارد. ورود به يكايك بندهاي ماده ۶ مستلزم بررسي جداگانه و دقت در حول و حوش كلمات و قلمرو آنهاست كه گنجايش اين مقاله براي كند و كاو در هر يك از آنها كافي نيست اما اشاره به برخي از آنها به دليل اهميت بيشتر كه در محدوديت آزادي بيان دارند لازم است:

قانون اساسي به عنوان قانون مادر و ام القوانين كشور مورد احترام است ليكن با حربه جرم شناختن «انتشار مطلب عليه قانون اساسي» (بند ۱۲ ماده ۱۶) حق انتقاد را از افراد گرفتن چه مفهومي دارد؟ ممكن است در پاسخ اين ايراد عنوان كنند كه انتقاد، خروج از انتشار مطلب عليه قانون اساسي دارد اما اگر من در همين مقاله اشاره كرده ام كه اصل ۲۴ قانون اساسي مبهم و داراي اشكال است و به زعم دادگاهي، نقد من انتشار مطلب عليه قانون اساسي تلقي شد چه ضمانتي وجود دارد كه دادگاه ياد شده به شلاق محكومم نكند و يا به زندانم براي اين عقيده نسپارد!!

وانگهي ترساندن افراد از انتقاد، سد كردن انديشه هاي جامعه است و آيا نويسندگان اين قانون خود خلاف قانون اساسي كه حق آزادي بيان را به صراحت عنوان كرده رفتار نكرده اند و قابل تعقيب و مجازات نيستند؟ به نظر مي رسد سال ۱۳۷۹ كه اين بند در آن سال به قانون مطبوعات اضافه شده سال زبان درازي مطبوعات بوده است كه جرات نقد به قانون اساسي را داشته اند.

در بند ۸ توهين به اشخاص حقيقي و حقوقي كه حرمت شرعي دارند قيد شده. مقصود از داشتن حرمت شرعي چيست و چه افرادي فاقد حرمت شرعي هستند كه مي توان به آنها توهين كرد!؟

همه افراد جامعه به دليل خلق به عنوان انسان و جانشين خداوند در زمين از حرمت برخوردارند و قيد «شرعي» به دنبال كلمه حرمت متبادر به ذهن مي كند كه به عنوان مثال صرفاً مسلمانان از حرمت شرعي برخوردارند و يا دارندگان اديان ابراهيمي و لذا

مي توان در غير اين موارد به افراد ديگر توهين كرد و باكي از مجازات نداشت!
در بند ۱ قانون مطبوعات «نشر مطالب الحادي و مخالف موازين اسلامي و ترويج مطالبي كه به اساس جمهوري اسلامي لطمه وارد كند» به عنوان تفصيل اصل ۲۴ قانون اساسي آمده است.

اين نكته البته دور از انتظار نيست كه در حكومتي كه اساس خود را بر موازين شرع مي داند حاكمان به بهانه خلاف شرع بودن تاب انتشار مطالب و بيان ديدگاه هاي مغاير با حكومت را ندارند و اين نكته نيز صحيح است كه اصولاً مطبوعات نبايد به بيان و نشر مطالبي بپردازند كه انسانهاي معتقد به موازين شرعي را دچار دغدغه خاطر كنند، اما نكته مهم تر آن است كه عدم رعايت اين موارد غالباً موجب تفسير در قانون مطبوعات شده، جرم شناخته مي شود و منطبق با ماده ۲۳ تا ۳۵ همان قانون قابل كيفر است كه مجازات گاه نيز بسيار شديد مي باشد.

ايراد مهم من از باب عدم رعايت اصول حقوق جزا، كشدار بودن مفاهيم مندرج در بند ۱ و برخي ديگر از بندهاي قانون مطبوعات، ابهام در اين مفاهيم و اشكال بر حدود و ثغور آنهاست.

من بارها در نوشته هاي خود اشاره به اين مطلب كرده ام (و نه تنها من بلكه همه حقوقداناني كه رعايت اصول حقوق جزا را مد نظر دارند) كه كلمات، به خصوص وقتي كه بار مجرمانه مي گيرند بايد آنچنان شفاف، روشن، خالي از ابهام و ايهام باشند كه هر يك از شهروندان بتواند حدود آنها را بشناسد و خود را با موارد مختلف تطبيق دهد. مطالب الحادي كدامند؟ و در چه زمينه هايي مخالف موازين اسلامي هستند؟ و چه مطالبي به اساس جمهوري اسلامي لطمه وارد مي كند؟ و حدود اين مخالفت ها و لطمه ها چيست؟ هيچ يك از اينها در قانون مطبوعات مشخص نشده و بر عهده دادگاه ها گذاشته شده و هيات منصفه اي كه نقشي در برائت و مجرميت متهمان ندارد! آيا اين به راستي محدوديت كامل بيان نيست؟ و ترس از اين كه هر كلمه اي يا جمله اي را دادگاهي به ميل خود مخالف موازين اسلامي بداند و يا آن را الحادي تلقي كند؟!

اگر اصل ۲۴ قانون اساسي مقرر داشته كه تفصيل مطالب را قانون عادي معين مي كند تكليفي سخت برعهده قانونگذار گذاشته كه با دقت و حوصله و مراقبت در آزادي هاي افراد و رعايت حيثيت و شئون آنها اين موارد را روشن كند. متاسفانه چنين به نظر مي رسد كه قانون گذاران ما نه حوصله بررسي دقيق اين موارد را داشته اند و نه از توانايي هاي لازم براي شناخت حدود آزادي و رقيت انسان برخوردار بوده اند.

۱-همين ايراد حتي شديدتر بر شوراي نگهبان قانون اساسي نيز وارد است چرا كه در بررسي اين مسائل با حقوق اساسي ملت دقت لازم مبذول نداشته اند.

۲- اشكال روشن ديگر بر بند ۹ قانون وارد است كه به احزاب و گروه هاي منحرف و مخالف اسلام اشاره مي كند. گروه هاي منحرف كدامند و مخالف اسلام كدام؟ اگر ديدگاهي مطرح شود كه عين اسلام است اما مخالف رژيم و رفتار آن، چه ضمانتي وجود دارد كه بي گناهي به گناه عقيده و يا انتشار مطالبي كه به زعم خود او عين اسلام است مخالف اسلام تلقي نشود؟ و در دادگاهها محكوم نگردد؟!

۳- از اين گونه اشكالات بر بندهاي ديگر ماده ۶ قانون مطبوعات نيز وارد است كه به دليل جلوگيري از طولاني شدن كلام از آن چشم مي پوشم.

جرايم و مجازاتها در قانون مطبوعات
صرفنظر از محدوديتهاي وارد بر آزادي بيان در قانون مطبوعات و جرم انگاريهاي بي رويه در غالب موارد متاسفانه اين آزادي با مجازاتهاي نا معين محدوديت بيشتري پيدا كرده است. ارجاع مجازات هايي به قانون تعزيرات چون مواد ۲۵، ۲۶، ۲۹ و ۳۱ صحيح نيست و بخصوص مواردي چون ماده ۲۸ كه عنوان مي كند: «انتشار عكسها و... ممنوع و موجب تعزير شرعي است و اصرار بر آن بر موجب تشديد كيفر و لغو پروانه خواهد بود.»

مطلقاً با اصول حقوق جزا همخواني ندارد زيرا حدود تشديد تعزير مشخص نشده صرفنظر از اين كه خود تعزير نيز نامشخص است و خلاف اصل قانوني بودن مجازات ها است و «اصرار بر آن» نيز در ماده قيد شده مبهم و مجمل است. همين اشكال بر ماده ۳۲ نيز وارد است كه قانون نظر حاكم شرع را در برخورد با افرادي كه در نشريه اي خود را بر خلاف واقع صاحب پروانه انتشار يا... معرفي كنند ملاك تصميم گيري قرار داده است و مشخص نيست كه حاكم شرع مي تواند مجازات كند يا خير؟

نكته بسيار جالب تر وجود ماده نوظهور ۳۵ (اصلاحي ۳۰/۱/۱۳۷۹) است كه عنوان مي دارد: تخلف از مقررات اين قانون جرم است (كه البته قبلاً به جرايمي اشاره كرده!!) و چنانچه در قانون مجازات اسلامي و اين قانون براي آن مجازات تعيين نشده باشد متخلف به يكي از مجازاتهاي ذيل محكوم مي شود».

الف- جزاي نقدي از يك ميليون تا بيست ميليون ريال.
ب- تعطيلي نشريه حداكثر تا شش ماه در مورد روزنامه ها و حداكثر تا يك سال در مورد ساير نشريات،
تبصره الحاقي ۳۰/۱/۱۳۷۹ نيز تبديل مجازات را پذيرفته است.

قانون خواسته با اين ماده اشكال اصلي قانوني بودن مجازاتها را كه در برخي از موارد قبلي به وجود آمده حل كند، در حالي كه مي دانيم هر جرمي با وصف مجرمانه خاص خود مستلزم مجازاتي مناسب با آن بايد به طور جداگانه در قانون جزا مطرح شود و مشخص نيست چرا قانونگذار به اين تكليف خود عمل نكرده كه ناچار شده با اصلاحي سال ۱۳۷۹ اين خلا را پر كند.

به هر حال اين گنگي و ابهام در مقررات جزايي نيز موجب تشديد محدوديت در آزادي بيان است. زيرا ابهام و ايهام افراد را سردرگم و نا ايمن از گزندهاي احتمالي مي كند و موجب احتياط بيش از حد و سكوت در مواردي كه لازم نيست خواهد شد.

نتيجه گيري
آنچه كه به عنوان محدوديتهاي آزادي بيان مطرح گرديد بدين منظور نبوده است كه زبان در دهان به هر شكل دلخواه بگردد و قلم به هر نحو كه غرايز آن را بچرخاند، تصور نميكنم هيچ كس با اين موضوع موافق باشد كه هر كس هر چه دلش خواست آداب و ترتيبي نجويد و بگويد آنچه كه دل تنگ او مي خواهد، اما آزادي بيان را نيز نميتوان به هر شكل و بخصوص با ابزار قانون و استفاده از مجازات محدود كرد و زبان در كام بريد كه به اين و آن بر نخورد و از اين و آن شكوه نكند هر چند بيان كلام حق باشد كه بايد گفته شود و ناگفتنش گناه.

متاسفانه در كشور ما علي رغم شعارهاي جذاب بر وجود آزادي، بيان به نحوي شديد در بند شده است و زنجيرهاي بندها را به پاي قانون بسته اند تا كسي را پرواي اعتراض نباشد اين ادعا را كه قانون تكليف همه چيز را روشن كرده چنانچه قانون درست، منطقي و منطبق با عدالت نباشد نميتوان پذيرفت. قانون بد را نميتوان مدتي داور عادل و بيطرف حقوق و آزادي هاي افراد دانست. با قانون بد مي توان مدتي مردم را مهار كرد اما چون هيچ قانوني ازلي نيست قانون بد به ناچار در مسلخ تاريخ معدوم خواهد شد، اما تا كشته شدن آن چه ارواح بي گناهي كه فدا مي شوند، ضربات سخت شلاق را تحمل مي كنند، آزادي هاي فردي را در پشت ميله هاي زندان اسير مي بينند و جانهاي خود را بر سر دار.

چه كسي جوابگوي قانون نارسا و غير عادلانه است و پاسخگوي اعمال مجريان گاه بي پروا در اجراي چنين قانوني.

قانون بد خود زنداني است پر ملال به خصوص براي آزادي هاي افراد و بسيار سخت است شكستن ميله هاي اين زندان كه حاميان نا آگاه آن به نام احترام به قانون در بند ضخامت قطر ميله ها و بلند كردن حصار هاي ديوارهاي آن هستند.

نظام قضايى امير مومنان(ع)

مقدمه
بى‏ترديد حضرت اميرالمومنين(ع) محور قضاوتهاى اسلامى و شيعى و مهمترين چهره نظام‏ساز براى قضاى اسلامى است. آن حضرت در دوران حكومت نبوى، قاضىِ مدينه و يمن بود.[۱] قضاوت در مدينه، با حضور شخص رسول خدا(ص) افتخارى عظيم است.

تاييدات مكرر رسول خدا نسبت به توانايى آن حضرت در قضاوتها، تاكيدى بر اين محوريت است. پيامبر فرمود: «داناترين امت من نسبت به سنتها و قوانين قضايى على بن‏ابى‏طالب است»[۲] و «داناترين شما به روش داورى، على است»[۳] و «قضاوت آن گونه است كه على حكم كند»[۴] و نيز «اى على! به سوى يمن حركت كن و با كتاب خدا ميان مردم قضاوت و حكومت كن. خدا قلب تو را به سوى حق رهبرى كند و زبان تو را از خطا و اشتباه صيانت بخشد»[۵] و همچنين «سپاس خدا را كه در خاندان من كسانى را قرار داد كه داورى آنها مانند داورى پيامبران است».[۶]

در زمان خلفا، بركنارى آن حضرت از خلافت باعث كناره‏گيرى از امور حكومت، از جمله قضاوت نشد و ايشان دستگاه قضايى نوپاى اسلام را هدايت و رهبرى مى‏كرد. گاه خلفا مسايل لاينحل قضايى را به حضرت ارجاع مى‏دادند[۷] و گاه خود مستقيماً دخالت مى‏كرد.[۸] و در پايان هر قضاوت، تحسين آنان را برمى‏انگيخت و همگى مى‏گفتند: زنهاى جهان از زاييدن فرزندى مانند على عاجزند؛[۹] قويترين قاضى در بين ما على است.[۱۰] حضرت در اين باره به مالك اشتر مى‏گويد:

«در آغاز، در كار خلفا دخالت نمى‏كردم بعد ديدم مردم از اسلام رويگردان مى‏شوند، كه دخالت‏كردم. ترسيدم اگر به يارى اسلام و مسلمانان برنخيزم، ويرانى در بناى اسلام ببينم،كه‏مصيبت آن براى من بزرگتر از دورى حكومتِ چند روزه است كه همچون سراب زايل‏مى‏شود».[۱۱]

داوريهاى آن حضرت، چه در زمان رسول و چه در هنگام خلافت و پيش از آن، نظر به پيچيدگى موضوع از يك طرف و ابتكار و دقت نظر در قضاوت از طرف ديگر، توجه صحابه پيامبر و علاقه‏مندان حضرت را جلب كرد و نظر به اهميت آن، در قرون اوليه اسلام اين قضاوتها در رسائل مخصوص تدوين شد. در قديمى‏ترين فهرست كتابهاى شيعه، يعنى فهرست شيخ طوسى و فهرست نجاشى از اين تاليفات نام برده شده است. در قرون بعد علما و محدثان شيعه و برخى از محدثان عامه تتبع كرده و اين فروع را از موارد متعدد جمع‏آورى نموده، به صورت كتاب مخصوص درآورده‏اند.[۱۲]

در دوران بعد از شهادت آن حضرت، ائمه هدى، به ويژه صادقين(ع) و حضرت رضا(ع) مكرراً به قضاوتهاى آن حضرت استناد مى‏كردند و جملاتى مانند «كان على يقول» و«قضى‏اميرالمومنين» و «اُتى اميرالمومنين» و «عن على» و «قضى على» و «اِنَّ اميرالمومنين‏قضى» و «اِنَّ علياً كان يقول» و «اِنَّ اميرالمومنين كان يقضى» و «اِنَّ عليّاً كان يقول»در كلمات آن حضرات فراوان است.

ايشان در ديات و قصاص و حدود و قضا و فتاواى‏قضايى يا قضاوتها به سيره قضايى اميرالمومنين استدلال و استناد مى‏كردند[۱۳] وچنانكه از بعضى عبارات مذكور آشكار است، استناد، به سيره عملى يا قولى حضرت بود و مخصوص واقعه‏اى خاص نبود.

در اسناد بسيارى از روايات قضايى كه در سراسر كتب قضا و حدود و ديات و قصاص موجود است، به منابعى مانند كتاب ظريف،[۱۴] جامعه، قضاياى اميرالمومنين، كتاب على(ع) برمى‏خوريم كه تماماً حاوى قضاوتهاى اميرالمومنين مى‏باشد. و ائمه يا راويان برجسته به آنان استناد كرده‏اند.

قضاوتهاى آن حضرت شالوده و شاكله نظام قضايى اسلام را تشكيل مى‏دهد.
نظام قضايى حضرت مركّب از نظام ساختارى و حقوقى است كه مجموعاً به كمك هم، اهداف بلند قضاوت و حكومت اسلامى را تامين مى‏كنند. قبل از ورود به بحث، به كلياتى اشاره خواهد شد و در پايان به ابعاد كاربردى بحث پرداخته مى‏شود.


الف) كليات
۱. اهداف نظام قضايى علوى
آن حضرت در عهدنامه‏اى كه از رسول خدا(ص) اخذ كرده و عيناً براى مالك اشتر ارسال كرده است مى‏گويد:
«اُنظر في القضاء بين الناس نظرَ عارفٍ بمنزله الحكم عند اللَّه فاِنّ الحكم ميزان قسط اللَّه الذى وضع فى الارض لِانصاف المظلوم من الظالم و الاخذ للضعيف من القوى و اقامه حدود اللَّه على سنتها و منهاجها التى لايصلح العباد و البلاد الاَّ عليها؛به امر قضاوت بين مردم نظر كن، مانند كسى كه به منزلت حكم و قضاوت نزد خدا عارف است. حكم و قضاوت، معيار و ميزان عدالت خداوند است كه در زمين به منظور احقاق حق منصفانه مظلوم از ظالم و گرفتن حق ضعيف از قوى و برپايى حدود خدا بر اساس سنت و روش الهى وضع شده است. امر مردم و بلاد جز با اقامه اين حدود اصلاح نمى‏شود».[۱۵]

و به ابن‏عباس در ذى‏قار مى‏فرمايد:
«اين حكومت را نمى‏خواهم مگر براى اينكه حقى را اقامه كنم يا باطلى را دفع كنم».[۱۶]

و در خطبه‏اى كه علت حكومت‏خواهى خود را بيان مى‏كند مى‏گويد:
«خدايا! تو مى‏دانى هدف ما از حكومت، قدرت و ثروت‏اندوزى نيست، بلكه مى‏خواهيم نشانه‏هاى دين تو احيا شود و بندگان مظلوم تو امنيت داشته باشند و سرزمينهاى تو اصلاح پذيرند و حدود تعطيل نشود و برپا گردد».[۱۷]

و به فرزندش مى‏فرمايد:
«رفع خصومت از اغلب نمازها و روزه‏ها بهتر است».[۱۸]
با جمع‏بندى عبارات فوق، اهداف قضاوت نظام علوى، عبارت است از:
گسترش قسط و عدالت، احقاق حق و ابطال باطل، گرفتن حق ناتوانان از توانمندان، ايجاد مساوات و انصاف در جامعه، ايجاد امنيت براى بندگان مظلوم، اصلاح‏گرى در ابعاد مختلف كشور اسلامى، برپايى حدود الهى، تعظيم شعائر الهى و دفاع از ارزشهاى اسلامى.

اين اهداف هماهنگ با اهداف اعلام شده در قرآن است كه هدف از قضاوت (حكومت) را برپايى قسط (مائده/۴۲) و عدل و حق (ص/۲۶) اعلام مى‏دارد.


۲. اهميت قضاوت
على(ع) وقتى در عهدنامه يادشده مى‏فرمايد: لا يصلح العباد و البلاد الاَّ عليها؛ اصلاح عباد و بلاد (ملت و كشور) جز با اقامه حدود نيست، اهميت قضاوت روشن مى‏شود.


۳. جايگاه خطير قاضى
در جمله معروف حضرت به شريح قاضى «تو در جايگاهى قرار گرفته‏اى كه نبى يا وصى و يا شقى جاى دارند»[۱۹] حساسيت قضاوت نشان داده مى‏شود و مى‏فهماند قضات عادل و جامع‏الشرايط، در مكان نبى و وصى قرار دارند. در عهدنامه معروف مى‏فرمايد:

«قاضى را از نظر منزلت و مقام آن قدر بالا ببر كه هيچ كدام از ياران نزديكت، به نفوذ در او طمع نكند و از توطئه اين گونه افراد نزد تو، در امان باشد و بداند موقعيتش از او بالاتر نيست كه بخواهد از او شكايتى بكند».[۲۰]

شان و عظمت قاضى، همسنگ منزلت والى و حاكم است و قضاوت از مناصب جليله الهى است كه از آنِ خداست كه به رسول حق تفويض شده است و رسول(ص) به اميرالمومنين و ائمه اطهار و آنها هم به علماى جامع‏الشرايط واگذار كرده‏اند. شانى است كه جز با حكومت تجلى نمى‏يابد و از شوون اصلى ولايت است و آن قدر با حكومت عجين است كه گويا يكى هستند. در مقبوله عمر بن‏حنظله‏[۲۱] و مشهوره ابى‏خديجه،[۲۲] حاكم و قاضى مترادف‏اند، لذا اهداف حاكم و قاضى و حكومت و قضاوت، يكى است.


۴. مساوات همه در برابر قانون
در نظام حكومتى و قضايى حضرت، تمام طبقات و افراد جامعه، فارغ از رنگ و نژاد و حرفه و قبيله، در مقابل قانون و محكمه مساوى بودند.

حضرت خطاب به خليفه دوم فرمود:
«سه چيز است كه اگر به آن عمل كنى، تو را كفايت مى‏كند و اگر ترك كنى، هيچ چيز تو را كفايت نمى‏كند: اقامه حدود بر قريب و بعيد، قضاوت بر اساس كتاب خدا در حال رضا و سخط، و تقسيم عادلانه بين قرمز و سياه».[۲۳]

در حديثى آمده است كه يكى از دختران حضرت، از خزانه‏دار بيت المال گردن‏بندى عاريه گرفته بود. حضرت ضمن توبيخ خزانه‏دار، به دخترش فرمان داد آن را فوراً برگرداند و فرمود: اگر به شكل عاريه نبود، تو اولين زن بنى‏هاشم بودى كه به جرم سرقت دستش را قطع مى‏كردم.[۲۴] به يكى از عمالش كه به بيت المال دستبرد زده بود، گفت: اگر حسن و حسين چنين مى‏كردند، مجازات مى‏شدند و حق را از آنها مى‏گرفتم.[۲۵]

نجاشى را كه از ياران برجسته حضرت بود و حتى معاويه را به خاطر حضرت هجو كرده بود، به جرم شرابخوارى، حد زد.[۲۶] در يك محاكمه به عنوان مدعىِ زره در كنار يك يهودى كه منكر مالكيت حضرت بود، نشست و هرچند حكم شريح خطا بود، ولى تسليم شد، به گونه‏اى كه يهودى گفت: اين اميرالمومنين، حاكم مسلمانان است كه به محكمه آمد و محكوم شد و حكم را پذيرفت. و بعد زره را تحويل داد و گفت: زره از آنِ توست كه در صفين برداشته بودم.[۲۷] همين واقعه با يك مسيحى تكرار شد. حضرت مدعى زره شد و چون بيّنه نداشت، قاضى به نفع مسيحى حكم كرد. مسيحى زره را برد، ولى وجدانش او را وادار به اسلام كرد و گفت: اين طرز حكومت و رفتار، رفتار بشر نيست و از نوع حكومت انبياست.[۲۸]
وقايع فوق نشان مى‏دهد رعايت مساوات، تاثير شگفتى بر دوست و دشمن مى‏گذارد.


۵. استقلال قاضى
سلامت امر قضاوت، منوط به استقلال قاضى و استقلال وى، منوط به تامين عوامل استقلال اوست. او بايد از لحاظ معيشت و ديگر نيازهاى معمول بشرى سير باشد. اميرالمومنين به مستقل بودن قاضى اهتمام بليغ داشت و در اين باره به مالك اشتر فرمود:

«با جديت هرچه بيشتر، قضاوتهاى قاضى خويش را بررسى كن و در بذل و بخشش به او، سفره سخاوت را بگستر، آنچنان كه نيازمندى‏اش از بين برود و حاجت و نيازى به مردم پيدا نكند. از نظر منزلت و مقام آن قدر مقامش را نزد خود بالا ببر كه هيچ كدام از ياران نزديكت، به نفوذ بر او طمع نكند و از توطئه اين گونه افراد نزد تو در امان باشد و بداند موقعيتش از او بالاتر نيست كه بخواهد از او شكايتى بكند».[۲۹]
چه بسا حضور حضرت به رغم داشتن خلافت و قدرت در محكمه شريح قاضى، تاكيدى بر استقلال و تسلط قاضى، حتى بر خليفه و قوه مجريّه است.


ب) نظام ساختارى
مراد از نظام ساختارى كه در كنار نظام حقوقى، اركان نظام قضايى اميرالمومنين(ع) را تشكيل مى‏دهد، عبارت است از:
سازمان و تشكيلات قضايى، گزينش و عزل قضات، آداب قاضى، معيشت قاضى، دستور العملها و شرح وظايف قاضى و نحوه مديريت قضات و كنترل آنان، كه از طريق اين ساختار، نظام حقوقى قضايى به منظور تامين اهداف بلند آن، جريان مى‏يابد.

اكنون با رعايت اختصار به شرح هر يك پرداخته مى‏شود:


۱. شرايط قاضى
اى مالك! مردم از گروههاى مختلف تشكيل يافته‏اند كه يكى از آنها قضات عادل هستند ... «تو از ميان مردم برترين فرد را براى قضاوت برگزين، از كسانى كه: مراجعه فراوان آنها را در تنگنا قرار ندهد.- برخورد مخالفان با يكديگر او را به خشم و كج‏خلقى وا ندارد.- در اشتباهاتش پافشارى نكند.- بازگشت به حق پس از آنكه برايش روشن شد، بر او سخت نباشد. طمع را از دل بيرون كرده و در فهم مطالب، به اندك تحقيق اكتفا نكند.- در شبهات، از همه محتاطتر باشد.- در يافتن و تمسك به دليل و حجت از همه مصرّتر باشد. با مراجعه مكرر شكايت‏كنندگان كمتر خسته شود.- جامعترين افراد از حيث علم و حلم و ورع باشد.- تحت تاثير اوضاع واقع نشود.- در كشف امور شكيبا باشد. به هنگام آشكار شدن حق، در فصل خصومت از همه قاطعتر باشد.- ستايش فراوان او را فريب ندهد.»[۳۰]

شرايط فوق كاملاً تخصصى و دقيق است. البته در كتب فقهى متداول شيعه شرايط فوق تحت عناوين ديگرى مطرح است، مانند: عقل كامل، بلوغ، ايمان، عدالت، طهارت مولد، علم و اجتهاد، ذكوريت، حريت، بينايى و شنوايى.[۳۱] بدون اينكه نياز به تصريح امام(ع) در مورد اين شرايط باشد، با تحليل ساده مى‏توان آنها را جزء شرايط مورد نظر آن امام همام به حساب‏آورد، زيرا آن خصوصيات سنگين جز از انسانى با اين شرايط توقع نمى‏رود. هر چند بعضى از شرايط مورد اختلاف فقهاست، مانند ذكوريت و اجتهاد[۳۲] ولى در مجموع شرايط قاضى را در نظام علوى نشان مى‏دهد.

شايسته است خصوصيات منفى يك قاضى را از نظر حضرت مطلع شويم:
«كسى كه مجهولاتى به هم بافته و به سرعت و حيله و تزوير در ميان مردم نادان پيش مى‏رود و در تاريكيهاى فتنه و فساد به تندى قدم برمى‏دارد. منافع صلح و مسالمت را نمى‏بيند و انسان‏نماها وى را عالِم و دانشمند مى‏خوانند، ولى عالم نيست. از سپيده‏دم تا شب به جمع‏آورى چيزهايى مى‏پردازد كه كم آن از زيادش بهتر است، تا آن جا كه خود را از آب گنديده جهل كه نامش را علم مى‏گذارد سير مى‏كند و به خيال خويش، گنجى از دانش فراهم كرده است، در صورتى كه فايده‏اى در آن يافت نمى‏شود.

او در بين مردم بر مسند قضاوت تكيه زده و آن را بر عهده گرفته است، تا آنچه را بر ديگران مشتبه شده، روشن سازد و حق را به صاحبش برساند، ولى چنانچه با مشكلى روبه‏رو شود، حرفهاى پوچ و توخالى را جمع و جور وبه نتيجه آن جزم پيدا مى‏كند. و در برابر شبهات فراوان، همچون تارهاى عنكبوت مى‏باشد وحتى خودش هم نمى‏داند درست حكم كرده است يا خطا! اگر صحيح گفته باشد، مى‏ترسد خطا رفته باشد و اگر اشتباه نموده باشد، اميد دارد صحيح از آب در آيد. نادانى است كه در تاريكيهاى جهالت و سرگردانى است، همچون نابينايى كه در ظلمات پرخطر به راه خود ادامه مى‏دهد. علوم و دانشهايى كه فرا گرفته، برايش قطع‏آور نيست. همانند بادهاى تندى كه گياهان خشك را مى‏شكند، احاديث و روايات را در هم مى‏ريزد تا به خيال خود از آن نتيجه‏اى به دست آورد.

به خدا سوگند! نه آن قدر مايه علمى دارد كه در دعاوى، حق را از باطل جدا سازد و نه براى مقامى كه به او تفويض شده، اهليت دارد. باور نمى‏كند ماوراى آنچه انكار كرده، دانشى وجود دارد و غير از آنچه فهميده، نظريه ديگرى. اگر مطلبى براى او مبهم شد، كتمان مى‏كند، زيرا به جهالت خويش آگاه است. خونهايى كه از داورى ستمگرانه‏اش ريخته شده، صيحه مى‏كشد و ميراثهايى كه به ناحق به ديگران داده، فريادمى‏زنند[۳۳]».

بيانات دردمندانه امير مومنان نشانگر عظمت قاضى و مهم بودن خصوصيات اوست. هر كس را نشايد كه بر اين مسند بنشيند. حضرت، شريح و ابى‏الاسود دئلى را به علت عدم رعايت آداب و وظايف عزل كرد كه بعداً به آن اشاره مى‏شود.


۲. معيشت قاضى
به مالك اشتر مى‏فرمايد:
«با جديت هر چه بيشتر قضاوتهاى قاضى خويش را بررسى كن و در بذل و بخشش به او سفره‏سخاوت را بگستر، آن چنان كه نيازمندى‏اش از بين برود و حاجت و نيازى به مردم پيدانكند[۳۴]».

به رفاعه، والى اهواز مى‏فرمايد:
«از قبول هدايا و تحفه‏ها از طرفين دعوى‏ بپرهيز[۳۵]».
در خطبه‏اى مى‏فرمايد:
«شما دانستيد كه سزاوار نيست حاكم و فرمانده، بر ناموس و خونهاى مردم و غنائم بخيل باشد، تا براى جمع مال ايشان حرص بزند ... و نه رشوه‏گير در حكم، كه مالى را گرفته، حق را باطل يا باطلى را حق گرداند، تا حقوق مردم از بين برود و حكم شرع را بيان ننمايد[۳۶]».

در جاى ديگر مى‏فرمايد:
«لابد من قاض و رزق للقاضى، و كَرُهَ ان يكون رزق القاضى على الناس الذين يقضى لهم و لكن من بيت المال؛هر نظام نياز به قاضى دارد و قاضى نياز به معيشت و رزق دارد و اين رزق را بايد بيت‏المال تامين كند، نه مردم‏[۳۷]».

در كلامى ديگر بدترين قاضى را مرتشى در حكم (اهل رشوه در قضاوت) مى‏داند[۳۸].
فقهاى ما بحث دقيق و مبسوطى در ارتزاق قاضى دارند و نوعاً با آن موافقند، ولى در مورد دريافت حقوق در مقابل كار يا جعاله از طرفين دعوا، راى به عدم جواز مى‏دهند[۳۹]. ماهيت ارتزاق همان طورى كه از فرمايش حضرت برمى‏آيد، بر اساس نياز و اداره زندگى است، تا قاضى محتاج رشوه و جعاله و حقوق نباشد و اين رويه عقلايى است كه در كشورهاى ديگر به شكل اعطاى چك سفيد به قاضى اجرا مى‏شود، كه برگرفته از سيره اميرالمومنين مى‏باشد.


۳. آداب قضا
مراد از آداب، نكاتى است كه قاضى با رعايت آنها در رفتار و گفتار، در جامعه و مجلس قضاوت، علاوه بر حفظ شخصيت و منزلت خويش، زمينه مناسبترى براى قضاوت عادلانه پيدا مى‏كند. از مجموع سفارشهايى كه رسول خدا(ص) به حضرت داشته و سيره عملى ايشان و توصيه‏هايى كه به قاضيان و واليانى همچون مالك اشتر و والى اهواز و شريح قاضى بصره و به ابوالاسود دئلى قاضى كوفه داشته‏اند، آداب زير استفاده مى‏شود:

۱. رعايت بى‏طرفى كامل در قضاوت؛[۴۰]
۲. رعايت مساوات بين طرفين نزاع، از جهت نگاه و گفتار و نشستن و توجه؛[۴۱]
۳. حوصله كامل در استماع سخنان طرفين و قطع نكردن حرف آنها؛[۴۲]
۴. عدم قضاوت در حال گرسنگى و خواب‏آلودگى و عصبانيت؛[۴۳]
۵. عدم خستگى و ملالت و بى‏حوصلگى در حال قضاوت؛[۴۴]

۶. بالا نبردن صداى خويش با طرفين دعوا؛[۴۵]
۷. حفظ هيبت و عدم خنده بيجا و زياد؛[۴۶]
۸. عدم معامله با طرفين احتمالى دعوا در اجتماع‏[۴۷] و بازار و عدم ضيافت متخاصمين به‏تنهايى.[۴۸]


۴. وظايف قاضى و دستگاه قضايى
مراد از وظايف، مجموعه‏اى از تكاليف است كه بر عهده دستگاه قضايى، عموماً و قاضى خصوصاً قرار گرفته و همچنين اختياراتى كه به اين قوه محول شده است تا به كارگيرى آنها موجب تحقق عدالت، به عنوان اصلى‏ترين هدف قضاى اسلامى باشد.

بررسى كارنامه قضايى آن حضرت كه به قصد گسترش عدالت و حمايت از حدود خدا و حقوق مردم، انجام يافته، نشانگر انجام اعمال زير است:

۱. رفع خصومت و حل اختلافات و منازعات بين مردم؛
۲. شناسايى و تعقيب و مجازات مجرمان؛
۳. جلوگيرى از تجاوز و اجحاف قدرتمندان و صاحب‏منصبان به مظلومان؛
۴. پيشگيرى از وقوع جرم و جنايت؛

۵. اصلاح و تربيت بزهكاران؛
۶. اجراى حدود و احكام صادره؛
۷. نظارت بر كار قضات، با هدف اصلاح قضاوتها و تصحيح رفتار آنان؛
۸. بيان احكام قضايى.

ملاحظه مى‏شود وظيفه قاضى در قضا خلاصه نمى‏شود، بلكه مراحل قبل و بعد از خصومت را نيز شامل مى‏شود. وظايف فوق در كنار ديگر شوون مختلف، از حضرت، صادر مى‏شد. ايشان به عنوان قاضى به منازعات و مشاجرات پايان مى‏داد و به عنوان والى و حاكم، به شناسايى و تعقيب و مجازات تبهكاران مى‏پرداخت و به عنوان هادى و مرشد، زمينه‏هاى وقوع جرم را از بين مى‏برد و به عنوان مفتى و قانونگذار، به بيان احكام قضايى همت مى‏گماشت. بنابراين نظام قضايى علوى، متشكل از عناصرى است كه قاضى، مهمترين عنصر آن است. نه يگانه عنصر آن زيرا تحقق عدالت، سنگين‏تر از توان شانه قاضى است. بنابراين هر عمل حكومتى كه در چارچوب نظام فوق انجام پذيرد، ماهيت قضايى خواهد داشت كه حوزه‏اى فراتر از عمل قاضى و قضاوت اصطلاحى را شامل مى‏شود.

فقهاى اهل سنت مانند ماوردى و ابويعلى‏ كه داراى انديشه حكومتى بوده‏اند، وظايف فوق را به عنوان وظيفه قاضى بر شمرده‏اند[۴۹] و فقهاى شيعه مانند محقق، صاحب شرائع كه به وظيفه قاضى به معناى اخص بسنده كرده‏اند، اجراى حدود و قصاص را از وظايف حاكم مى‏داند، نه قاضى و مرادشان از وظيفه، آدابى است كه در بحث قبلى طرح شد.[۵۰] طبق آنچه گفته شد، هر دو نگرش تمام نيست و تحقيق مساله در اين است كه وظايف فوق را به نظام ودستگاه قضايى نسبت بدهيم.

در حكومتهاى اسلامى براى هر يك از وظايف فوق، مناصبى رسمى در نظر گرفته شد، كه‏مهمترين آنها ولايت بر مظالم و ولايت حسبه بود كه جداى از منصب قضا و منصب‏خلافت بود.

ولايت مظالم؛ حمايت از محرومان در مقابل زورگويان بود و از تجاوز واليان و صاحبان مناصب جلوگيرى مى‏كرد و اگر آنها حقى را ضايع كرده و غصب نموده بودند، به صاحبان اصلى عودت مى‏داد و احكام ناحق قاضيان را تصحيح مى‏كرد و اگر حكمى به حق كرده، ولى قدرت اجراى آن را نداشتند، با اعمال قدرت به اجرا مى‏گذاشت. البته حكومت‏نويسانى مانند «ماوردى» اين منصب را جداى از منصب قضا و وظايف آن آورده‏اند[۵۱] و مقام والى مظالم را در رتبه‏اى بالاتر و شوكتى بيشتر قرار داده‏اند كه قدرت و سطوت حاكمان و انصاف قاضيان را در خويش جمع كرده است.

اميرالمومنين(ع) اين وظايف را به خوبى انجام مى‏داد تا آنجا كه فرمود: اگر آنچه خليفه سوم به ناحق بخشيده، در كابين زنان باشد، به صاحبانش رد مى‏كنم و به استاندارش گفت: اگر حسن و حسين خطا كنند، كوتاهى نمى‏كنم. نامه‏ها و خطبه‏هاى آن حضرت مشحون از حساسيتى است كه نسبت به ردّ مظالم نشان مى‏داد، كه به بخشى از آن در بحث مساوات در برابر قانون اشاره شد. اين وظيفه بحق از وظايف دستگاه قضايى است.

ولايت حسبه؛ مسوول اين منصب مجرى امر به معروف و نهى از منكر در سطح وسيع است. ابن‏الاخوه‏[۵۲] در كتاب جامع خود (معالم القربه فى احكام الحسبه) بيش از هفتاد وظيفه را براى او بر شمرده كه مراقبت و نظارت بر تمام صاحب‏منصبان را شامل مى‏شود و تركيبى از تذكر و تعزير است. مسوول حسبه، به اشخاصى مثل وعاظ و ولات و قضات تذكر مى‏داد و آنها را از تخلفات و اشتباهاتشان آگاه مى‏كرد و به تنظيم بازار و انتظام جامعه همت مى‏گماشت و متخلفان اجتماعى و اراذل و اوباش را تنبيه مى‏كرد.

وظايف او را اكنون، پليس نيروى انتظامى و چندين وزارتخانه، از جمله وزار كشور و شهردارى انجام مى‏دهند. اميرالمومنين(ع) چنين امورى را انجام مى‏داد. در بازار و جامعه با سَوْط و سطوت گردش مى‏كرد و به قصابان راه و رسم ذبح شرعى را مى‏آموخت‏[۵۳] و مزاحمان اجتماع را فوراً تنبيه مى‏كرد[۵۴] و به معلمان تذكر مى‏داد بيش از سه ضربه به كودكان نزنند و گرنه خود تنبيه مى‏شوند[۵۵]. كسى كه در مسجد قصه مى‏گفت، تعزير مى‏شد[۵۶] و مرتكبان اعمال منافى عفت، مجازات مى‏شدند[۵۷] و به قاضيان خاطى در مجلس قضاوت تذكر مى‏داد[۵۸].

امام به تنظيم بازار و انتظام اجتماع و اصلاح امور صاحب‏منصبان مى‏پرداخت. چه بسا اين امور به قصد پيشگيرى از جرايم انجام مى‏گرفت.

از خصوصيات ولايت حسبه اين بود كه نياز به محكمه نداشت و مجازات، سريع و قاطع بود. همين امر آن دو را از قضا جدا مى‏كند و قرار گرفتن اين منصب را در نظام قضايى، مورد ترديد قرار مى‏دهد، چرا كه تنگناهاى اجرايى قضا و تاخيرات محاكم در صدور حكم، باعث اختلال نظم خواهد شد،

هر چند بعضى حكومتهاى اسلامى، اين وظيفه را به قاضى مى‏سپردند، ولى به نظر مى‏آيد بيشتر از اعتبار قاضى استفاده مى‏شد كه به اين منصب آبرو بدهد، زيرا به قول «فاستر[۵۹]» در تحقيقى كه در خصوص تاريخ محتسب در ايران انجام داده، شغل محتسب، آبرومند نبود و قاضى مى‏توانست به آن اعتبار بدهد، هر چند بعضى قضات گرفتار مفاسد آن مى‏شدند. لذا ممكن است اين منصب را در دستگاه اجرايى قرار دهيم، هر چند عملكرد حسبه نوعاً تعزيرات است كه مقدار و اجراى آن به دست حاكم و نوعاً بدون محكمه است و اگر تعزيرات را از وظايف دستگاه قضايى به معناى اعم بدانيم، قرار گرفتن آن در نظام قضايى تقويت مى‏شود.

متاسفانه جايگاه و وظايف اين منصب كه ضامن سلامت حكومت اسلامى و مانع فاسد شدن آن است، بسيار مبهم است و بررسى كارشناسانه مى‏تواند آن را تبديل به وزارتخانه‏اى كند كه امر به معروف و نهى از منكر را كه انبوهى از اخبار در ضرورت و فوايد آن وارد شده و سيره عملى رسول‏اللَّه و اميرالمومنين بر آن قرار داشته است نهادينه كند.

فساد صاحب‏منصبان و ثروت‏اندوزى و گرايش به تجملات و اختلاس و رشوه‏گيرى و سوء استفاده از موقعيتها و فاميل‏گرايى تنها با نهادينه شدن امر به معروف و نهى از منكر، تحت نهاد حسبه، قابل پيشگيرى و ممانعت است. البته قرار داشتن آن در قوه قضاييه يا مجريه، فرع بر تحقق آن است و اگر قرار شد در دستگاه قضايى قرار گيرد، فقط ابعاد مراقبتى آن بايد لحاظ شود و دخالتى در كارهاى اجرايى انجام نگيرد. اين مقاله ظرفيت بررسى كارشناسانه اين موضوع را ندارد.

از طرف ديگر، يكى از وظايفى كه در متون اسلامى به حاكم نسبت داده شده، امور حسبيه، به معناى ولايت بر محجوران و به عهده گرفتن امور زمين مانده و بدون مسوول است. امام رضا[۶۰] و امام باقر[۶۱] عليهماالسلام آن را صريحاً از وظايف قاضى مى‏دانند.


۵. كيفيت دادرسى و صدور حكم
براى روشن شدن نحوه دادرسى در نظام قضايى اميرالمومنين(ع) نياز به بيان مقدمه‏اى‏است.
در طول تاريخ قضا، قبل و بعد از اسلام، نظامهاى مختلف رسيدگى وجود داشته كه عبارتند از: نظام اتهامى، نظام تفتيشى و نظام مختلط[۶۲].


نظام اتهامى
اين نظام قديمى‏ترين شيوه رسيدگى به دعاوى و داراى ويژگيهاى زير است:

الف) ضرورت طرح شكايت از شاكى:
در اين نظام تعقيب متهم فقط در صورت شكايت زيان‏ديده از جرم و مراجعه او به قاضى، امكان‏پذير است.

ب) شفاهى بودن رسيدگى.

ج) علنى بودن محاكمه و وجود هيات منصفه.

د) ترافعى بودن نظام اتهامى:
شاكى بايد كليه ادله موجود عليه متهم را تا جلسه دادرسى ارائه كند.
به علت فقدان مرحله بازپرسى يا بازجويى، متهم در جلسه محاكمه و رسيدگى از ادله اطلاع مى‏يافت و ادله، آزادانه مورد بحث و گفتگو قرار مى‏گرفت و پس از دفاع متهم و پايان يافتن تحقيقات از سوى دادگاه، قاضى كه حَكَم محسوب مى‏شد، با در نظر گرفتن ادله طرفين، به صدور حكم اقدام مى‏كرد.

ه) رعايت تساوى بين اصحاب دعوا.

و) ادله اثبات دعوا عبارت بود از اقرار شهود و سوگند براى رفع اتهام از متهم (قسامه) و آزمونهاى سنتى.


نظام تفتيشى
بر خلاف نظام اتهامى كه فاقد مرحله تحقيقاتِ مقدماتى يا بازپرسى بود و هر گونه تحقيق و تفحص در جلسه دادگاه صورت مى‏گرفت، در نظام تفتيشى تحقيقات مقدماتى نقش موثرى دارد، به گونه‏اى كه در نظام تفتيشى قرون وسطى‏، اعظم وقت مقامات قضايى صرف تهيه دليل و مقدمات رسيدگى مى‏شد و جلسه رسيدگى دادگاه تا حدودى جنبه تشريفاتى داشت و در بسيارى از موارد براى تسجيل و اعلام نتايج به دست آمده قبلى تشكيل مى‏گرديد.

ويژگيهاى اين نظام عبارتند از:

الف) قضات حرفه‏اى
در اين نظام بر خلاف نظام اتهامى، قاضى، فردى حرفه‏اى است كه در رسيدگى نقش فعالى دارد و همين نقش با اهميت است كه به مرحله تحقيقات مقدماتى اهميت مى‏دهد.


ب) وحدت قاضى و دادستان
در نظام تفتيشى قاضى نقش دادستان را نيز ايفا مى‏كند، بدين ترتيب كه به محض اطلاع از وقوع جرم و حتى قبل از شكايت شاكى، تحقيقات را آغاز مى‏كند.


ج) كتبى بودن رسيدگى

د) غير علنى بودن رسيدگى


ه) غير ترافعى بودن رسيدگى


و) ادله اثبات دعوا
در اين نظام اقرار مهمترين دليل اثبات جرم محسوب مى‏شد و لذا نوعاً با شكنجه‏هاى شديد بود و بعد از اقرار، شهادت شاهدان بدون توجه به تقوا و پاكدامنى آنان، حتى براى صدور حكم اعدام كفايت مى‏كرد.
اين نظام داراى معايب فراوانى است، از جمله:

الزام متهم به سوگند، شكنجه او، عدم امكان دخالت وكيل مدافع در تحقيقات مقدماتى و هنگام مواجهه شهود با متهم، عدم اطلاع متهم از اتهامات منتسب به خود، الزام به اجراى مجازات در روز صدور حكم و الزام شاهد به تاييد مجدد موداى گواهى.


نظام مختلط
در اين نظام، مرحله تحقيقاتى و رسيدگى در دادگاه جداست و مقررات حاكم بر آنها تفاوت دارند. در مرحله تحقيقاتى با توجه به ضرورت كسب اطلاعات لازم از متهم به شكل نظام تفتيشى، حقوق و آزاديهاى وى محدود مى‏گردد، اما در مرحله رسيدگى به دادرسى، طبق اصول نظام اتهامى و با رعايت كامل حق دفاع صورت مى‏گيرد.

به طور خلاصه در نظام اتهامى تحقيقات مقدماتى وجود ندارد و همه چيز در دادگاه معلوم مى‏شود و در نظام تفتيشى همه همت بر تحقيقات مقدماتى است، اما در نظام مختلط، به هر دو اهميت داده مى‏شود. اكنون اين نظام الگوى بسيارى از كشورهاى اروپايى و حتى اسلامى است و در ايران، پس از انقلاب و قبل از تصويب دادگاههاى عمومى متداول بوده است.

با حفظ اين مقدمه بايد ديد نظام قضايى علوى كدام است. نظر مشهور، نظام دادرسى را اتهامى مى‏داند، ولى با قدرى دقت در سيره قضايى آن حضرت و سيرى در قضاوتهاى فراوان ايشان، اثبات مى‏شود نظام دادرسى حضرت مختلط بوده است.

آن حضرت، شريح قاضى را به عنوان قاضى تحقيق كه مقدمات كار را فراهم مى‏كند، تلقى مى‏نمايد و مى‏فرمايد: «در دماء و حقوق مسلمانان و حدود الهى، حكم را به عهده من بگذار[۶۳]».
در نامه‏اى كه به استاندار موصل مى‏نويسد، دستور تحقيق در خصوص عاقله فردى كه قتل خطايى انجام داده بود مى‏دهند، با عبارت: «فافحص عن امره؛ در كار او تحقيق كن‏[۶۴]».اگر مراد اين باشد كه نتيجه تحقيق را براى آن حضرت بفرستد، والى موصل، قاضى تحقيق مى‏شود و اگر براى قضاوت خودش تحقيق نمايد، نشانگر تحقيق مقدماتى قبل از قضاوت است.

در نظام اتهامى صرفاً به اقرار و شهود و سوگند اكتفا مى‏شود و به جز اينها دليلى شناخته شده براى اثبات حكم توسط قاضى وجود ندارد، اما در قضاوتهاى اميرالمومنين به ادله ديگرى مثل علم قاضى و قرعه‏كشى هم تكيه مى‏شود. امام(ع) در بسيارى از قضاوتها، به علم خود اطمينان مى‏كرد، بدون اينكه به بيّنه و سوگند و اقرار تكيه كند، مثل واقعه‏اى كه شيخ صدوق و طوسى نقل مى‏كنند كه در عهد ايشان، دو زن در يك زمان زاييدند. يكى از آنان پسر و ديگرى دختر آورد. آنكه دختر زاييد، پسر را از گهواره بيرون آورد و دختر خود را به جاى او گذاشت و مدعى شد پسر از اوست و با مادر پسر نزد اميرالمومنين رفت. حضرت دستور داد شير دو زن را بسنجند و هر كدام سنگين‏تر بود، پسر از آنِ او باشد.[۶۵]

در واقعه‏اى ديگر مردى سالخورده، زنى را به نكاح درآورد. پيرمرد هنگام نزديكى مُرد. زن آبستن بود و پسرى به دنيا آورد. پس از مدت مديدى، فرزندان پيرمرد، زن را به زنا متهم كردند و بر ادعاى خود گواهى دادند و مرافعه به خليفه دوم كردند. او دستور سنگسار زن را داد. در راه زن به امام برخورد و كمك خواست. حضرت چند تن از كودكان همسال كودك متهم را خواند و آنها را به بازى سرگرم نمود.

سپس به آنها گفت: بنشينيد. همگى نشستند، بعد گفت: برخيزيد، كه برخاستند، ولى كودك يتيم كف دست را بر زمين تكيه داد و برخاست. امام(ع) كودك را ارث داد و برادرانش را حد افترا زد. عمر پرسيد: چگونه تشخيص دادى؟ گفت: از برخاستن و تكيه كردن كودك به كف دست، معلوم شد او از پيرمرد است.[۶۶]
موارد فراوان ديگرى از اين قبيل، تمايز نظام دادرسى حضرت را از نظام اتهامى مشخص مى‏كرد.

گاه قرعه مى‏كشيد. يك شخصى وصيت كرده بود بعد از مرگش، ثلث بندگانش را آزاد كنند. امام با قرعه معين كرد كدام آزاد شوند.[۶۷] به طور كلى هرگاه دو طرف دعوى‏ شاهد اقامه مى‏كردند و گواه طرفين از هر حيث مساوى بود، امام با قرعه حق سوگند را به يكى از آنان كه قرعه به نامش اصابت مى‏كرد، مى‏داد و هنگام قرعه‏كشى اين دعا را مى‏خواند: اى پروردگار آسمان! هر كدام از طرفين دعوى‏ حق است، حقش را بپردازد.[۶۸]

در نظام اتهامى، بازجويى وجود ندارد، ولى حضرت در قضاوتهاى خود بازجويى داشت، مانند زنى كه بكارت دخترى را با انگشت زايل كرد و به او تهمت زنا زد و زنان همسايه را بر ادعاى خود گواه گرفت. حضرت از شهود بازجويى به عمل آورد و نهايتاً حق را به دختر داد.[۶۹] در اينجا هم بى‏طرفى نقض، و هم بازجويى شد كه هر دو در نظام اتهامى وجود ندارد.

در موردى ديگر به عكس عمل كرد؛ يعنى بر خلاف واقعه فوق كه به نفع متهم از مدعى و شهود بازجويى كرد، در مورد پسرى كه مدعى بود عده‏اى پدر او را كشته‏اند و آنها انكار مى‏كردند، حضرت، جداگانه از متهمان بازجويى كرد به شكلى كه آنها را متفرق كرد و با نقشه علمى كه امروزه وظيفه پليس (پليس علمى) است، قاتل بودن آنها را ثابت كرد.[۷۰]

تمام موارد فوق نشانگر تمايز نظام دادرسى حضرت از نظام اتهامى، بعد از مرافعه بود. مواردى هم يافت مى‏شود كه حضرت به تعقيب متهمان، قبل از مرافعه مى‏پرداخت، بدون اينكه شاكى خصوصى باشد. حضرت به عنوان «والى مظالم» و «مدعى‏العموم» به ردّ مظالم و تعقيب متهمان مى‏پرداخت. آنچه راجع به والى مظالم گفتيم، از همين قبيل است. بر اساس «كونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً»[۷۱] حضرت اقدام به تعقيب و مجازات مجرمان بدون شكايت شاكيان خصوصى مى‏كرد. اين امر در حقوق اللَّه بيشتر مشهود و مشهور است.

در سيره امام در مورد كسانى كه در اثر فحاشى به رسول خدا(ص) محكوم به اعدام مى‏شدند، بدون محكمه، حكم در مورد آنها اجرا مى‏شد يا خود امام اجرا مى‏كرد، كما اينكه يك بار در حضور رسول خدا، كسى كه آن حضرت را تكذيب كرده بود، گردن زد.[۷۲] حاكم مى‏توانست دستور قتل ساب النبى(ص) و يا هر مرتد را صادر كند.[۷۳]

اگر ولايت بر حسبه را امرى قضايى محسوب كنيم، مجازاتهاى امام به شكل فورى و قاطع، نشانگر مجازاتهاى بدون محكمه است. اين مجازاتها كه نوعى تعزيرات است، بين نظام دادرسى علوى و نظام دادرسى اتهامى، تمايز ايجاد مى‏كند، چرا كه در نظام اتهامى هيچ مجازاتى بدون محكمه انجام نمى‏پذيرد.

نظام قضايى امام، با نظام تفتيشى هم مغاير بود. عمده‏ترين تمايز در اقرار است كه در موارد زنا و لواط وقتى افراد به جرم خويش اقرار مى‏كردند، حضرت به لطايف‏الحيل سعى درپوشاندن قضيه داشت و طرف را از اقرار خود برمى‏گرداند، مگر اينكه چهار بار اقرار مى‏كرد،كه حكم جارى مى‏شد[۷۴] يا مى‏بخشيد و اين با نظامى كه اساسش بر شكنجه و اقرار بود، تفاوت دارد.

با دلايل فوق آشكار مى‏شود نظام دادرسى حضرت، اصطلاحاً نظامى مختلط است، مخصوصاً در حقوق و دعاوى كيفرى كه حضرت حق تحقيق را براى خود محفوظ مى‏داشت.

ممكن است گفته شود آنجا كه حضرت از نظام اتهامى در دادرسى جدا مى‏شد و اصول‏بى‏طرفى و طرح دعوى توسط شاكى خصوصى يا ترافعى بودن دعوى‏ را نقض مى‏كرد،ديگر نقش قاضى نداشته، بلكه به عنوان والى بود، كه پاسخ آن را در وظايف قاضى‏داديم. نظام قضايى حضرت، مجموعه‏اى از عناصر است كه قضا به معناى اخص، جزءآن محسوب مى‏شود، علاوه بر اينكه والى مظالم، قاضى اعظم با قدرت بيشتر از قاضى‏عادى است.

خصوصيت ديگر نظام دادرسى علوى، عمومى بودن آن، در مقابل تخصصى بودن است. مراد از عمومى بودن دادرسى، رسيدگى توامان قاضى به امور حقوقى و كيفرى است، در مقابل تخصصى كه قضات به قاضى حقوقى و قاضى كيفرى تقسيم مى‏شوند، سيره قضايى امام و قضات منصوب ايشان، نشانى از تخصصى بودن دادرسى ندارد، بلكه مرافعات حقوقى در امور مالى و خانواده و كيفرى (جرم و جنايتِ موجب حد و قصاص را مورد رسيدگى و صدور حكم قرار مى‏دادند.)

اين نظام بر اساس وحدت قاضى در دادرسى استوار بود، ولى قاضى مجاز به مشورت بود، حتى رسول خدا به اميرالمومنين به عنوان قاضى يمن دستور مشورت در امور مهم را مى‏دهند.[۷۵] در عين حال در اين نظام اصرارى بر وحدت قاضى نيست و با تعدد قاضى سازگاراست.

بر اين اساس، نادرست بودن اين پندار كه عمومى بودن دادرسى را با اتهامى بودن آن مساوى يا مساوق مى‏داند، روشن مى‏گردد، زيرا مختلط و اتهامى بودن بر اساس معيارهايى همچون بى‏طرفى قاضى، لزوم شاكى خصوصى، تحقيقات قبل از صدور حكم، وجود يا عدم هيات منصفه، مورد مقايسه قرار مى‏گيرد، عمومى يا تخصصى بودن بر اساس ماده دعوى‏ كه‏حقوقى يا كيفرى باشد، مورد تمييز و تشخيص واقع مى‏گردد. بنابراين نظام قضايى علوى‏در بُعد دادرسى از جهت مالكيت دعوا، عمومى و از حيث مراحل رسيدگى، مختلط محسوب مى‏گردد.


ادله اثبات دعوى‏
نظام قضايى علوى، همان طور كه در حين مقايسه اتهامى يا مختلط بودن ملاحظه شد، بر پنج عنصر استوار است: علم قاضى، شاهد، سوگند، اقرار و قرعه‏كشى.

از اين ميان، سه عنصر شهود و سوگند و اقرار، امرى عقلايى و متداول در تمام نظامات قضايى، اعم از اتهامى و تفتيشى و مختلط و عمومى و يا تخصصى، البته با اختلافات در نوع اجرا و شرايط است، اما علم قاضى و قرعه‏كشى از مختصات نظام قضايى علوى است كه مشهور فقيهان شيعى قديماً و حديثاً آن دو را حجّت مى‏دانسته، هرچند فقهاى عامه با آن مخالف هستند، اما از ديد قوانين حقوقى و موضوعه، چه قانون مدنى، چه كيفرى، نظام قضايى شيعى و سنّى توامان آن را حجت ندانسته و مورد عمل قرار نمى‏دهند.[۷۶]


سازمان قضايى نظام علوى
آخرين مبحث از نظام ساختارى قضايى آن حضرت، مبحث سازمان قضايى است. بايد گفت بساطت و سادگى حكومت در صدر اسلام، با تشكيلات عريض و طويل دمساز نبود و بسيارى از امور قضايى به سادگى انجام مى‏گرفت، گرچه خصوصيات يك سازمان تشكيلاتى نيرومند در آن يافت مى‏شد.

به طور خلاصه بايد گفت: سازمان آن حضرت غيرمتمركز بود و به استانها در خصوص قضا تفويض اختيار و يا توكيل شده بود. آن طور كه از عهدنامه مالك برمى‏آيد، اختيار تام درقضا و نصب قاضى به او داده شده بود، همين طور به رفاعه، والى اهواز و والى موصل، البته‏شريحِ قاضى بنا به دلايلى از تفويض كامل برخوردار نبود و به شكل قاضىِ تحقيق عمل‏مى‏كرد.

از جهت مكانى، آن حضرت در مسجد و دكهالقضاى معروف خود قضاوت مى‏كرد.[۷۷] البته حدود و مجازاتها را بيرون مسجد اِعمال مى‏نمود. فقهاى اهل سنت كه قضاوت در مسجد را مكروه مى‏دانند،[۷۸] بين اثبات حكم و اجراى آن خلط كرده‏اند.

حضرت براى برخى مجازاتها زندان داشته و بنا به قول مشهور علماى فريقين، اولين فردى بود كه زندان را بنا نهاد.[۷۹] در زمان رسول خدا(ص) و خلفاى بعدى، از ساختمانها و امكانات موجود به عنوان زندان استفاده مى‏شد[۸۰] اما حضرت بدين منظور مكانى ساخت. به احكام زندان در نظام علوى در مبحث ساختار حقوقى خواهيم پرداخت.

امام على(ع) پليس قضايى داشته كه به او در دستگيرى و تعقيب مجرمان يارى مى‏دادند و نقش ضابط را ايفا مى‏كردند.[۸۱] همچنين از وجود كارشناسان در شناسايى جرم و مجرم بهره مى‏گرفت‏[۸۲] كه اصطلاح فنى و متداول آن پليس علمى است، به ويژه در مسايل مخصوص زنان كه كارشناسان زن لحاظ مى‏شدند.[۸۳] البته نقش پليس علمى را آن حضرت عمدتاً خود ايفا مى‏كرد، به طورى كه گاه بدون توجه به بيانات شهود و مدعيان، به كاوش علمى مى‏پرداخت و بر اساس آن عمل مى‏كرد كه در بحث علم قاضى به آن اشاره شد.


ج) نظام حقوقى در قضاى علوى
بعد از مبحث كليات و نظام ساختارى، به نظام حقوقى در بخش پايانى نوشتار مى‏پردازيم.
نظام حقوقى قضا، نظامى ماهوى در مقابل نظام ساختارى كه نظام شكلى است، مى‏باشد. در اين نظام به تبيين حق و اقسام آن در نظام قضايى علوى پرداخته مى‏شود.


معناى حق
حق به معناى ثبوت و در اصطلاح فقهى به معناى سلطنت است.[۸۴] حق در حقوق مدنى و كيفرى نيز به همين معنا است، مانند حق خيار يا حق قصاص يا حق نفقه و حق ارث. منشا حق جعل خداوند است و صاحب آن نوعى سلطه در ايفا يا اسقاط آن پيدا مى‏كند و در روابط خود با ديگران صاحب امتياز مى‏شود و شارع مقدس كه جاعل حقوق است، حامى آن است. اصولاً قضاى اسلامى و علوى كه شعبه‏اى از منصب خلافت است، به منظور حمايت و احياى حقوق پديد آمده است. و اميرالمومنين احقاق حق و اقامه آن را از اهداف اصلى حكومت خود مى‏داند و مى‏فرمايد: «من حكومت را نمى‏خواهم مگر اين كه احقاق حقى كنم يا دفع باطلى».


تقسيمات حق

۱. حق اللَّه و حق الناس
حق اللَّه مخصوص خداست كه از حق حاكميت و اطاعت او نشات مى‏گيرد. در مقابل حق الناس مى‏باشد كه خداوند براى مردم جعل كرده است و نوع قوانين بر اساس اين حقوق ترسيم مى‏شود. از اين‏رو حقوق بر قانون حق تقدم دارد.

حق اللَّه گاه محض است، مانند حدود شرعى، مثل حد زنا و حد مسكر و حد لواط و مساحقه و محاربه و سرقت، پس از ترافع به حاكم، و گاه مشترك بين خدا و مردم است، مثل قذف و تهمت‏زدن، و گاه حق الناس محض است، مانند حق قصاص يا شفعه و مالكيت.

حقوق اللَّه محض در مسايل جزايى، مجازاتهايى است كه منشا آنها فقط مخالفت با اوامر و نواهى الهى باشند، نه تضييع حقوق اشخاص، خواه در ارتكاب آنها حقوقى از اشخاص ضايع شده باشد يا نه؛ براى مثال مجازات زنا يا لواط، هر چند نسبت به حيثيت شخص زنا يا لواط شده يا بستگان آنان هتك حرمت و حيثيت شده، اما شارع صد تازيانه را براى زنا و اعدام را در مورد لواط به منظور نفس عمل زنا و لواط تعيين كرده است.


۲. حقوق مدنى و كيفرى
موضوع حقوق مدنى، روابط مردم در مورد اموال و خانواده است، از اين حيث كه آنان اعضاى مدينه (جامعه) هستند، قطع نظر از شغل و حرفه و فقر و غنا و جاه و مقام اجتماعى.

حقوق مالى مدنى حقوقى است كه انسان مستقيماً روى اموال دارد، از قبيل حق مالكيت و حق انتفاع و حق هبه و معاوضه و حق وصيت.

حقوق مدنى خانوادگى از حقوقى مانند حق نكاح و حق نفقه و حق طلاق و حق حضانت و حق ارث بحث مى‏كند.

حقوق مدنى در اشخاص هم نمود دارد، مانند حق اقامت و حق قيمومت و اهليت و صلاحيت و حق شغل.
در حقوق كيفرى از جرم و اركان (عناصر عمومى) آن و مجازات يا كيفر و اركان آن بحث‏مى‏شود.[۸۵]


انواع جرايم و جنايات
جناياتى كه معمولاً در اجتماع رخ مى‏دهد، جزء يكى از هفت نوع تجاوزى است كه اسلام براى آنها كيفر مقرر كرده است:
۱. تجاوز به عقيده و مكتب، مانند ارتداد و توهين به مقدسات.
۲. تجاوز به جان، مانند قتل و ضرب و جرح.
۳. تجاوز به مال، مانند دزدى.
۴. تجاوز به آبرو و حيثيت، مانند تهمت و افترا (قذف).

۵. تجاوز به ناموس، مانند زنا و لواط.
۶. تجاوز به امنيت، مانند ايجاد وحشت يا حمله مسلحانه (محارب).
۷. تجاوز به حقوق جامعه، مانند اشاعه فحشا و گناه.


انواع كيفرها
۱. حدود در برابر اعمال خلاف عفت و اخلاق و تجاوز به مال و شرف مردم و ساير حقوق‏عمومى.
۲. تعزير در مقابل مجازاتهايى كه تعيين مقدار و خصوصيت آنها بستگى به اهميت جرم دارد، مانند زندان.
۳. قصاص در برابر صدمات و لطمات بدنى كه بزهكار بر كسى وارد مى‏آورد.
۴. ديات يا خونبها كه مجرمان در برابر جرايم خود بايد بپردازند[۸۶].


نظام كيفرى حضرت اميرالمومنين(ع)
اصولاً دعاوى، يا حقوقى است يا كيفرى. اولى در ارتباط با اموال و خانواده است و ناشى از جرم نيست، بلكه ناشى از يك سرى اختلافات است. براى اين نوع دعاوى، مدعى بايد بينه اقامه كند و گرنه منكر موظف به سوگند خواهد بود. همچنين اقرار و علم قاضى و قرعه، باعث فصل خصومت و رفع تنازع مى‏شود.

البته حضرت بر اساس رهنمود كلى: صلاح ذات البين خيرٌ من عامه الصلاه و الصيام‏[۸۷]؛ اصلاح اختلافات، از اغلب نماز و روزه‏ها بهتر است، به جامعه آموخته بود قبل از مرافعه به محكمه، به وسيله حكميت و صلح، اختلافات خود را كدخدامنشانه حل كنند. در نوع اين دعاوى آن طور كه اميرالمومنين از رسول خدا نقل مى‏كند فصل خصومت، بر اساس سوگند و بينه است.

وقتى مراجعات زياد شد، رسول خدا(ص) فرمود: «ممكن است بعضى در احتجاج قويتر باشند و من به نفع آنها حكم كنم. من بشرى مثل شما هستم، ولى اگر كسى مال ديگرى را تصرف كند، قطعه‏اى از آتش را خورده است‏[۸۸]». بنابراين احتمال اينكه خلاف واقع حكم شود هست و لذا بعضى بين حقيقت قضاييه و حقيقت واقعيه تفاوت قائل مى‏شوند. اميرالمومنين در دعاوى حقوقى بر همين اساس مشى مى‏كرد.

در دعاوى كيفرى كه ناشى از وقوع جرم است، ضرر به دو ناحيه وارد مى‏شود: شاكى و مدعىِ خسارت و ديگرى وارد شدن اخلال به نظم عمومى جامعه.

قاضى كيفرى نسبت به دعوى خصوصى بايد طورى حكم كند كه جبران خسارت شود، اما در خصوص جنبه عمومى بايد مجرم را كيفر دهد. دعوى خصوصى، قابل صلح و گذشت است و با متاركه مدعى نسبت به ادعا و شكايت خود، پرونده مختومه است، اما در بعد عمومى وظيفه حاكم است كه به تعقيب و كيفر بپردازد. در حقيقت وظيفه قاضى كيفرى پايان يافته و وظيفه حاكم شروع مى‏شود. هر دو كار ماهيت قضايى دارد و در چارچوب دستگاه و نظام قضايى انجام مى‏گيرد، زيرا حاكم به عنوان والى مظالم، موظف است خساراتى را كه از ناحيه مجرم به عموم مردم وارد مى‏شود، جبران كند. بحث ما در بعد نظام كيفرى آن حضرت عمدتاً ناظر به مجموعه فوق است كه به شكل زير اجرا مى‏شد:


۱. حدود خدا
حضرت در اين باره، اصولى را مراعات مى‏كرد:
الف) اهتمام فراوان به اقامه حدود. در مرامنامه حكومتى فرمود: «يكى از اهداف من از حكومت، اقامه حدود تعطيل شده خداوند است‏[۸۹]». از رسول خدا(ص) شنيده بود كه حدود نبايدتعطيل شوند[۹۰] و اگر خوب اجرا شوند، بهتر از بارش چهل روز باران است. در اين جهت‏حتى كودكان را به شكل نمايشى و سمبليك حد مى‏زد تا عدم تعطيلى حدود در جامعه مسجّل شود[۹۱].

ب) اگر حدود با بينه و اقرار اثبات مى‏شد، مى‏فرمود: «در اجرا، نبايد تاخير افتد»[۹۲]. اين حاكى از سرعت و قاطعيت در اقامه حدود الهى است.

ج) با اندك شبهه‏اى مانع اجراى حدود مى‏شد و جز با يقين اقدام به اقامه آن نمى‏كرد[۹۳].

د) اصل را در حدود خدا بر ستر و پوشش قرار مى‏داد، حتى اگر كسانى اقرار مى‏كردند، نمى‏پذيرفت و سعى در توجيه داشت. در اين زمينه حتى در موردى كه فردى چهار بار اقرار كرد، ضمن اينكه به قنبر دستور بازداشت او را داد، فرمود:

«چه زشت است كه اين زشتيها انجام شود و به وسيله اقرار، شخص باعث بى‏آبرويى خود در جامعه شود. چرا در خانه‏اش توبه نمى‏كند؟! به خدا قسم توبه‏اش بين خود و خدا بهتر از اقامه حد توسط من بر او است‏[۹۴]». گاه به آنها ياد مى‏داد انكار كنند[۹۵].

ه) نوع مجازات بسيار شديد و قاطعانه بود. قضاوتهاى آن حضرت در مبحث حدود نشان از قاطعيت و شدت دارد. بعضى را از كوه پرت مى‏كرد[۹۶]؛ بعضى را در دخمه مى‏انداخت، تا از استنشاق دود خفه شوند[۹۷]؛ بعضى را گردن مى‏زد و مى‏گفت: قتل در نزد عرب مجازات كمى است و دستور به سوزاندن جسد مى‏داد[۹۸]؛ بعضى را آن قدر مى‏غلتاند تا بميرند[۹۹] و بعضى را به كمك مردم سنگسار مى‏كرد[۱۰۰].

و) قبل از اقامه بينه و در صورت اقرار اگر مصلحت مى‏ديد، عفو مى‏كرد[۱۰۱].

ز) در صورت اقامه بينه و اثبات، شفاعت احدى را نمى‏پذيرفت و مى‏گفت: حدود خدا در اختيار امام نيست كه عفو كند يا شفاعت بپذيرد[۱۰۲].

ح) اثبات حدود با بينه و اقرار بود و اگر بينه قائم نمى‏شد يا تكميل نبود، به نفع متهم، كاررا فيصله مى‏داد، بدون اينكه او را وادار به سوگند كند و مى‏فرمود: «در حدود الهى سوگند وجود ندارد».[۱۰۳]

ط) اقامه حدود در فرهنگ جامعه، مجازات نبود، بلكه تطهير و باعث برطرف و بخشوده شدن عذاب اخروى بود. اين فرهنگ در اصلاح مجرمان بسيار موثر بود، به گونه‏اى كه در اثر تبليغات موثر و قوى، داوطلبانه مى‏آمدند و مى‏گفتند: ما را تطهير كن. تاريخ قضايى صحنه‏هاى هيجان‏انگيزى از اين نوع را ضبط كرده است.[۱۰۴]

ى) اگر مجرىِ حد كسى را مى‏كشت، ضامن نبود.[۱۰۵]


۲. تعزيرات
تعزير به معناى تاديب‏[۱۰۶] و اصطلاحاً مجازاتى است كه حد معينى ندارد و اجرا و اندازه آن به دست حاكم است.[۱۰۷] قبلاً با بخشى از تعزيرات در بحث حسبه آشنا شديم. دايره تعزيرات نوعاً بر مركزيت، حقوق الناس يا حقوق عمومى است كه غير از حدود خداست، مانند تكدى‏گرى كه خسارت آن به عموم جامعه مى‏رسد، نه به شخص خاص و حدى براى آن معلوم نشده است.[۱۰۸]

تعزيرات در نظام قضايى آن حضرت داراى ضوابط زير بود:
الف) بر خلاف نظر عده‏اى، تعزير اعم از ضرب بود. گاه حضرت اعلام عمومى يا خصوصى گناه را نوعى تاديب مى‏دانست؛[۱۰۹] بعضى را حبس مى‏كرد؛[۱۱۰] شاهد زور را با نيش مار تنبيه مى‏كرد[۱۱۱]و چه غريب و چه آشنا بود، در بازار مى‏چرخاند و حبس مى‏كرد.[۱۱۲]

ب) تعزيرات حضرت چند نوع بود:

تعزير مالى
گاهى دستور مى‏داد مال محتكران را آتش بزنند[۱۱۳] و امر مى‏كرد خانه كسانى كه از اردوگاه او به معاويه پيوستند، منهدم شود.[۱۱۴] استاندار اصطخر را به جرم اختلاس جريمه كرد[۱۱۵] و كسى كه عبد خود را شكنجه كرده بود، به اندازه قيمت عبد جريمه نمود.[۱۱۶]


تعزير بدنى
به مقدار كمتر از حد، تازيانه مى‏زد. از رسول خدا(ص) نقل مى‏كرد كه تعزير بدنى بيش از ده ضربه جايز نيست.[۱۱۷]


ضرب تاديبى
تاديب كودكان با بيش از سه ضربه را، باعث قصاص ادب‏كنندگان مى‏دانست. البته تاديب در مقابل جرم نيست.[۱۱۸]

ج) اگر مجرى تعزيرات بر اثر تعدى، باعث كشته شدن كسى مى‏شد ضامن بود و گرنه از بيت‏المال به ورثه، ديه پرداخت مى‏شد.[۱۱۹] يك بار قنبر سه ضربه بيش از حد مقرر زده بود كه قصاص شد[۱۲۰] و ديه زنى كه در اثر ترس از اجراى حد، سقط جنين كرده بود، از بيت المال يا توسط عاقله مجرى حد پرداخت شد.[۱۲۱]

د) در تعزيرات مردم را سفارش به عفو مى‏كرد، مخصوصاً نسبت به صاحبان جايگاه اجتماعى و يا خود عفو مى‏كرد.[۱۲۲]


۳. حكم متهم
تمام آنچه در حدود و تعزيرات گفته شد، در صورت اثبات جرم بود، ولى اگر كسى متهم به‏جرم بود و هنوز مجرميت او اثبات نشده بود، در نظام كيفرى و قضايى حضرت ضوابطى‏داشت:

الف) اجازه ضرب و تعزير او داده نمى‏شد.[۱۲۳]

ب) اقرار او تحت شكنجه و تعزير، نافذ و شرعى نبود و گاه به متهم مى‏آموخت اقرارنكند.[۱۲۴]

ج) گاه براى حفظ حقوق مردم، متهم را احتياطاً بازداشت مى‏كرد كه فرار نكند و سپس بدون تعزير و به محض معلوم شدن حال، او را رها مى‏كرد، مخصوصاً متهمان به قتل را.[۱۲۵] اصولاً بناى او در تهمت بر عدم حبس بود، حتى در پاسخ يكى از يارانش كه چرا توطئه‏گران را حبس نمى‏كند، فرمود:
«اگر به صرف اتهام كسى را زندان كنم، زندانها پر مى‏شود. من كسى را بر تهمت نمى‏گيرم و بر ظن و گمان عقوبت نمى‏كنم و تا خلاف ظاهر نشود، مقاتله و مقابله نمى‏كنم».[۱۲۶]

د) متهمان سياسى را كه امام مى‏دانست اطلاعاتى دارند و افشاى آنها باعث حفظ نظام و حقوق مسلمانان مى‏شود، حبس و تعزير مى‏كرد.[۱۲۷]

ه) كسانى را كه به تجاوز حدود خدا متهم بودند، نه تنها حبس و تعزير نمى‏كرد، بلكه بنا بر ستر و پوشش و عدم پذيرش اقرار آنها داشت.


۴. اجراى حد
در حال عصبانيتِ مجرى، مانع اجراى حد و تعزير مى‏شد[۱۲۸] و خود يك بار در جنگ خندق در مقابله با عمرو بن‏عبدود اين امر را نشان داد.[۱۲۹]

در شدت گرما و سرما حدود و تعزيرات جارى نمى‏شد.

اجراى حد مجروح و زخمى، به زمان سلامتى موكول مى‏شد.[۱۳۰]
ضربات حد به طور مساوى به تمام بدن تقسيم مى‏شد، مگر صورت و نقاط حساس،[۱۳۱] و دستها براى كسى كه ايستاده حد مى‏خورد و به دستهايش تكيه مى‏كرد.[۱۳۲] گاه زنان را نشسته حد مى‏زد و مردان را ايستاده.[۱۳۳]

در اجراى حد رافت نشان نمى‏داد و مى‏گفت: اگر زانى عريان دستگير شد، به شكل عريان و اگر با لباس يافت شد، با لباس حد بخورد.[۱۳۴]


۵. احكام زندان در نظام قضايى علوى
موائلى در كتاب «احكام السجون» زندان‏هاى حضرت را به: احتياطى و استبرائى و حقوقى و جنايى تقسيم كرده است،[۱۳۵] زيرا حضرت گاه متهم به قتل را حبس مى‏كرد تا شركاى جرم و ديگر متهمان را شناسايى كند (احتياطى). گاه حكم مى‏فرمود بدهكار را حبس كنند و اگر افلاس او ثابت شد، او را آزاد مى‏گذاشت، تا مالى بيابد و دَين خود را بپردازد (استبرائى). گاه افرادى كه مال يتيم را غصب كرده يا خيانت در امانت نموده بودند، زندانى مى‏كرد (حقوقى) و گاه كسانى را كه در حال مستى، عربده و قمه‏كشى و ماجراجويى كرده و كسانى را كشته يا مجروح نموده بودند، زندانى مى‏كرد تا ديه بپردازند يا قصاص شوند (جنائى). برخى معتقدند زندانهاى حضرت با توجه به سيره ايشان نوعاً احتياطى بوده است.[۱۳۶]

حضرت در مواردى حبس ابد داشت.[۱۳۷] صاحبان افكار سياسى را تا زمانى كه محاربه نمى‏كردند، زندانى نمى‏كرد و به رفاهيات زندانها خوب مى‏رسيد،[۱۳۸] حتى به قاتل خود شير داد. زندانيان را براى تربيت دينى به نماز جمعه و نماز عيد مى‏آورد؛[۱۳۹] البته در رفت و برگشت براى آنها محدوديت قائل مى‏شد.[۱۴۰] نويسنده كتاب «احكام السجون»[۱۴۱] مدعى است تاركان شوون دينى‏را در زندان با عصا تاديب مى‏كرد و مسامحه‏كاران در عبادت را تعزير مى‏نمود. وى مدعى است عبادات شرعيه و آداب تهذيب و تعاليم قرآنى و قرائت و كتابت در زندانهاى اميرالمومنين رعايت مى‏شد. حضرت براى ملاقات و خلوت مردان زندانى با همسرانشان تمهيداتى مى‏انديشيد[۱۴۲] و مخارج زندانيان ثروتمند را با هزينه خودشان و زندانيان فقير را از بيت المال تامين مى‏كرد.[۱۴۳]


پيشگيرى از وقوع جرم و اصلاح مجرمان
حضرت با شان هدايتى و ارشادى خويش، اقدام به تربيت و آموزش جامعه مى‏كرد و اين را حق مردم مى‏دانست. او با تشويق مردم به برنامه‏هاى عبادى و تهذيبى و ايجاد رفاه اقتصادى و عدالت اجتماعى، زمينه هر نوع جرم را از بين مى‏برد، و اگر كسانى قابل اصلاح نبودند، مجازاتشان مى‏كرد. حتى اگر كسى مدعى بود حد و كيفر را نمى‏دانسته، تحقيق مى‏كرد آيا آيه حد مثلاً آيه قطع يد سارق بر او خوانده نشده است، كه اگر خوانده نشده بود، حد نمى‏زد.

نوع كيفرها و تعزيرات و حدود و نظامى كه در بحث كيفرها ارائه شد، عاملى پيشگيرانه و اصلاح‏گرايانه است و شدت آنها باعث مى‏شد هر كس بشنود، از ترس دنبال جرم نرود و يا اقرار نكند و اگر تعزير مى‏شد يا حد مى‏خورد، برخورد عادلانه حضرت، باعث كينه آنها نمى‏شد، بلكه تشكر مى‏كردند و از اينكه از عذاب اخروى نجات يافته، خوشحال بودند. احكام زندانهاى حضرت برنامه اصلاحى و تربيتى داشت و بر رعايت شوونات دينى (نماز جمعه و جماعت و نماز عيد) تاكيد مى‏شد. حضرت به گونه‏اى قاطع و سريع اقامه حد و كيفر مى‏كرد كه نوبت به زندان نرسد؛ زندانى كه بعضى صاحب‏نظران، مانند نويسنده كتاب «تشريع جنايى اسلام» مفاسد فراوانى براى آن شمرده‏اند كه بيش از مصالح آن است.[۱۴۴]

-------------------------------------------------------------------
زير نويس ها:
-------------------------------------------------------------------
[۱]. وسائل الشيعه، ج‏۱۸، باب ۴، از ابواب آداب القاضى، ح‏۶.
[۲]. همان، ج‏۱۹، ص‏۱۷۵، باب ۴، از ابواب موجبات ضمان؛ كنزالعمال، ج‏۲، ص‏۲۹۳.
[۳]. همان، ج‏۱۸، باب ۳، ابواب صفات قاضى، ح‏۹.
[۴]. كفايه الطالب، ص‏۱۹۰، چ نجف.
[۵]. كنزالعمال، ج‏۶، ص‏۳۹۲.

[۶]. مناقب، ابن شهرآشوب، ج‏۱، ص‏۴۸۸؛ صواعق محرقه، ص‏۱۷۵؛ بحارالانوار، ج‏۴، ص‏۲۴۰ ۲۱۹، چاپ جديد.
[۷]. وسائل الشيعه، ج‏۱۸، باب ۱۹، از ابواب كيفيت حكم، ح‏۱ و باب ۲۱، از ابواب كيفيت حكم، ح‏۱.
[۸]. همان، ج‏۱۸، باب ۲۱، از ابواب كيفيه الحكم، ح‏۳.
[۹]. فروغ ولايت، جعفر سبحانى، ص‏۲۸۸.
[۱۰]. همان.

[۱۱]. نهج‏البلاغه، نامه ۶۲.
[۱۲]. قضاوتهاى حضرت على(ع)، دكتر محمدعلى شيخ، ص‏۵؛ فهرست شيخ طوسى، ص‏۸۶ و ۱۱۲.
[۱۳]. وسائل الشيعه، ج‏۱۸ و ۱۹، ابواب مختلف كتب قضا و حدود و قصاص و ديات.
[۱۴]. رجال نجاشى، ص‏۲۰۹، انتشارات جامعه مدرسين. «ظريف بن‏ناصح» كتاب ديات دارد و كوفى و متولد بغداد است. ثقه و راستگو در حديث است.

[۱۵]. مستدرك الوسائل، باب ۲، از ابواب آداب قاضى، ح‏۴، ج ۱۳، ص ۱۵۱.
[۱۶]. نهج‏البلاغه صبحى صالح، خ‏۳۳، بخش ۲.
[۱۷]. همان، خ‏۱۳۱، بخش ۳.
[۱۸]. همان، نامه ۴۷، بخش ۳.
[۱۹]. وسائل، ج‏۱۸، باب ۳، از ابواب صفات قاضى، ح‏۴.

[۲۰]. نهج‏البلاغه، نامه ۵۳، بخش ۷۰، صبحى الصالح.
[۲۱]. وسائل الشيعه، باب ۹، از ابواب صفات قاضى، ح‏۱.
[۲۲]. همان، باب ۱، از ابواب صفات قاضى، ح‏۵.
[۲۳]. همان، ج‏۱۸، باب ۱، از ابواب آداب قاضى، ح‏۲.
[۲۴]. همان، ص‏۵۲۱، باب ۲۶، از ابواب حد سرقت، ح‏۱.

[۲۵]. نهج‏البلاغه صبحى صالح، نامه ۴۱.
[۲۶]. بحارالانوار، ج‏۴۱، ص‏۹.
[۲۷]. همان، ص‏۵۶.
[۲۸]. همان، ج‏۹، ص‏۵۶۸، چاپ قديم تبريز.
[۲۹]. نهج‏البلاغه صبحى صالح، نامه ۵۳، بخش ۶۹.

[۳۰]. همان، بخش ۶۸ ۶۵.
[۳۱]. شرائع‏الاسلام، ج‏۴، ص‏۵۹.
[۳۲]. جواهر، ج‏۴۰، ص‏۱۵ ۱۴.
[۳۳]. نهج‏البلاغه، خ‏۱۷، صبحى صالح.
[۳۴]. همان، نامه ۵۳، بخش ۶۹، صبحى صالح.

[۳۵]. مستدرك الوسائل، آداب قاضى، باب‏۹، ح‏۱.
[۳۶]. نهج‏البلاغه، خ‏۳۱، بخش‏۷، صبحى صالح.
[۳۷]. مستدرك الوسائل، ج‏۱۷، ص‏۳۵۳، باب‏۸، از ابواب آداب قاضى، ح‏۲.
[۳۸]. نهج‏البلاغه، خ‏۱۷، صبحى صالح.
[۳۹]. جواهر، ج‏۴۱، ص‏۵۴ ۵۱.

[۴۰]. مستدرك الوسائل، آداب قاضى، باب‏۹، ح‏۱؛ وسائل الشيعه، آداب قاضى، باب‏۹، ح‏۱.
[۴۱]. وسائل الشيعه، آداب قاضى، باب‏۲، ح‏۱؛ مستدرك، آداب قاضى باب ۹، ح‏۱.
[۴۲]. وسائل الشيعه، آداب قاضى، باب ۴، ح‏۶.
[۴۳]. همان، باب ۲، ح‏۲.
[۴۴]. همان، باب ۱، ح‏۱.

[۴۵]. مستدرك الوسائل، آداب قاضى، باب ۱۱، ح‏۶.
[۴۶]. همان، باب ۱.
[۴۷]. سنن بيهقى، ج‏۱۰، ص‏۱۰۷.
[۴۸]. وسائل الشيعه، آداب قاضى، باب ۳، ح‏۲.
[۴۹]. احكام السلطانيه، ماوردى، ص‏۷۰؛ احكام السلطانيه، ابويعلى، ص‏۶۵.

[۵۰]. شرائع الاسلام، ج‏۴، ص‏۷۱.
[۵۱]. دراسات في ولايه الفقيه، ج‏۲، ص‏۲۰۵، به نقل از احكام السلطانيه، ماوردى، ص‏۸۴ ۷۷.
[۵۲]. محمد بن‏محمد بن‏احمد القرشى (متوفى ۷۲۹هhokumat_alvi_۳.ق).
[۵۳]. كنزالعمال، ج‏۴، ص‏۱۵۸، باب ۲، از كتاب بيوع.
[۵۴]. وسائل الشيعه، ج‏۱۸، باب ۹، از ابواب بقيه الحدود و التعزيرات، ح‏۱.

[۵۵]. همان، باب ۸، از ابواب بقيه الحدود و التعزيرات، ح‏۲.
[۵۶]. همان، باب ۴، از ابواب بقيه الحدود و التعزيرات، ح‏۱.
[۵۷]. همان، باب ۳، از ابواب فلاح البهائم، ح‏۱.
[۵۸]. الفقيه، ج‏۲، باب ۴۶، از ابواب قضايا و احكام، ح‏۴، چاپ جديد آخوندى.
[۵۹]. مجله حكومت اسلامى (ويژه انديشه و فقه سياسى اسلام)، ش‏۱۳، ص‏۱۶۱، مقاله منصب محتسب در ايران، ابوالقاسم‏سرى.

[۶۰]. وسائل، ج‏۱۳، ص‏۴۷۵، باب ۸۸، از كتاب وصايا، ح‏۳ و باب ۱۶، از ابواب عقدالبيع، ح‏۱.
[۶۱]. همان، باب ۱۶، از ابواب عقد البيع، ح‏۲.
[۶۲]. آيين دادرسى كيفرى، محمد آشورى، ج‏۱.
[۶۳]. وسائل الشيعه، باب ۳، از ابواب صفات قاضى، ح‏۱.
[۶۴]. همان، ج‏۱۹، كتاب ديات، باب ۲، از ابواب ديات عاقله، ح‏۱.

[۶۵]. همان، ج‏۱۸، باب ۲۱، ص‏۲۱۰، از ابواب كيفيه الحكم.
[۶۶]. همان، ح‏۳.
[۶۷]. همان، باب ۱۲، از ابواب كيفيه الحكم، ح‏۳، و احاديث ديگر اين باب.
[۶۸]. همان، ح‏۱۹.
[۶۹]. همان، باب ۱۹، از ابواب كيفيه الحكم، ح‏۱.

[۷۰]. همان، باب ۲۰، از ابواب كيفيه الحكم، ح‏۱.
[۷۱]. نهج‏البلاغه، نامه ۴۷، بخش ۲.
[۷۲]. وسائل الشيعه، باب ۱۸، از ابواب كيفيه الحكم، ح‏۱.
[۷۳]. همان، باب ۱، از ابواب حد مرتد، ح‏۱ و باب ۲۵، از ابواب حد قذف، ح‏۳.
[۷۴]. همان، باب ۵، از ابواب حد لواط، ح‏۱.

[۷۵]. القضاء فى الفقه الاسلامى، سيد كاظم حسينى حائرى، ص‏۱۹۴.
[۷۶]. همان، ص‏۱۸۹، به نقل از الوسيط، عبدالرازق السنهورى، ج‏۲۷، ص‏۳۳.
[۷۷]. مستدرك الوسائل، باب ۱۷، ابواب كيفيه الحكم، ح‏۵ و ۷.
[۷۸]. شرائع‏الاسلام، ج‏۴، ص‏۷۴؛ جواهر، ج‏۴۰، ص‏۸۰.
[۷۹]. دراسات في ولايه الفقيه، ج‏۲، ص‏۴۳۵، به نقل از احكام السجون، موائلى، ص‏۴۵.

[۸۰]. همان.
[۸۱]. وسائل الشيعه، باب ۲۴، از ابواب كيفيه الحكم، ح‏۱۳.
[۸۲]. تهذيب، شيخ طوسى، ج‏۱۰، ص‏۲۶۸، ح‏۸۸.
[۸۳]. وسائل الشيعه، باب ۲۴، از ابواب كيفيه الحكم، ح‏۱۳.
[۸۴]. ديدگاههاى نو در حقوق كيفرى اسلام، سيد محمدحسن مرعشى، ص‏۲۳۹ ۲۳۰.

[۸۵]. كليات مقدماتى حقوق، مهدى كى‏نيا، ص‏۱۳۲ ۱۰۱.
[۸۶]. رساله نوين، بى‏آزار شيرازى، ج‏۴، مسايل سياسى و حقوقى، ص‏۲۵۳ ۲۵۲.
[۸۷]. نهج‏البلاغه، صبحى صالح، نامه ۴۷.
[۸۸]. وسائل الشيعه، كتاب القضا، باب ۲، از ابواب كيفيه الحكم، ح‏۱.
[۸۹]. نهج‏البلاغه، خ ۱۳۱.

[۹۰]. وسائل الشيعه، باب ۱، از ابواب مقدمات الحدود، ح‏۴.
[۹۱]. همان، ح‏۱.
[۹۲]. همان، باب ۲۵، از ابواب مقدمات حدود، ح‏۱ و ۲.
[۹۳]. همان، باب ۲۴، از ابواب مقدمات حدود، ح‏۴، و باب ۲۶، از ابواب حد زنا، ح‏۱۱.
[۹۴]. همان، باب ۱۶، از ابواب مقدمات حدود، ح‏۲.

[۹۵]. دعائم الاسلام، ج‏۲، ص‏۴۶۹، كتاب السراق و المحاربين، ح‏۱۶۶۹.
[۹۶]. وسائل الشيعه، باب ۳، از ابواب حد لواط، ح‏۳.
[۹۷]. همان، باب ۶، از ابواب حد مرتد، ح‏۱.
[۹۸]. همان، باب ۳، از ابواب حد لواط، ح‏۹.
[۹۹]. همان، باب ۱، از ابواب حد مرتد، ح‏۴.

[۱۰۰]. همان، باب ۱۴، از ابواب حد زنا، ح ۵ ۴.
[۱۰۱]. همان، باب ۱۸، از ابواب مقدمات حدود، ح‏۳.
[۱۰۲]. همان، باب ۲۰، از ابواب مقدمات حدود، ح‏۴.
[۱۰۳]. همان، باب ۷۰، از ابواب قصاص النفس، ح‏۱ و باب ۲۴، از ابواب مقدمات حدود، ح‏۳.
[۱۰۴]. همان، باب ۵، از ابواب حد لواط، ح‏۱.

[۱۰۵]. مبسوط، ج‏۸، ص‏۶۳؛ مستدرك، باب ۲۲، از ابواب قصاص نفس، ح‏۲ و ۳.
[۱۰۶]. صحاح اللغه، ج‏۲، ص‏۷۴۴.
[۱۰۷]. شرائع‏الاسلام، ج‏۴، ص‏۱۴۷.
[۱۰۸]. آيين دادرسى كيفرى، ص‏۱۹۶.
[۱۰۹]. غرر و درر، ج‏۴، ص‏۷۳، ح‏۵۳۴۲.

[۱۱۰]. تهذيب، ج‏۱۰، ص‏۴۸، باب حدود الزنا، ح‏۱۷۵.
[۱۱۱]. وسائل، باب ۱۵، از ابواب شهادات، ح‏۳.
[۱۱۲]. همان.
[۱۱۳]. معالم القربه، ص‏۱۹۴؛ سنن ابى‏داود، ج‏۱۰، ص‏۴۷۰.
[۱۱۴]. وقعه صفين، ص‏۶۰؛ شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج‏۳، ص‏۱۷۶ و ج‏۲، ص‏۱۱۸؛ مستدرك، باب ۲۴، از ابواب كيفيت حكم، ح‏۶.

[۱۱۵]. نهج‏البلاغه، نامه ۷۱.
[۱۱۶]. وسائل الشيعه، باب ۳۷، قصاص النفس، ح‏۵.
[۱۱۷]. مستدرك الوسائل، باب ۶، از ابواب بقيه الحدود، ح‏۳.
[۱۱۸]. وسائل الشيعه، باب ۸، از ابواب بقيه الحدود، ح‏۳.
[۱۱۹]. همان، باب ۳۰، موجبات ضمان، ح‏۱.

[۱۲۰]. همان، ابواب مقدمات حدود.
[۱۲۱]. همان، موجبات ضمان، ح‏۱ و ۲.
[۱۲۲]. نهج‏البلاغه، حكمت ۱۹؛ غرر و درر، حديث ۶۸۱۵؛ شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج‏۱، ص‏۲۳.
[۱۲۳]. وسائل الشيعه، باب ۴، از ابواب قصاص النفس، ح‏۱.
[۱۲۴]. مستدرك الوسائل، باب ۱۰، از ابواب دعوى القتل، ح‏۱؛ سنن بيهقى، ج‏۶، ص‏۵۶.

[۱۲۵]. غارات، ج‏۱، ص‏۳۳۷.
[۱۲۶]. همان، ص‏۳۷۱.
[۱۲۷]. سيره ابن هشام، ج‏۴، ص‏۴۱.
[۱۲۸]. مستدرك، باب ۲۳، از ابواب مقدمات حدود، ح‏۳.
[۱۲۹]. همان، ح‏۵.

[۱۳۰]. وسائل الشيعه، باب ۱۳، مقدمات حدود، ح‏۴.
[۱۳۱]. سنن بيهقى، ج‏۸، ص‏۳۲۷.
[۱۳۲]. همان، ص‏۳۲۶.
[۱۳۳]. مستدرك، باب ۹، از ابواب حد زنا، ح‏۳.
[۱۳۴]. همان.

[۱۳۵]. احكام السجون، ص‏۱۲۸ ۳۰، به نقل از دراسات في ولايه الفقيه، ج‏۲، ص‏۴۵۷.
[۱۳۶]. دراسات في ولايه الفقيه، ص‏۴۴۶.
[۱۳۷]. همان، ص‏۵۳۳.
[۱۳۸]. وسائل الشيعه، باب ۳۲، از ابواب جهاد عدو، ح‏۲.
[۱۳۹]. همان، از ابواب كيفيه الحكم، ح‏۲.

[۱۴۰]. مستدرك الوسائل، باب ۱۷، از ابواب صلوه جمعه، ح‏۲.
[۱۴۱]. احكام السجون، ص‏۱۲۴.
[۱۴۲]. مستدرك الوسائل، باب ۶، از كتاب حجر، ح‏۳.
[۱۴۳]. خراج، ابو يوسف، ۱۵۱ ۱۴۶؛ احكام السجون، ص‏۱۲۵.
[۱۴۴]. تشريع جنايى اسلامى، ج‏۱، ص‏۴۲ ۷۳۰، به نقل از دراسات في ولايه الفقيه، ج‏۲، ص‏۴۴۲ ۴۳۹.
 

افزايش سن ازدواج ، كاهش سن جرم

كارشناسان معتقدند با افزايش متوسط سن ازدواج جوانان، سن جرايمي مانند فحشاء ، نزاع هاي خياباني ، ‏سرقت ، فرار از خانه ، مزاحمت و ساير آسيبهاي اجتماعي و نيز تعداد و سابقه مجرمين كم سن و سال نيز ‏افزايش مي يابد . ‏
آنها بر اين باورند كه در ميان عوامل تأثيرگذار بر كاهش سن جرم ، مشكلات رواني ناشي از عدم ارضاي ‏نيازهاي عاطفي ، هيجاني و جنسي به طور جدي مطرح مي شود و بر همين اساس توصيه مي كنند كه ‏يكي از راه هاي پيشگيري از چنين مشكلاتي فراهم شدن امكان ازدواج جوانان در سنين مناسب است . به ‏گزارش ايسنا آمارهاي مركز ايران نشان مي دهد سن ازدواج براي مردان از 24 سال در سال 65 به 7/26 ‏سال در سال 83 و براي زنان از 20 سال به 9/23 سال در اين مدت رسيده است . ‏
نتايج پژوهشي تحت عنوان تحولات ازدواج و طلاق در ايران نشان مي دهد كه در سال 1345 سن ازدواج ‏مردان 5/26 بوده اين ميزان سپس با كمي كاهش روبه رو شده و بيشترين كاهش را در سال 1365 يعني دهه ‏اول انقلاب داشته و پس از آن افزايش حدود نيم سال است و سپس سن ازدواج مردان از 5/26 به 27 سال ‏تغيير يافته است . ‏
دكتر شهلا كاظمي پور ، جامعه شناس در تحقيق خود در مورد سن ازدواج جوانان بيان مي كند : سن ‏ازدواج زنان در سال 1345 18 بوده و هم اكنون به 4/23 رسيده است . ‏
او مي افزايد : در سال 1345 سن ازدواج براي زنان شهري 19 سال و براي زنان روستايي 17 سال بود و ‏پس از آن با مقداري افزايش رو به رشد و سپس با يك توقف بعد از انقلاب اسلامي كاهش يافت ولي بايد ‏دانست كه متغيرهاي جمعيتي در جايي توقف مي كند و از حدي بالاتر نمي رود ، بنابراين سن ازدواج زنان ‏در حدي متوقف مي شود . ‏
اين آمارها در حالي نشان از افزايش سن ازدواج مي دهد كه فرهنگ ما هنوز توانايي يافتن همسر مناسب و ‏ازدواج موفق را مهمترين ملاك خوشبختي به خصوص براي دختران مي داند ، به طوري كه حتي گاهي ‏بيشتر فعاليت هاي زندگي مثل تحصيلات بالاتر ، موفقيت شغلي بهتر ، ارتقاي پايگاه اجتماعي و اقتصادي ‏معطوف به يافتن همسري مناسب است كه البته معلوم نيست مرداني كه خود از چنين امتيازاتي برخوردارند ‏تا چه حد علاقه مند به ازدواج كردن با دختراني در سطح اجتماعي و حرفه اي خويش هستند . ‏
از طرفي توقعات خانواده ها در رابطه با ازدواج فرزندانشان بالا رفته و نيز بسياري از مردان كه طبق فرهنگ ‏ما بايد پا پيش بگذارند و مخارج و هزينه هاي زندگي را تأمين كنند از حيث تحصيلات ، ميزان درآمد و ‏موقعيت اجتماعي و شغلي در وضعيت مناسبي به سر نمي برند و حتي گاهي وضعيت آنها نسبت به دختران ‏نامطلوب است . ‏
‏ براساس نتايج تحقيق ياد شده آثار افزايش سن ازدواج مي تواند براي دختران و پسران متفاوت باشد ، ولي ‏آنچه در هر دو جنس مشترك خواهد بود احساس ناكامي است . ‏
به عقيده روانشناسان اگر انگيزه هاي قوي به وسيله موانع غيرقابل قبول عبور با موانعي كه نمي توانيم بر آنها ‏فائق آئيم سد شوند ناكامي به وجود مي آيد كه از بارزترين نتايج آن بروز رفتارهاي پرخاشگرانه است . از ‏سويي ديگر مردم از نظر روش مقابله با يكديگر متفاوتند و در شرايط ظاهراً مشابه وقتي افراد دچار ناكامي ‏مي شوند بعضي تسليم شده ، بعضي به كوشش خود ادامه مي دهند و بعضي ديگر زير فشار خرد مي شوند. ‏
برهمين اساس روانشناسان تأكيد مي كنند كه ناكامي ناشي از وجود موانع متعدد بر سر راه ازدواج جوانان ‏مي تواند شماري از آنها را به سوي ارتكاب برخي جرايم بكشاند . اين تأكيد در حالي است كه آمارها نشان ‏مي دهد 22 درصد جمعيت ورودي زندان هاي كشور را جوانان تشكيل مي دهند به طوري كه سالانه 27 تا ‏‏33 هزار جوان در گروه سني 19 تا 25 سال زنداني مي شوند . ‏
موارد نزاع هاي دسته جمعي ، فرار از خانه ، اعتياد ، خودكشي ، خانه هاي فساد و فحشا پديده مردان ‏خياباني و ... همه بيانگر آن است كه اگر به فكر چاره انديشي نباشيم آينده اين تعداد جوانان تيره و تار ‏خواهد بود . از طرفي ازدواج به دليل آنكه در اغلب موارد به افزايش احساس امنيت ، تأمين نيازهاي جنسي ‏و عاطفي جوان منجر مي شود. البته اين تأكيد روانشاسان را نيز نبايد فراموش كرد كه وجود چنين آسيب ‏هاي ناشي از افزايش سن ازدواج نبايد به هيچ وجه منجر به انتخاب راهكار ازدواج به هر شكل و با هر ‏شرايطي باشد ، زيرا در اين صورت ازدواج نه تنها راهگشا نخواهد بود بلكه خود به جمع عوامل تأثيرگذار ‏بر آسيبهاي ياد شده خواهد پيوست . ‏
دكتر بيرشك ، روانشناس در مورد علل افزايش سن ازدواج در كشور به ايسنا مي گويد : عوامل مختلف ‏اقتصادي ، جامعه شناسي و روانشناسي را مي توان در اين زمينه مطرح كرد. از جمله عوامل اقتصادي اين ‏است كه جوانان احساس مي كنند امكان تأمين هزينه هاي زندگي روزمره را ندارند و كساني هم كه جذب ‏بازار كار مي شوند ممكن است درامد لازم را نداشته باشند ، آنهايي هم كه تحصيل مي كنند اميد زيادي ‏براي يافتن شغل مناسب ندارند . ‏
وي درباره ابعاد مثبت و منفي افزايش سن ازدواج مي افزايد : تنها جنبه مثبت تحت اين شرايط مي ‏تواند آن باشد كه افراد به بلوغ سني و جسمي رسيده اند و در نتيجه در انتخاب همسر تنها تابع احساس ‏نيستند ، اما تبعات منفي آن اين است كه افرادي كه به ازدواج نياز و تمايل دارند اگر نتوانند ازدواج كنند ‏سعي كنند كه با مشغوليات ، رفت و آمدها و معاشرت هاي مسأله ساز خود را سرگرم كنند و به اين ترتيب ‏ممكن است تصميم گيري براي اين افراد مشكل تر شود ، چون آنها فكر مي كنند كه قبلاً معيارهايي براي ‏ازدواج داشته اند . ‏
دكتر بيرشك با بيان اينكه بالا رفتن سن ازدواج تبعات متفاوتي براي دختران و پسران ايجاد مي كند مي ‏افزايد : در جامعه اي كه ما فكر مي كنيم مردها بايد در ازدواج جلو بيايند و تصميم بگيرند دخترها شانس ‏كمتري خواهند داشت چون در سن بالا پذيرفتن هر نوع همسري براي آنها كار آساني نخواهد بود . به ‏خصوص كه الان دختران ما بيشتر وارد جامعه مي شوند و تجربه درس و دانشگاه را به دست آورده اند در ‏نتيجه در انتخاب همسر بيشتر دچار ترديد مي شوند و زمان بيشتري صرف مي كنند و اين مسأله شانس ‏ازدواج آنها را در آينده كاهش مي دهد . ‏
او درباره تأثير بالا رفتن سن ازدواج در گرايش به جرم توضيح مي دهد : در ازدواج در كنار نياز جنسي ‏نيازهاي عاطفي مطرح است . يعني هركسي نياز دارد كه بداندكسي در زندگي اش هست كه در كنار رفع ‏نيازهاي طبيعي مي تواند با او همفكري و مشاركت داشته باشد ، پس اگر فرصت ازدواج را از دست بدهند ‏جذب معاشرت هايي مي شوند كه خيلي از آنها مي تواند زمينه ساز مشكلات احساسي و عاطفي براي آنها ‏باشد ، چرا كه وقتي پايبندي فردي كم باشد بيشتر جذب لذت هاي كوتاه مدت و آني مي شود و در اين ‏ميان امكان معاشرت ها و گردهمايي هايي براي او فراهم مي شود كه زمينه را براي مصرف مواد مخدر يا ‏روابط نامناسب اجتماعي گسترش خواهد داد . ‏
وي ادامه مي دهد : براي جواناني كه امكان ازدواج فراهم نمي شود از يك طرف نيازو از طرف ديگر ‏مشكلات و محدوديت ها وجود دارد ، در نتيجه برطبق احساسش جذب موقعيت هاي آني و در دسترس ‏مي شود . ‏
دكتر بيرشك نقش دوستان را در جذب جوانان به كارهاي خلاف بسيار مهم مي داند و به ايسنا مي ‏گويد : در سنين جواني و نوجواني دوستان نقش عمده اي ايفا مي كنند ، به طوري كه جوانان تحت تأثير ‏دوستان و خواسته هايشان يا به خاطر احساس تعلق به يك گروه و نگراني از طرد شدن توسط آنها حاضرند ‏هركاري بكنند . ‏
وي نقش خانواده را نيز بسيار مهم ارزيابي مي كند و مي گويد : اگر اعضاي خانواده اي ارتباط خوبي با ‏يكديگر داشته باشند مي توانند بسياري از مسايل را با فرزندانشان مطرح كنند . در نتيجه فرزندان هم با ‏علاقه تشريك مساعي مي كنند و از نظرات خانواده بهره مند مي شوند ، اما اگر شاهد گسستگي در روابط ‏خانوادگي باشيم نقش دوستان و همسالان به جاي خانواده افزايش مي يابد و دوستان هم بيشتر تابع جنبه ‏احساسا هستند .‏
دكتر بيرشك درباره تفاوت آسيب پذيري دختران و پسران توضيح مي دهد ، دختراني كه سن ازدواج آنها ‏بالا مي رود ، به خاطر داشتن گرايش ها . حساسيت ها و حسادت ها كه لازمه سن و كمي تجربه آنهاست ‏ممكن است بيشتر فريب بخورند و بيشتر مستعد بروز رفتارها و واكنش هاي برانگيزاننده پرخاشگرانه و ‏درگيرانه مختلفي در آنها بروز مي كند و دختران خيلي راحت تر وعده هاي افرادي را كه آماده سوء استفاده ‏از آنها هستند مي پذيرند و جذب آنها مي شوند. ‏
دكتر حسين فرجاد آسيب شناس نيز در مورد علل كاهش جرم متعدد است . مشكلات جوانان و نوجوانان ‏زياد است ، پس جرم از گروه سني بالا به سمت گروه سني پايين تر مي آيد و چون قدرت ريسك و ‏مخاطره پذيري آنها بيشتر است متأهلين كمتر مرتكب جرم مي شوند . پس افرادي كه ازدواج نمي كنند در ‏زمينه انواع جرايم احتمال ارتكاب جرم آنها بيشتر است . در كشوري كه روز به روز بر تعداد جمعيت جوان ‏آن افزوده مي شود و راههاي حل مسائل پيش رو روز به روز پيچيده تر مي شود اگر اكنون كه مي توانيم ‏اقدامب نكنيم معلوم نيست كه گره كور پيامدهاي ناشي از آن را در آينده چه كسي خواهد گشود . ‏
 

اشخاص حقوقي و امكان محكوميت به پرداخت ديه

 

مقدمه :
اشخاص حقوقي درحال حاضر بعنوان يكي از واقعيت هاي زندگي اجتماعي- حقوقي عصر حاضر مي باشند ، همچنانكه منشا خدمات اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي مهمي مي توانند باشند ، مثل ساير اشخاص ممكن است در زندگي روزمره خود مرتكب تخلفات و اقداماتي شوندكه جرم محسوب و يا ايجاد مسووليت مدني نمايد ، در مورد اينكه شخص حقوقي بايد اقدامات زيانبار خود را جبران نمايد شك و شبهه اي وجود ندارد،

اما بحث درمورد امكان اجراء مجازات درباره شخص حقوقي بسيار زياد و نظريات گوناگوني ارائه شده است ، وبالاخره باتوجه به گسترش روز افزون شمار اشخاص حقوقي و نفوذ آنها در اغلب جنبه هاي زندگي جوامع ، هرچند وقت يك بار واقعييات ديگري از مسائل مرتبط با اين اشخاص مورد پذيرش قانونگذاران قرار مي گيرد ، يكي از مسائل حاد و پركاربرد درحقوق امروزي ايران ، بحث ديات و امكان يا عدم امكان محكوميت اشخاص حقوقي ( چه اشخاص حقوقي حقوق عمومي و چه اشخاص حقوقي حقوق خصوصي ) است ،

كه متاسفانه مورد بررسي و تحقيق قرارنگرفته و حال آنكه قضيهء بسيار با اهميت و قابل توجه است هم ازنظر جنبه هاي اقتصادي و آثار آن و هم ازنظر عدالت اجتماعي و عدالت قضائي مساله ، اميد است كه اين نوشته جرقه اي در جهت حركت بسوي گشودن راههاي رسيدن به عدالت و حق در اين موضوع خاص باشد .

طرح موضوع :
حوادث و اتفاقاتي كه منجر به مرگ يا نقص يا صدمه به اشخاص مي گردد بعنوان يكي از مسائل زندگي اقتصادي – اجتماعي جامعه ايران و ديگر جوامع در حال پيشرفت و صنعتي ميباشد ، درحقوق ايران مابه الازاء اين صدمات عموماً بوسيله ديه جبران مي شود ، در قوانين جاريه بخصوص قانون مجازات اسلامي در مباحث مربوط به ديات عموماً بحث درمورد چگونگي جبران صدمات بدني و يا فوت مصدوم ، بوسيله شخص حقيقي است ، و درمورد اشخاص حقوقي يا بحثي نشده و يابسيار كوتاه و نارسا اشاراتي شده است ، در حالي كه شمار پرونده هاي مربوط به حوادث واتفاقاتي كه يك طرف قضيه آنرا اشخاص حقوقي تشكيل مي دهند رو به افزايش است ، كه تصميم گيري درمورد آن براي قضات وحقوقدانان دشوارتر است .

مخصوصاً اينكه ديات بعنوان يكي از مجازاتهاي اسلامي درنظر گرفته شده است وبسياري از مقررات كيفري حاكم بر آن مي باشد ، وحال آنكه ديه فاقد ماهيت مجازات به معناي واقعي آن است ، ازطرف ديگر درعموم اين پرونده ها وحوادث -۱ –

وجدان وعقل سليم كسي كه درمقام داوري مي باشد نمي پذيرد كه مثلاً فلان مدير شخص
حقوقي بايد ديه وخسارت را جبران نمايد ، زيرا هم اغلب ناتوان از پرداخت است و هم بايد تاوان عملي را بدهد كه سودآن نصيب شخص حقوقي شده است و دنبال راه حل جهت اجراء صحيح عدالت مي گردد وبراين اساس چنانچه امكان محكوميت شخص حقوقي به ديه باشد، تصميم گيري در راستاي اجراء صحيح عدالت آسان تر خواهد بود ، لهذا دراين نوشتار ابتدا بحثي در مورد ماهيت ديه مطرح خواهدشد سپس درمورد ارائه راههاي قانوني براي اثبات عدم وجود مانع براي محكوميت اشخاص حقوقي به پرداخت ديه ، بحث خواهيم كرد و درمورد آثار و نتايج اقتصادي و اجتماعي موضوع بحثي كوتاه خواهيم داشت .

مبحث اول :
ماهيت حقوقي ديه

درمورد ماهيت حقوقي ديه بحث فراوان است وحتي قابليت آنرا دارد كه موضوع رساله دكتـري قـرار گيـرد ، مقـالات و كتـابهـائـي نيـز دراين مورد به رشته تحريردرآمده است ، در اينجا درحد نشريه مطالبي مطرح مي گردد .

بخش اول : معني لغوي و اصطلاحي ديه :
ديه مفرد ديات است ، ديه از ريشهء « ودي» به معناي راندن و رد كردن است ، ديه مصدر است و در اصل « ودي» بوده كه واو آنرا حذف كرده ودرعوض « ه» به آخرآن افزوده اند. درمباني تكمله المنهاج آمده است : ديه مالي است كه درصورت وقوع جنايت برنفس و يا اعضاي بدن ويا ايراد جرح بايد ادا شود . آقاي دكترگرجي دركتاب ارزشمند ديات خود ( كه طرح پژوهشي اجراشده بوسيله او و همكارنش بوده است ) مي نويسد ديه مالي است كه پرداخت آن به سبب قتل و يا جنايت بر نفس ويا عضو برعهدهء جاني و يا قائم مقام اومي باشد وبايد آنرا به مجني عليه وياولي او ادا كند . براي ديه اصطلاح « عقل» راهم بكاربرده اند وعقل به معني بستن و پا بند زدن به شتر ونيز منع است واز اين روي پرداخت كنندگان ديه ي قتل خطئي را عاقله گويند . وجه تسميه ي آن ، اين است كه درميان اعراب وقتي كسي مرتكب قتل مي شد ، اهل وعشيره ي او شتراني فراهم مي كردندوآنها رابه سراي اولياي مقتول مي آوردند وآنجا مي بستند، بدين جهت به ديه عقل گفته اند و نيز گفته اند : ديه را از آن جهت عقل مي گويند كه با دادن شتر ، زبان اولياي مقتول را مي بستندو مانع از خونخواهي وي مي شدند . (۱)

ماده ۱۵ قانون مجازات اسلامي درتعريف ديه مي گويد : ديه مالي است كه از طرف شارع براي جنايت تعيين شده است . ماده ۲۹۴ همين قانون درتكميل اين تعريف گفته است : ديه مالي است كـه بـه سبب جنايت بر نفس يا عضو به مجني عليه يا به ولي يا اولياي دم داده مي شود . اين تعاريف كامل نيست ، زيرا شارع در تمام موارد ديه را تعيين نكرده است و درمواردي تعييـن مقـدار ديـه را بـه حاكم واگذار كرده است كه به آن ارش يا حكومت مي گويند . ازطرف ديگر صدمات وارده برمنافع را نيز مسكوت گذاشته است

۱ . دكتر ابوالقاسم گرجي ، ديات . انتشارات دانشگاه تهران – سال ۱۳۸۰ صفحه ۱۵.
______________________

بخش دوم : ديه مجازات ( كيفر ) است يا خسارت (غرامت )

گرچه ماده ۱۲ قانون مجازات اسلامي به صراحت ديات را يكي از پنج قسم مجازات ذكركرده است ودر ماده ۱۵و۲۹۴ وبعضي ديگراز مواد ، ازكلمه جنايت وجاني در مورد شخص عهده دار مسووليت ديه نام برده است و عنوان و موضوع كتاب چهارم قانون مجازات اسـلامي ديـات و مبـاحث آن مي باشد ، امابايد پذيرفت كه باتجزيه وتحليل ديه مشخص مي شود كه انطباقي با ماهيت مجازات ها ندارد .

بطور خلاصه براي مجازاتها خصوصيات و اهدافي در نظر گرفته اند از قبيل : قانوني بودن مجازاتها ، شخصي بودن كيفر ، ترساندن ، سزا دادن و رنج آوري ، بازسازگار كردن ( اصلاح ) ، رسوا كنندگي ، معين بودن ، قطعي بودن مجازات ، اما درمورد ديه بسياري از اين اهداف وخصوصيت ها وجود ندارد ، زيرا بطور مثال در ديه قتل عمد كه ولي دم از قصاص گذشت مي نمايد مي تواند بيشتر از ديه مقرر دريافت نمايد ، يا دربعضي موارد بجاي خود شخص ، عاقله وي ديه را بايد پرداخت نمايد ، يا اينكه شخص مي تواند اعسار خود را اثبات و از پرداخت ديه براي مدت نامشخص رهائي پيدا كنـد ، يـا دربعضـي مـوارد خـود بيـت المال (دولت ) ديه را به صاحب حق پرداخت مي نمايد، يا اينكه ميزان ارش و حكومت از قبل مشخص نيست ويا اينكه هيچ آثاري از رسوا كنندگي و رنج آور بودن در پرداخت ديه وجود ندارد و يا اينكه با وجوديكه اصولاً مهلت پرداخت ديه مشخص مي باشد ، درصورتي كه محكوم عليه توان پرداخت نداشته باشد به او مهلت مناسب داده مي شود ( ماده ۳۰۳ قانون مجازات اسلامي ) .

يكي از حقوقدانان (۱) به مقايسه ضمان ( در حقوق جزاي اسلامي ) و مسووليت كيفري به معناي حقوقي آن پرداخته است مباحث جالبي مطرح كرده است و معتقد است كه درحقوق كيفري اسلامي ضمان از مفهومي وسيع تر از مفهوم مسووليت برخوردار است . موارد زيادي يافت مي شود كه باتوجه به اصول كلي حاكم برحقوق كيفري و با لحاظ شرايط تحقق مسووليت درحقوق كيفري اسلامي نمي توان مسووليت را تحقق يافته دانست وعامل را مسوول تلقي نمود و قائل به تحميل كيفر بر او شد، با اين حال بيشتر فقهاءدراين موارد به تحقق ضمان قائل بوده وعامل را ضامن دانسته اند ، از آن جمله جنايت درحال خواب، شخصي كه درعالم خواب ودرعين بي اختياري ودر غياب قصد و اراده سبب ورود صدمه ي بدني يا تلف نفس مي شود .

هيچكدام از نظامهاي حقوق كيفري مسوول تلقي نمي شود ، معذالك در سيستم حقوق كيفري اسلامي از نظر بيشتر فقها چنين شخصي ضامن است وعهده دار پرداخت ديه ي صدمات و تلفات وارده مي باشد . بنابراين ضمان مفهومي اعم از مفهوم مسووليت كيفري برخوردار است . در حقوق جزاي اسلامي درمواردي از جمله درجنايات شبه عمد مسووليت كيفري جاني يا ضمان كيفري وي يكي است و اين دو مفهوم برهم منطبق مي گردند ، يعني جاني از ديدگاه حقوق جزا مورد بازخواست قرار مي گيرد . اما پاسخـي كه وي بايد به اين بازخواست بدهد ، پرداخت مال درحق مجني عليه يا كسان او مي باشد ، اما مواردي يافت مي شود كه شخص از ديدگاه حقوق جزا به معناي واقعي مسوول تلقي نمي شود مع الوصف در قبال آسيب بدني يا تلف نفسي كه مستند به فعل اوست ، عهده دار پرداخت مالي در حق ديگري است .

از سوي ديگر چنانچه مسووليت را ناشي ازتضييع حقوق خداوند وحقوق عمومي بدانيم وضمان راناشي از تضييع حقوق خصوصي ، و براين باور باشيم كه در موارد جنايات اين دوجنبه هردو وجود دارد ، دراين صورت موارد اطلاق مسووليت يا جهت به كارگيري آن با موارد اطلاق و جهات به كارگيري ضمان تفاوت كلي خواهد داشت . نتيجه حاصل از مباحث ايشان ، گرايش به اين اعتقاد است كه درموارد ثبوت ضمان آنچه كه ضامن بايد بپردازد ، مجازات به معناي اصطلاحي حقوق جزا نيست ، بلكه صرفاً يك نوع جبران ضرر و زيان خصوصي است . چرا كه در بيشتر اين موارد شخص ضامن را ازديدگاه تئوري مسووليت كيفري درحقوق جزاي عمومي نمي توان مسوول تلقي نمود ، اگر مسووليت كيفري پاسخگويي شخص مريد ومختار در قبال رفتار ناروائي است كه درعين اراده و اختيار از او سرزده است ، بي ترديدكودكان و ديوانگان و اشخاص درحال خواب را نمي توان مسوول دانست .

از سوي ديگر چنانچه مي دانيم مجازات فرع بر مسووليت است وتنها اشخاص مسوول رامي توان به تحمل مجازات هاي قانوني محكوم نمود . درحقوق جزاي اسلامي باوجود تصريح به اين مطلب ، اشخاص غير مسوول يا عاقله آنان درمواردي ضامن تلقي شده وملزم به پرداخت مالي درحق متضرراز اقدامات آنان مي شوند . اين موارد كيفر به معناي واقعي نيست بلكه نوعي جبران خسارت و ترميم ضرر و زيان وارد به مجني عليه يا كسان وي مي باشد . (۲)

بعضي ديگر ازحقوقدانان قائل به غلبه ي جنبه ي كيفري ديه بوده و آن را به جزاي نقدي تشبيه نموده اند و درتعريف ديه مي گويد :« ديه ،كيفري است نقدي كه درهر يك از سه مورد ذيل از مجرم به نفع مجني عليه يا قائم مقام قانوني او گرفته مي شود :

۱- درصورت تراضي مجني عليه ( يا قائم مقام قانوني او ) ومجرم كه به جاي قصاص ديه داده مي شود .

۲- درصورتي كه رعايت شباهت مجازات با جرم مقدور نباشد .

۳- درمواردي كه قانون حكم به ديه كند ». (۱)

دكتر ابوالقاسم گرجي كه از حقوقدانان بزرگ اسلامي ومجتهد مسلم و ساليان دراز درحقوق اسلامي تحقيق وتدريس نموده است ، درمورد غرامت يا كيفر بودن ديه مي نويسد: به نظرمي رسد كه ديه را بايد از قبيل تاديه خسارت وجبران ضرر و زيان به شمار آورد كه جنبهء حقوقي ومالي دارد نه كيفري وجزائي . زيرا علماي فقه براي پاره اي از انواع ديه اصطلاح ارش را بكار برده اند وارش به معني غرامت وجبران خسارت است ، ديه كه در موارد خطا وشبه عمد از جاني اخذ مي شود نمي تواند جنبه كيفري داشته باشد زيرا عمل مرتكب اصولاً جرم به معني اخص و دقيق كلمه نيست ، چرا كه در جرم عنصرعدوان و تجاوز ملحوظ ، وقصد آزار دادن و ارتكاب اعمال خلاف شرع وقانون درآن موجود است وقتل وجرمي كه درآن مرتكب اصلاً قصد سوئي نداشته وبرخلاف ميل باطنيش پديد آمده هرگز نمي تواند از قبيل جرم وجنايت محض به شمار آيد .

لذا دراين موارد زياني كه برجسم يا عضو كسي وارد مي شود بايد از نوع ايجاد زيان وخسارت بر بدن به شمار آيد كه موجب ضمان حقوقي مي شود و درست مانند آن كسي است كه مال متعلق به غير را براثر غلفت تلف كند . اگر شارع درموارد خطا و شبه عمد مقدار ديه را معين كرده ، درحقيقت به تعيين ميزان خسارت اقدام كرده است پس بدين ترتيب بايد گفت كه اگر كسي بدون قصد برجان ويا عضوي از بدن كسي لطمه وارد آورد و او را هلاك يا مجروح نمايد بايد از عهده خسارات وارده برآيد . از آيه ۱۷۸ سوره بقره « فمن عفي له من اخيه شي فاتّباع بالمعروف و اداء اليه باحسان » نيز استنباط مي شود كه ديه پس از عفو گناه ، مطرح مي شود ، زيرا كسي كه عفو شد ديگر جرمش از بين مي رود ومالي به عنوان ديه مي دهد وهرگاه ديه را نوعي كيفر يا جريمه ي مالي به حساب آوريم با عفو منافات خواهد داشت ، چرا كه با عفو ، جرم از ميان رفته است ، بنابراين ديه جنبه ي جبران خسارت دارد نه مجازات وكيفر .

همچنين در جهت تقويت اين نظركه جنبه خسارت وغرامت بودن ديه بر كيفر و مجازات بودن تغليب دارد ، مي توان به ارث رسيدن ديه ( چون مثل ساير حقوق است ) و پرداخت آن از سوي عاقله ويابيت المال به جاي مسوول اصلي ، ونيز پرداخت آن به مجني عليه يا قائم مقام او ( درحالي كه جريمه به خزانه دولت پرداخت مي شود ) و ساقط نشدن ديه با فوت جاني اشاره كرد . همچنين مي توان به لزوم درخواست ديه از سوي صاحب حق جهت صدور حكم آن توسط دادگاه ، عدم شمول قواعد ، تخفيف ، تعليق ، تعدد ، مرور زمان و ... بر ديه را نيز با موارد فوق افزود .

آقاي دكتر ناصر كاتــوزيــان درمورد ماهيت ديه مي نويسد « اگر ديه تنها كيفر جرم بـود ، نمي بايست به زيان ديده پرداخـت شود و او بتواند از ديه بگذرد ومجرم را عفو نمايد ، امكان اسقاط ، امتيــازي كــه قــانــون به اشخاص مي دهد ، نشانه ي وجود حق است ، حقي كه به ميراث نيز مي رسد ... » ايشان معتقد است كه ديه تنها وسيله جبران خسارت نيز نمي باشد زيرا اگر ديه تنها چهره مدني داشت و ابــزار جبران خسارت بود ، بايد قاتل مجازات قصاص را تحمل مي كرد وبا دادن ديه نيز ضرر ناشي از كارخود را جبران مي ساخت ،

ولي قانونگذار ديه را كفه ي متقابل قصاص ساخته و به شاكي اجازه داده است كه يكي از آن دو را انتخاب كند ، ونهايتاً ايشان ماهيتي تلفيقي براي ديه قائل است و اعتقاد دارد : تلاش براي الحاق ديه به يكي از دو ماهيت كيفري و مدني ، درنظامي ضرروي است كه مرز قاطع ميان مسووليت مدني و كيفري وجود داشته باشد ... در نظام كيفري كه بر پايه ي قصاص قراردارد ، مسووليت مدني وكيفري آن مرز قاطع درحقوق كيفري را ندارد وبيشترنهادها دو چهره است، هم حقوقي عمومي در آن ملحوظ است وهم جنبه ي كيفري دارد و هم حقوق خصوصي زيانديده.

به همين جهت نبايد باعث شگفتي شود كه چرا از روابط همسايگان و رانندگي و تقصيرهاي پزشـكي در قـانون مجازات اسلامي سخن گفته شده است و يا كيفر قتل را ولي دم انتخاب مي كند . ديه نيز ماهيتي تلفيقي دارد ، نقد دو نظري كه به وحدت ماهيت ديه منتهي مي شود به خوبي نشان مي دهد كه ديه هم مجازات است تا مانع ارتكاب قتل و جرح و اتلاف جان و مال ديگران شودو هم به منظور جبران ضرر به شاكي داده مي شود . از اين ايراد هم نبايد هراسيد كه چگونه ممكن است موجودي دوماهيت جداگانه داشته باشد ، زيرا ديه از امور اعتباري است و وحدت و كثرت ماهيت آن نيز ساخته ي ذهن وقراردادهاي اجتماعي است،درواقع ديه براعتبارهاي گوناگون ممكن است چهره ي كيفري داشته باشديامدني يا هردو . ازطرف ديگر رسيدگي به ديه به شكل كيفري و طبــق اصــول آئين دادرسي كيفري انجام مي شود ، درصورت عدم پرداخت ديه ، محكوم عليه بازداشت مي گردد ، ميزان ديه در بسياري از موارد ، بر خلاف غرامت ، مشخص شده است ، قوانين به مجازات بودن آن تصريح كرده اند ، ديوانعالي كشور و اداره حقوقي قوه قضائيه بارها به مجازات بودن آن تائيد كرده اند .

باتوجه به آنچه كه آمدمي توان نتيجه گرفت كه ديه داراي ماهيت خاص خوداست كه بطور قطع مي توان گفت نه مجازات وكيفرمحض است كه تمام صفات و قيود وشرايط آنرا داشته باشد و نه غرامت و تاوان مدني ، بلكه نهادحقوقي خاصي است . زيرا ماهيت قدر مشترك تمام نمونه هاي همگونه است ، و ديه دربسياري از موارد نمي توان مجازات به آن اطلاق كرد و ماهيت مجازات را ندارد .

همچنين مسووليت ناشي از الزام به پرداخت ديه را اگر مجازات محض تلقي نماييم طبق اصول بيمه و بيمه گري ، قاعدتاً قابل بيمه شدن نمي باشد ، زيرا مجازات را نمي توان بيمه نمود ، درحالي كه يكي از مهمترين مسائلي كه بيمه مي شود وبطور روزمره پرداخت مي شود ديه مي باشد ، بنظر مي رسد اين هم دليلي بر داشتن ماهيت خاص با غالب بودن جنبه خسارت وغرامت بودن ديه مي باشد .
لهذا در عمل نيز بايد اين ماهيت را آنطور كه هست بپذيريم و عمل نماييم .

آنچه آمد خلاصه اي از نظريات حقوقدانان درباره ماهيت ديه بود كه ذكر آن ، ذهن را براي پذيرش مباحث بعدي آماده مي نمايد .

۱. دكتر جليل اميدي – خلاصه پايان نامه تحت عنوان موجبات ضمان كيفري درحقوق اسلامي دوره فوق ليسانس رشته حقوق جزا وجرمشناسي ، دانشگاه تهران به نقل از مجله دانشكده حقوق وعلوم سياسي . شماره ۲۹ مهرماه ۱۳۷۲

۲. دكترجليل اميدي ۰ منبع پيشين

____________________________


مبحث دوم :
مستندات قانوني كه امكان محكوميت شخص حقوقي را فراهم كرده است .

ماده ۱۵ قانون مجازات اسلامي كه ديه را تعريف مي نمايد ، تصريح دارد كه ديه «مالي» است كه از طرف شارع براي جنايت تعيين شده است . اين تعريف نسبت به تعريف قانون راجع به مجازات اسلامي سال ۱۳۶۱ واقع گرايانه تر و دقيق تر است ، زيرا ماده ۱۰ قانون مذكور ، ديات را به جزاي مالي كه از طرف شارع براي جرم تعيين شده ، تعريف كرده بود . بنابراين مي توان گفت كه نظر قانونگذار گرايش به خسارت و غرامت بودن ديه است . ماده۲۹۴ قانون مجازات اسلامي ديه را «مالي» دانسته است كه به سبب جنايت بر نفس يا عضو به مجني عليه يا به ولي يا اولياء دم او داده مي شود .

ماده ۳۱۱ قانون مجازات اسلامي به صراحت ديه را خسارت دانسته است .

دربرخي موارد پرداخت ديه بعهده عاقله است (ماده ۳۰۶ قانون مجازات اسلامي ) عاقلــه نيـز يك شخص معين نيست و عموماً گروهي از افراد است ( ماده ۳۰۷ ) بنابراين مي توان عاقله را به شخص حقوقي تشبيه كرد كه ممكن است از يك يا چند نفر تشكيل شده باشد ، وقانونگذار اين نهاد را مسوول دانسته است و آنرا بعنوان طرف حق و تكليف به رسميت شناخته است ( ماده ۳۱۴ همان قانون ).

اگر جاني درعمد وشبه عمدكه ديه به عهده خودش است فراركند، ديه ازمال او گرفته مي شود ، اما اگر اموالي نداشته باشد از بستگان نزديك او با رعايت الاقرب فالاقرب گرفته مي شود . مي دانيم كه معمولاً بستگان متشكل از چند نفرمي باشد ويك فردخاص نيست و عموماً « گروه » مي باشند بنابراين قانونگذار گروه را مسوول دانسته است .

دربرخي ازمواردنيزديه بعهده بيت المال مي باشد (مواد۳۱۲و۳۱۳قانون مجازات اسلامي)، شكي نيست كه بيت المال دربسياري از موارد داراي حق و تكليف شناخته شده است و بيت المال نيز يك شخص نيست بلكه نهاد حقوقي است كه مي توان گفت متعلق به همه جامعه است ، النهايه دولت عهده دار اداره آن مي باشد ومي توان گفت شخصيت حقوقي ( به مفهوم عام آن) است كه داراي اوصاف و ويژگيهاي خاص خود مي باشد و ازاجزاء مختلفي (كه خود نيزشخص حقوقي مي باشند ) تشكيل شده است .

طبق تبصره ماده ۳۰۷ قانون مجازات اسلامي با عقد ضمان جريره ، طرف عقد ، عهده دار ديه طرف ديگر مي شود ، بدون اينكه ازنظر كيفري مبنائي براي مسووليت وي وجودداشته باشد ، بنابراين مي توان از اين امر ملاك گرفت ودرمورد اشخاص حقوقي نيز طبق اساسنامه وقراردادبوجود مي آيند ، اين اشخاص نيز مي توانند ، اينگونه مسووليت ها را بعهده بگيرند و مانع عقلي و منطقي واصولي براي آن وجود ندارد .
طبق قانون مجازات اسلامي ، درمورد ديه،كودك و ديوانه هم مسوول شناخته شده اند ، دقيقاً مانند مسووليت مدني كه جبران خسارت (پرداخت ديه ) ازاموال آنان بعهده ولي آنها مي باشد .

قانونگذار دركتاب ديات حكم بسياري از خسارات بر اموال وحيوانات را همراه با آسيب وتلف جاني ذكر كرده است واحكام مشابهي براي آن درنظرگرفته است ، اين امر مشابهت كامل ديه با جبران خسارات را مي رساند ، وعملاً قانونگذار آنرا مسووليت مدني تلقي كرده است ، بنابراين چه شخص حقيقي وچه شخص حقوقي اين مسووليت را بپذيرد و مسوول شناخته شود هيچ مانع قانوني ندارد ، مهم اين است كه مسووليت به چه شخصي قابل انتساب باشد .

ماده ۶۹۶ قانون مجازات اسلامي به صراحت ديه را در رديف ، عين و مثل و قيمت اموال وضرر و زيان ناشي ازجرم قرارداده است و اصولاً قانونگذار محكوميت به پرداخت ديه را محكوميت كيفري تلقي نمي نمايد وتصريح كرده : دركليه مواردي كه محكوم عليه علاوه بر محكوميت كيفري به رد عين يا مثل مال يا اداي قيمت يا پرداخت ديه وضررو زيان ناشي ازجرم محكوم شده باشد و از اجراي حكم امتناع نمايد درصورت تقاضاي محكوم له دادگاه با فروش اموال محكوم عليه بجز مستثنيات دين حكم را اجراء يا تااستيفاء حقوق محكوم له ، محكوم عليه را بازداشت خواهد نمود. تبصره : چنانچه محكوم عليه مدعي اعسار شود تا صدورحكم اعسار و يا پرداخت به صورت تقسيط بازداشت ادامه خواهد داشت . درحالي كه ماده ۱۳۹ قانون تعزيرات سال ۱۳۶۲ هيچ ذكري از ديه نكرده بود ، بنابــرايــن شـكي در تغليــب جنــبه خســارتي ديــه وامــكـان اعــمــال بسـيــاري ازقــواعـد حــاكـم بــر مسووليت مدني نسبت به آن وجود ندارد .

ماده ۲قانون نحوه اجراء محكوميتهاي مالي مصوب سال ۱۳۷۷ نيز درحكمي مشابه مقرر كرده است ، هركس محكوم به پرداخت مالي به ديگري شود ، چه به صورت استرداد عين يا قيمت يا مثل آن و يا ضرروزيان ناشي ازجرم يا ديه و آن را تاديه ننمايد دادگاه او را الزام به تاديه نموده و چنانچه مالي از او دردسترس باشد آنرا ضبط و به ميزان محكوميت از مال ضبط شده استيفاء مي نمايد ودرغير اين صورت بنا به تقاضاي محكوم له ، ممتنع را در صورتي كه معسر نباشد تازمان تاديه حبس خواهد كرد . ماده ۱۷ آئين نامه اجرائي اين قانون نيز در بيان جزئيات چگونگي اجراء احكام مالي ، مقرر نموده است : الزام به تاديه محكوميتهاي مالي موضوع ماده ۲ قانون مستلزم صدور اجرائيه مطابق قانون اجراء احكام مدني است به جز محكوميتهايي كه به تبع امر كيفري بدون تقديم دادخواست حاصل شده كه در اين صورت دستور مرجع صادر كننده حكم به منزله الزام به تاديه است .

قانون بكارگيري سلاح توسط مامورين نيروهاي مسلح درموارد ضروري مصوب ۱۸/۱۰/۷۳ تصريح كرده چنانچه مامورين مسلح كه مجاز بكارگيري سلاح مي باشند وطبق مقررات مربوطه اقدام به تيراندازي نموده باشند و دراثر اين تيراندازي شخص يا اشخاص بيگناهي مجروح يا به قتل برسند ، شخص مباشر هيچ مسووليتي نداشته ، سازمان متبوع آنها مسوول خواهند بود ، ماده ۱۳ اين قانون مقرر كرده است :

درصورتيكه مامورين بارعايت مقررات اين قانون سلاح بكارگيرند و درنتيجه طبق آراء محاكم صالحه شخص يا اشخاص بي گناهي مقتول يامجروح شده يا خسارات مالي برآنان واردگرديده باشد ، پرداخت ديه و جبران خسارات برعهدهءسازمان مربوطه خواهدبودو دولت مكلف است همه ساله بودجه اي را به اين منظور اختصاص داده و حسب مورد در اختيار نيروهاي مسلح قراردهد .

تبصره- مفاد اين ماده درمورد كساني هم كه قبل از تصويب اين قانون مرتكب اعمال مذكور شده اند جاري است .

ماده يك ماده ۴۱ قانون مجازات جرائم نيروهاي مسلح مصوب ۹/۱۰/۸۲ داراي حكم مشابه مي باشد ، متن ماده مذكور چنين است : هرنظامي كه درحين خدمت يا ماموريت برخلاف مقررات و ضوابط عمداً مبادرت به تيراندازي مي نمايد علاوه بر جبران خسارات وارده به حبس از سه ماه تا يك سال محكوم مي شودو درصورتي كه منجر به قتل يا جرح شود علاوه بر مجازات مذكور حسب مورد به قصاص يا ديه محكوم مي گردد وچنانچه از مصاديق مواد ۶۱۲و۶۱۴ قانون مجازات اسلامي مصوب ۲/۳/۷۵ باشد به مجازات مندرج در مواد مذكور محكوم خواهد شد .

تبصره ۱- چنانچه تيراندازي مطابق مقررات صورت گرفته باشد مرتكب از مجازات و پرداخت ديه و خسارت معاف خواهد بود و اگر مقتول يا مجروح مقصر نبوده و بي گناه باشد ديه از بيت المال پرداخت خواهد شد .

تبصره ۲- مقررات مربوط به تيراندازي ونحوه پرداخت ديه و خسارات به موجب قانون به كارگيري سلاح توسط مامورين نيروهاي مسلح درموارد ضرروي مصوب ۱۸/۱۰/۷۳ و آئين نامه هاي مربوط خواهد بود .
لحن ماده ۱۸۴ قانون كاربگونه اي است كه با اندك اغماض مي توان گفت كه پرداخت ديه را درمواردي كه تخلف مربوط به شخص حقوقي است ، بعهده همان شخص گذاشته است نه مديران و مسوولين كه اشخاص حقيقي هستند زيرا هيچ ذكري از ديه بعنوان كيفر ننموده و بطور كلي اشاره به خسارت نموده است ، گويي مسووليت كيفري در مورد تخلفات قانون كار را منحصر به حبس وجريمه نموده است ، متن ماده اين چنين است :

« دركليه مواردي كه تخلف از ناحيه اشخاص حقوقي باشد ، اجرت المثل كار انجام شده و طلب و خسارت بايد از اموال شخص حقوقي پرداخت شود ، ولي مسووليت جزائي اعم از حبس ، جريمه نقدي و يا هردو حالت متوجه مدير عامل يا مدير مسوول شخصيت حقوقي است كه تخلف به دستور او انجام گرفته است و كيفر در باره مسوولين مذكور اجراء خواهد شد .» و ملاك مواد ۱۱ و ۱۲ قانون مسووليت مدني مصوب سال ۱۳۳۹ درمورد مسووليت دولت و كارفرمايان ( كه بسياري از كارفرمايان اشخاص حقوقي هستند ) از نظر بحث حاضر قابل توجه مي باشد .

ماده ۱۱ قانون مذكور اينچنين است : كارمندان دولت و شهرداريها و موسسات وابسته به آنها كه بمناسبت انجام وظيفه عمداً يا درنتيجه بي احتياطي خساراتي به اشخاص وارد نمايند شخصاً مسوول جبران خسارات وارده مي باشند ولي هرگاه خسارات وارده مستند بعمل آنان نبوده و مربوط به نقص وسائل ادارات و موسسات مزبور باشد دراينصورت جبران خسارت برعهده اداره يا موسسه مربوطه است ولي در مورد اعمال حاكميت دولت هرگاه اقداماتي كه برحسب ضرورت براي تامين منافع اجتماعي طبق قانون بعمل آيد وموجب ضرر ديگري شود دولت مجبور به پرداخت خسارت نخواهد بود .

و ماده ۱۲ مقرر كرده است : كارفرماياني كه مشمول قانون كارهستند مسوول جبران خساراتي مي باشند كه از طرف كاركنان اداري و ياكارگران آنان در حين انجام كار يا به مناسبت آن وارد شـده است مگر اينكه محرز شود تمام احتياط هائي كه اوضاع واحوال قضيه ايجــاب مي نمــوده ، بعمل آورده يا اينكه اگر احتياط هاي مزبور را بعمل مي آوردند بازهم جلوگيري از ورود زيان مقدور نمي بود كارفرما مي تواند به وارد كننده خسارت در صورتي كه مطابق قانون مسوول شناخته شود مراجعه نمايد .

وسرانجام يكي از بهترين قوانيني كه اخيراً به تصويب رسيده و در زمينه بحث حاضر بسيار راهگشا خواهد بود ، قانون ضوابط پرداخت كمك و يا اعانه به افراد وموسسات غيردولتي موضوع ماده ۷۱ قانون محاسبات عمومي كشور مصوب سال ۱۳۷۸ ( روزنامه رسمي شماره ۱۵۹۵۸-۱۶/۹/۱۳۷۸ ) مي باشد كه به شرح ماده ۳ آن به صراحت مجوزمحكوميت اشخاص حقوقي را صادر كرده و هرگونه شك و ترديد را دراين زمينه برطرف نموده است ، به اين شرح : ديات قتل نفس ونقض عضو وجرح كه پرداخت آن به موجب احكام صادره از مراجع قضائي به عهده دستگاههاي اجرائي مشمول اين قانون محول مي گردد ازنـظرنحوه پرداخت واحتساب به هزينه قطعي مشمول مقررات اين قانون مي باشد.

اين ماده را بايد سرآغاز تحولي بزرگ در اين زمينه دانست وقانونگذار پس از سالها تاخير وعقب ماندن از واقعييات اجتماعي ، چنين حكمي را وضع كرده است ، اضافه مي نمايد كه وقتي قانونگذار اجازه محكوميت اشخاص حقوقي حقوق عمومي را داده است درحالي كه اصل بر آزادي عمل واقتدار آنها در انجام اعمال حاكميت است ، بطريق اولي ساير اشخاص حقوقي را نيز مي توان درمواردي كه مسووليت آنها ثابت باشد به پرداخت ديه محكوم نمود .

دراين مورد مي توان از ماده ۵۸۸ قانون تجارت استفاده كرد كه مقرر داشته است : شخص حقوقي مي تواند داراي كليه حقوق و تكاليفي شودكه قانون براي افراد قائل است مگر حقوق و وظايفي كه بالطبيعه فقط انسان ممكن است داراي آن باشد ، مانند وظايف ابوت ، بنوت و امثال ذالك . و بعنوان مطلب پاياني اين مبحث ذكر اين نكته مفيد خواهد بود كه يادآوري گردد كه قانونگذار در چندساله اخير ، ارتكاب جرم بوسيله اشخاص حقوقي را پذيرفته است و دربسياري از موارد نيز به صراحت آنان را قابل مجازات دانسته است ، گرچه دربعضي قوانين فرض مجازات شخص حقوقي متخلف را نپذيرفته است ، بدين ترتيب وقتي مثلاً شخص حقوقي را مي توان جريمه كرد ، چه مانعي وجود دارد كه او را به پرداخت ديه محكوم نمود، درحالي كه از نظركيفري ، ديه را اگر مجازات بدانيم ،قطعاً هيچگاه ماهيت مجازات را مثل جزاي نقدي نداردو مي توان گفت يك درجه خفيف تر ازآن است ، پس بطريق اولي بايد بتوان شخص حقوقي را به پرداخت آن محكوم نمود .

ازجمله قوانيني كه اشخاص حقوقي را قابل مجازات دانسته اند : يكي قانون تعزيرات حكومتي مصوب سال ۱۳۶۷ مي باشد كه به شرح ماده ۱۲ صراحتاً مسووليت كيفري اشخاص حقوقي را درمورد توزيع كالاي برخــلاف مقــررات پذيرفته است .

يكي ديگر قانون الزام شركتها و موسسات ترابري جاده اي به استفاده از صورت وضعيت مسافري و بارنامه مصوب سال ۱۳۶۸ است كه به شرح ماده شش آن جزاي نقدي و تعطيلي موسسه را پيش بيني كرده است . همچنين ماده ده قانون اصلاح قوانين ومقررات موسسه استاندارد وتحقيقات صنعتي ايران مصوب سال ۱۳۷۱ ، مجازات يكساني براي اشخاص حقيقي و حقوقي درمورد تقلب دراوزان و مقياسها درنظرگرفته است . اما بعضي قوانين باپذيرش ارتكاب جرم ازسوي شخص حقوقي ، فقط مديران ومسوولين آنرا قابل مجازات دانسته است مثل قانون نظامي صنفي ( مصوب سال ۱۳۵۹ ) يا قانون تامين اجتماعي (ماده ۱۰۹ ) مصوب سال ۱۳۵۴.

ونكته ديگر اينكه دربعضي موارد كه اشخاص حقوقي مسوول شناخته مي شوندچه در پرونده هاي مربوط به حوادث ناشي از كار و چه درغيرآن ، ازنظر ماهيتي موضوع قابل انطباق با اتلاف يا تسبيب يافروع آنها درقانون مجازات اسلامي نمي باشد ، ولي در هر حال قانونگذار جبران خسارت را در قالب ديه مقرر كرده است ، درحالي كه ازمواردي نيست كه ازنظر حقوق جزاي اسلامي ديه براي آن درنظر گرفته باشد ودر اصل نوعي جبران خسارت محض است كه مي توان آنرا درحكم ديه دانست .

رويه قضائي درمورد محكوميت اشخاص حقوقي به پرداخت ديه به سوي پذيرش آن است ، بطوري كه به عنوان نمونه يكي از شعب ديوانعالي كشور راي قطعي مربوط به محكوميت مسوول اداره اي كه بطور اماني عهده دار ساختِ تاسيساتي بوده وبعلت ريزش ديوار دونفر ازكارگران وي به قتل رسيده ويا آسيب ديده بودند ، را نقض و دادگاه رسيدگي كننده ، سازمان مربوطه را محكوم به پرداخت ديه نموده است ، يا بعضي دادگاههاي تجديدنظروعمومي دربسياري از پرونده ها مسوولين كارفرماي شخص حقوقي را از نظر جزاي مالي محكوم ولي خود شخص حقوقي را درحق مجني عليه يا اولياء دم محكوم به پرداخت ديه نموده اند كه نمونه هاي آن موجود است وتشريح آن موجب تطويل مطلب مي گردد .

شايد ذكر اين نكته هم جالب باشد كه معاذيري از قبيل عدم امكان صدور قرارتامين كيفري ، عدم امكان اخذ آخرين دفاع ، تفهيم اتهام و ... نمي تواند مانعي براي محكوميت شخص حقوقي درمواردي كه واقعاً مسووليت به وي منتسب است ، باشد همچنانكه درمورد عاقله يا بيت المال نيز اين موارد به تعبيري قابل اجراء و اعمال نمي باشد ، درحالي كه درمورد شخص حقوقي حتي مي توان آنها را اجراء كرد .

درپايان يادآوري اين نكته ضروري است كه به هرحال آنچه كه بيان شد درجهت تسهيل گردش امور و كمك به فعاليــت هاي اقتصادي و اشتغالزا است وبنظر مي رسدوظيفه حقوقدانان ارائه راهكارهاي حقوقي وتفسيرهايي است كه درعين حال كه حق كسي را ضايع نكند ، درامور گشايش ايجادكرده و قوانين ومقررات را با عدالت واقعي و نيازمنديهاي روز تطبيق دهد وگرنه تفسير خشك و بي روح و متوقف شدن درظواهر كلمات قانون هنرنيست وجز ضرر براي جامعه تاثيري ندارد ، بنابراين اميد است كه باديد باز و مسوولانه درجهت ارائه راهكارهاي مفيد به قضايا نگريسته شود و صاحبان نظر وانديشه وتجربه ، درادامه وتكميل بحث همت نمايند.

نكته آخر اينكه بسياري از جنبه هاي بحث حاضر گسترده و دامنه دار است ولي به حداقل اكتفا شده است ، اميدوارم مورد ايراد قرار نگيرد .

تبیین جایگاه جرم قتل عمدی در حقوق و فقه

  • بررسی فقهی قتل عمدی :
  • قتل از نظر لغوی به معنای سلب حیات است اعم از اینکه سلب حیات از انسان باشد یا حیوان . احترام به جان و بدن انسان اقتضاء می کند که وجود انسان از هر گونه خطر محافظت شود و ضمن توجه به سلامت تن خود نسبت به تن دیگری نیز این حق را رعایت کرده و ستم نکند . دین مقدس اسلام نیز جان و عرض مسلمان را محترم دانسته و تعرض به جان را از گناهان کبیره شمرده است .
  • قتل در آیات و روایات و احادیث :
  • 1 – در قرآن کریم آیاتی وجود دارد که دلالت بر حرمت قتل نفس دارد :
  • الف = (( و لا تقتلوا النفس التی حرم الله الا بالحق و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا فلا یسرف فی القتل انه کان منصورا )) آیه 33 از سوره مبارکه بنی اسرائیل .
  • نفسی را که خداوند محترم ساخته است به نا حق مکشید ، کسی که به ستم کشته شود برای ولی او سلطه ای خاص قرار داده ایم ، پس اسراف در قتل نخواهد کرد . زیرا او ( ولی دم ) از جانب شریعت الهی یاری شده است .
  • ب = ومن قتل نفسابغیرنفس اوفسادفی الارض فکانماقتل الناس جمیعا
  • "هرکس بکشدتنی نه برابرتنی باتبکاری درزمین مانندآنست که بکشدمردم راهمگی ."
  • ج – من اجل ذلک کتبناعلی بنی اسرائیل انه من قتل نفسا بغیرنفس اوفسادفی الارض فکانماقتل الناس جمیعااومن احیاها الناس جمیعا ( آیه 32 ازسوه مبارکه مائده )
  • "از جهت قتلی که واقع شدمابرفرزندان اسرائیل مقررداشتیم که هرکس نفس محترمی رابه ناحق وبی آنکه مرتکب فساددرروی زمین شده باشدبکشدچنان است که همه راکشته باشدوهرکه نفسی راحیات بخشدمثل آنست که تمام مردم راحیات بخشیده است ."
  • 2- احادیث بسیاری ازرسول خدا( ص) نقل شده که دلالت برحرمت قتل نفس داردازجمله :
  • الف – " لاتقتل نفس ظلماالاکان علی ابن آدم الاول کفل من دمها لانه اول من سن القتل . "
  • " هرکس به ستم کشته شودبهره ای ازخون اوبرعهده فرزندنخست آدم است  که اونخستین کسی است ،که قتل رابنیادگذاشت ."
  • ب- اول مایقضی بین الناس یوم القیامه الدماء . "
  • " نخستین چیزی که ازمردم درقیامت موردرسیدگی وداوری قرارمی گیرد، خون است . "
  • " لایحل دم امرامسلم شهیدان لااله الاالله . وانی رسول الله . الاباحدی ثلاث : النفس بالنفس والتیب الزانی : والمارق من الدین التارک الجماعه . "
  • " خون هیچ مردمسلمانی حلال نیست مگربه سه چیز: قتل نفس ،زنای محصنه، خروج ازدین ( ارتداد) وترک جماعت ."
  • د- لن یزال المومن فی فسحه من دینه . مالم یصب دماحراما."
  • " همواره مومن ازدین خوددرگشایش است ، تاوقتی که خونی رانریخته باشد. "
  • ه – " لاترجعوابعدی کفارایصرب بعضکم رقاب بعض . "
  • " شماپس ازمن ، به کفربرنگردید، وبعضی ازشماگردن بعضی دیگررانزند.،
  • و- الزوال الدنیااهون علی الله من قتل مومن بغیرحق ."
  • " نابودشدن دنیابرای من آسانتروبی اهمیت تراست ازاینکه مومنی به ناحق کشته شود."
  • ازتمام آیاتی که دراین خصوص نازل شده واحادیث بسیاری که ازرسول خداروایت شده می توان نتیجه گرفت که احترام به جان ومال انسان همواره موردتوجه اسلام بوده وقوانین اسلام برای حفظ حیات انسان وضع شده است .
  • تعریف قتل عمدی
  • اکثرفقهاء منجمله مرحوم محقق حلی درموردقتل موجب قصاص چنین گفته اند:
  • " وهوازهاق النفس المعصومه المکافئه عمدأ وعدوانأ ."
  • " خارج کردن جان محترم وبرابر، ازتن ، عمدأ وبه ناحق ."
  • ازهاق نفس یعنی خارج کردن نفس ، منظورازمعصومه این است که تلف کردن آن جایزنباشد. این کلمه از" عصم " به معنای منع وجلوگیری است .
  • مکافئه یعنی مساوی بودن مقتول وقاتل ، دراسلام ف آزادی وغیره . عدوان به معنی حرام ونارواست . شرط دیگری که دربرخی ازتعریف هادیده میشودآن است که قاتل بدون اجازه قانونی مبادرت به قتل کند.
  • شهیدثانی می فرماید: عمدمحقق میشودباقصدقتل ازسوی شخص بالغ وعاقل  باوسیله ای که غالبأ کشنده باشد. اگرقصدکندباوسیله ای که بندرت کشنده باشدوقتل هم روی دهد. اشبه قصاص است. یعنی قتل عمداست .
  • امام خمینی ( ره) نیزقتل عمدراچنین تعریف کرده است :
  • " وهوازهاق النفس المعصومه عمدامع الشرائط الاتیه "
  • " وآن بیرون کردن روح معصوم ( محترم ومحفوظ ) ازبدن انسان است عمدأباشرایطی که می آید"
  • عمدمحض به فصدکشتن باآنچه که می کشد، ولوبه ندرت وبه فصدفعلی که غالبأ به آن کشته میشود. اگرچه فصدقتل رابه آن ننماید تحقق پیدامیکند. عمدگاهی به مباشرت است وگاهی به تسبیب . صاحب جواهربعدازبیان شرایط قتل مستوجب قصاص می فرماید:
  • یتحقق العمدبقصدالبالغ العاقل الی القتل ، ظلمابماتقتل غالباف بل وبقصده الضرب بمایقتل غالبأ عالمابه وان لم یقصدالقتل لان القصدالی الفعل المزبورکالقصدالی الفعل "
  • " عمدتحقق پیدامیکندباقصدانسان بالغ عاقل به کشتن شخص ، ازروی ظلم وستم ( بناحق ) به وسیله ای که غالبأ کشنده است . وتحقق پیدامیکندبقصدزدن باآنچه که غالبأ کشنده است ( بدون قصدقتل ) ازروی آگاهی . اگرچه قصدقتل نداشته باشد، زیراقصدفعل ( باوسیله ای که غالبأکشنده است ) مانندقصدقتــــــــــــــــــــــل ( قصدکشتن ) است ."
  •  
  • واضافه می نماید:
  • " بل یکفی قصدماهوسبییه معلومه عاده وان ادعی الفاعل الجهل به ، اذلوسمعت دعواه بطلت اکثرادماء "
  • " درتحقق عمدهمین اندازه کفایت میکندکه سبیبت فعل برای قتل نوعأ معلوم باشد. هرچندقاعل ادعای جهل به آن راداشته باشد. زیرااگرادعای وی پذیرفته شود، بیشترخونها هدرمیشوند."
  • ازدیدگاه سیدمحمدحسن مرعشی شوشتری قتل عمدعبارت است از:
  • قتل العمدهوان یقصدالفاعل القتل وایتاعه علی الوجه المقصود، سواء کان ذلک القصداصالیأ اوتبعیأ متعلق بالکلی اوجزئی ، بالمباشره اوبالتسبیب اوبها. "
  • " قتل عمدآن است که فاعل قصدقتل داشته باشدوقتل رابه همان نحوی که قصدکرده است واقع سازد، خواه آن قصداصلی باشدویاتبعی وبه شی ء کلی ( غیرمعین ) ویابه جزئی ( شخص معین ) تعلق گرفته باشدوبامباشرت باشد. یابه تسبیب ویاهردو. "
  • بنابراین تعریف قتل درمواردزیرعمداست :
  • 1-      هنگامی که مرتکب قصدکندشخصی رابکشدوهمان شخص کشته شود.
  • 2-   وقتی فاعل قصدکندشخص رابکشد، به خیال آنکه این شخص الف است اماپس ازقتل معلوم گرددکه آن شخص ب بوده است ، ( اشتباه درشخصیت )
  • 3-   وقتی مرتکب قصدکندانسانی رابکشد، بدون آنکه غرضش به شخص معینی تعلق گرفته باشدوباعمل وی یک انسان کشته شود.
  • 4-       هنگامی که فاعل قصدکندجنایتی رامرتکب شود، هرچندآن جنایت قتل انسان باشد.
  • 5-   هنگامی که فاعل قصدکشتن کسی راندارد، اماعملی انجام می دهدکه عادتأ باقتل ملازمه داردواین عمل نسبت به مقتول ممکن است بصورت فعل باشدیاترک فعل . ( قصدتبعی )
  • بنابراین درقتل عمدقصدقتل معتبراست ، خواه قصدبه شخص معین باشدویابه کشتن انسانی بطورکلی ویابه قصدجنایتی .درقصدکلی قصدافرادقهرأ وجودداردوبنابرنیاز، اگرکسی بخواهدانسانی رابکشد، درصورت تحقق قتل ، قتل عمدی خواهدبود. زیرابه قصدقتل انسان منفک ازقصدقتل افرادآن نیست . هرگاه کسی قصدجنایتی برکسی داشته باشدوبقصدوقوع جنایت تیراندازی کندوبرای وی فرقی نداشته باشدکه زیدکشته شودیاعمرویاانسان دیگری ویاحتی حیوانی کشته شود، همه فقهامتفق القولندکه درصورت ارتکاتب قتل ، آن قتل عمدی است .
  • شیخ طوسی می فرماید:
  • " عمدمحض آن است که کسی دیگری رابه وسیله هرچیزی که باشدبکشد، درصورتی که قصدقتل بدان نموده باشدویافعل وی چنان باشدکه نسبت به مقتول عادتأ منجربه مرگ گردد. "
  • محقق نیزمی فرماید:
  • "ضابط العمدان یکون عامدأ فی فعله وقصده "
  • "معیاردرقتل عمدآن است که فاعل ، عمددرفعل وعمددرقصدشخص معین به قتل داشته باشد."
  • مقصودازعمددرفعل این است که فعل انجام یافته باآگاهی وازروی اراده واختیاربه انجام رسیده باشدومقصودازعمددرقصداین است که بایدمقصودقاتل ازعملی که انجام میدهد کشتن طرف باشد.
  • شهیدثانی نیزملاک عمدراقصدفعل وفصدنتیجه علیه شخص معین دانسته است .
  • شهیدثانی می فرماید: قتل درصورتی عمدی خواهدبودکه شخص بالغ قصدکندکه به وسیله ای که غالبأ کشنده است کسی رابکشد. درصورتی که باوسیله ای که بطورنادرکشنده است ، قصدقتل نداشته باشد، قصاص نخواهدبود، اگرچه اتفاقأ موجب مرگ شود، مانندآنکه باچوب نازک باعصای نازک ضربه ای بزند.امااگرضربات رابطورمکرربرکسی واردکندکه بدن اوبخاطرکمی سن وسال ویابیماری یازمان اوتحمل آنرانداردومنجربه مرگ اوشودقتل اوقتل عمدبشمارمیرود.همچنین قتل اوعمدی محسوب میشودواگراوراکمترازمقداری که تحمل آن رانداردبزندوبه دنبال آن ضربات ، مضروب بیمارشودوبمیرد.
  • بند- 1 مفهوم عمدوقصددرشرع مقدس اسلام
  • درقرآن مجیددرسه آیه شریفه ازسه سوره مبارکه کلمه تعمدبکاررفته که ثلاثی مزیدازباب تفعل است .
  • الف-" لیس علیکم جناح فیمااخظاتم به ولکن ماتعمدت قلوبکم ." ( آیه 5 ارسوره مبارکه احزاب )
  • " نیست برشماگناهی درآنچه خطاکردیدودرآن ولیکن آنچه تعمدکنددلهاتان ."
  • ب- " ومن یقتل مومنأ متعمدا فجزائه جهنم خالدإ فیها، ولعنه ، واعدله عذابأ عظیمأ."
  • ( آیه 95 ازسوره مبارکه نساء)
  • " هرکس ازعمدمومنی رابکشد، کیفراودوزخ است همیشگی ، وخدااورالعنت کرده برای اوکیفری بزرگ آماده کرده است ."
  • ج- ومن قتله ، متعمدأ."
  • " وهرکس کشته است اوراازروی عمد."
  • درهرسه آیه شریفه کلمه تعمدبکاررفته است . تعمدکه ثلاثی مزیدازباب تفعل است ، متضمن عمدوقصداست .
  • بنابراین مقصودازعمددرفقه اسلامی ، عمددرفعل وعمددرقصداست . عمددارای دوجزء روانی است یکی قصدانجام فعل ودیگری قصدنیت . " وضابط العمدان یکون عامدافی فعله وقصده ."
  • مقصودازعمددرفعل این است که فعل انجام یافته باآگاهی وازروی اراده واختیاربه انجام رسیده باشد.
  • ومقصودازعمددرقصداین است که بایدمقصودقاتل ازعملی که انجام می دهد، کشتن طرف باشد.
  • مفهوم قصدنیزاین است که انسان برای انجام هرفعلی درذهن خودبه تجزیه وتحلیل آن فعل می پردازدوبعضی خوب وبدوضرروزیان ناشی ازانجام فعل یاترک آن رامی سنجدوپس ازآن نتیجه گیری میکندومیل به انجام فعل یاترک آن حاصل میشود. پس ازآن تصمیم به ارتکاب فعل یاترک آن می گیرد. پس ازتصمیم . مرحله دیگری آغازمیشود، وآن قصدارتکاب است .
  • انگیزه که علت روانی فعل عمدی است ناشی ازفعل وانفعالات روانی شخص است ومرحله قبل ازتصمیم است یعنی شخص ابتدابه تجزیه وتحلیل امورمی پردازدوسپس دست به انتخاب میزندومیل به انجام فعل یاترک فعل پیدامیکند. پس ازمیل ، تصمیم می گیردومصمم وآماده می شودبرای اینکه فعل راانجام بدهدیاترک نماید. پس ازتصمیم گیری قصدمیکندکه این قصدبصورت حرکات وافعال واعمال مادی درخارج تحقق می یابد.
  • قصددرحقیقت اوصاف افعال واعمال خارجی است که بطورمجازبه امیال وخواست های باطنی شخص نسبت داده میشود.
  • قتل ازجرائم حق الناس است
  • جرم قتل عمدی ازجرایم حق الناس است زیراازنظراسلام براثرقتل عمدی ، حق قصاص برای اولیاء دم مقتول بوجودمی آید. که اختصاص به آنها داردومی توانندازحاکم شرع بخواهندکه قاتل مورث آنها قصاص شود. همچنین این اختیاررادارندکه قاتل راعفویاقصاص راتبدیل به دیه کنند. گفته شده است که درحق قصاص، حقی نیزبرای خداوندوجودداردکه درآن پاک نمودن جامعه ازجرم قتل است . لذاقصاص حق الناس غالب است چون متضمن دوحق است . هم درآن حق الله است وهم حق الناس ولیکن حق الناس بردیگری غلبه دارد.زیراقصاص برمماثلت بناشده است .
  • " وکتبناعلیهم فیهاان النفس باالنفس "
  • بدین ترتیب که دست راست جانی درمقابل دست راست مجنی علیه قطع میشود. واگرجانی دست راست نداشته باشددست چپ اوقطع میشودواگردست چپ نداشته باشد، پایش قطع میشودواگرپانداشته باشدبایددیه بدهد.

الزامی شدن حضوروکیل دردادگاه ها

  • بالاخره باتأخیری نه چندان کوتاه وپس ازگذشت بیش ازربع قرن ازتصویب قانون اصلاح پاره ای ازقوانین دادگستری مصوب سال 1356 که ماده 32 آن فی الواقع طراح الزامی شدن حضوروکیل دادگستری دردعاوی حقوقی باتشخیص قوه قضاییه ( ازنظراقامه تمامی یابعضی ازدعاوی درنقاطی ازکشور) است ، آیین نامه الزامی شدن حضوروکیل دردادگاه ها برای اقامه تمامی دعاوی حقوقی و.... به تصویب ریاست قوه قضاییه رسیدوبرای اجرا ابلاغ گردید.
  • البته سابقه این فکروطرح یعنی الزامی شدن وکالت بالزامی شدن حضوروکیل دردادگاه هاه حدود70 سال پیش ودرزمان تصویب قانون آیین دادرسی مدنی مصوب سال 1318 شمسی برمیگرددکه قانونگذاربراساس ماده 58 ان قانون ، متداعیین واصحاب دعوارابه داشتن وکیل برای تقدیم دادخواست ودادرسی دردادگاه استان ودیوان عالی کشورملزم نمودکه متأسفانه بعدازمدت کوتاهی باتصویب قانونی به نام « موادالحاقی به قانون آیین دادرسی مدنی » مصویب سال 1319 ، ماده 58 مذکور موقتأ موقوف الاجراماند. توجیه تصویب قانون مربوط به موقوف الاجراماندن ماده 58 مربوط به به الزام اصحاب دعوابه داشتن وکیل دردادگاه استان ودیوانعالی کشور، فقدان تعدادکافی وکیل دادگستری بود. درصورتی که این توجیه غیرمنطقی ونادرست بود. زیرااولأ دربعضی ازنقاط کشورحداقل درپایتخت به اندازه کافی وکیل حضورداشت وثانیأ هیچ گاه برای مشاغل تخصصی دگرمثلأ پزشکی نمی توان بااین استدلال کل صورت مساله راپاک نمود.
  • البته باتصویب ماده 32 قانون اصلاح پاره ای ازقوانین دادگستری درسال 1356 ، حکم موردنظردرقانون مصوب سال 1318 بسط وتوسعه پیداکردوالزامی بودن رادرکلیه مراحل وتااقامه ودفاع تمامی دعاوی مدنی دردادگاه های دادگستری تصویب نمودواجرای آن رادرهرنقطه ازکشورباتعداددعوی مقیدبه نظرواعلام قوه قضاییه ( وزارت دادگستری سابق ) کرد. حال باتصویب آیین نامه مورداشاره توسط قوه قضاییه ودستوراجرای آن درسراسرکشورازنظرموقعیت زمانی وتشکیلاتی قوه قضاییه وکانون های وکلای دادگستری درزمان حاضربایسته ولازم بوده ومصالح توامان قوه قضاییه واصحاب دعوی رادربردارد.
  • نکته دیگری که لازم به ذکراست قانون وآیین نامه الزامی بودن حضوروکیل دردعاوی مدنی موخروالزامی بودن حضوروکیل دردعاوی جنایی ( دعاویی که مجازات قانونی آن ها اعلام ،حبس ابد، قصاص و..... باشد) که عمده ترین  ومهم ترین دعاوی کیفری هستند، بودکه باتصویب ماده 9 قانون تشکیل محاکم جنایی 1337 مورد حکم قانون گذارواقع گردیدومتهم ملزم به تعیین وکیل ویااعلام ناتوانی خودردانتخاب وکیل تعیینی بودتادرصورت اخیر، دادگاه خودمبادرت به تعیین وکیل تسخیری برای وی نماید. علی ایحال دادگاه جنایی دراین موردبدون حضوروکیل متهم تشکیل نشده ووکیل اعم ازتعیینی یاتسخیری الزامأ امردفاع ازمتهم راانجام خواهدبود.
  • ضرورت حضوروکیل دردادگاه
  •  
  • ضرورت استفاده ازعلم وتخصص وکیل دادگستری دردادگاه ها پس ازگذشت قرن هاموردقبول کلیه جوامع ازابتدایی ترین تامترقی ترین آن ها واقع گردیده ودراین ضرورت جای هیچ گونه شک وشبه ای وجودندارد. اصل 35 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران درفصل فصل حقوق ملت ، حق انتخاب وکیل رابرای طرفین دعواپذیرفته است . هرچنددراستفاده ازاین حق برای افرادافاده اختیاررابرداردوالزام ناشی ازقانون اصلاح پاره ای ازقوانین دادگستری وآیین نامه الزامی شدن حضوروکیل دردادگاه ها افاده تکلیف داردودرایـــــــــــــــــن دو« حق داشتن وکیل دراصل 35 والزام به استفاده ازوکیل » است دربادی امربه نظربرسدکه متضمن تضادوتناقض است . ولیکن بایدتوجه داشت که قانونگذارمصالح ومنافع افرادواصحاب دعوارادراین دیده است که درجهت حفظ مصالح ومنافع ذوی الحقوق وبرای احقاق حق خودآن هم دربرابرکسانی که دارای تخصص علم حقوق بوده ( قضات ) ملزم میباشندتاباتوسل به باریک ترین دقایق واصل حقوقی وبااستفاده ازابزارقانونی وآیین دادرسی نسبت به کشف واقعین وحقیقت رسیدگی نماینداگرخودمی توانندودارای تخصص کافی هستندماننددارندگان مشاغل قضایی ، فارغ التحصیلان رشته حقوق، وکلای دادگستری خودامراقامه دعوی ودفاع رابه عهده بگیرنددرغیراین صورت جهت اقدام برای اقامه دعواودفاع ملزم میباشندازحق داشتن وکیل استفاده نمایندواین الزام دراستفاده ازحق داشتن وکیل درجهت استفاده ازاین حق است نه سلب آن .
  • آیین نامه الزامی شدن حضوروکیل دردادگاه ها حاوی نکات ومواردی است که عمدتأ منشاء آن قوانین ومقررات موجودمیباشدولی به لحاظ عدم استفاده ازبعضی ازآن ها احتیاج التفات وتوجه بیشتری برای بررسی است ولیکن اجمالأ اشاره ای گذاربه آن هامیشود.
  • 1- این آیین نامه باعنایت به کثرت پروژه ها دردادگاه ها که رسیدگی به آن ها برای قضات، طاقت فرساشده است وازطرف دیگرروابط پیچیده اجتماعی وحقــــــــــــــوقی افرادجامعه باعث تزایدآمارپرونده هاوازنظرکیفی هم ، تنوع آن هاگردیده ودرزمانی که نیازآن ها سال هاست احساس میشود، تصویب وابلاغ گردیده که مسلمأ درصورت اجرادربهبوداوضاع واحوال موجوددادگستری وتوسعه قضایی تأثیرخواهدگذاشت وبایددادگاه ها دربه کارگیری واجرای آن کمال سعی ودقت رانموده تادرجهت روح وهدف قانون ودرجهت اصلاح واعتلای قضایی باشدوخدای ناکرده همانندبعضی موارد، خودمشکلات دیگری راایجادننمایند.
  • 2- اقامه تمامی دعاوی مدنی وشکایت ازآرا( تجدیدنظرخواهی ) ودفاع ازآن هامشمول این الزام میباشد. اصحاب دعوا، هم خواهان وخوانده درمرحله بدوی وهم تجدیدنظرخواه وتجدیدنظرخوانده درمرحله تجدیدنظرملزم به داشتن وکیل دردعاوی حقوقی میباشند.
  • 3- الزام داشتن وکیل دراقامه دعاوی حقوقی ودفاع واعتراض صرفأ دردادگاه های دادگستری است ودرسایرمراجع غیرازدادگستری مانندمراجع حل اختلاف قانون کاروهمچنین شوراهای حل اختلاف ، الزامی به داشتن وکیل نمی باشدواین امرممکن است خیلی ازافرادراکه توانایی ویاتمایل به داشتن وکیل ندارندجهت صلح وسازش به شوراهای حل اختلاف هدایت نمایندودرماده 14 آیین نامه انیزصراحتأ به این موضوع اشاره شده است .
  • 4- موضوع دیگری که درماده 31 قانون اصلاح مصوب 56 وماده 2 آیین نامه ریاست قوه قضاییه مورداشاره قرارگرفته است اینکه وکلای دادگستری بایددردعاوی حقوقی ودعاوی جزایی که باگذشت شاکی تعقیب قانونی آن متوقف میشودقبل ازطرح دعواویاشکایت وبعدازآن ودرطول دفاع مساعی خودرابرای سازش بین طرفین به کارگیرند. به دیگرسخن وقتی که یکی ازاهداف الزامی شدن حضوروکیل استفاده ازتخصص وتجارت آن ها وهمچنین تقلیل پرونده های مطروحه دردادگستری است ، کمافی السابق وکلاء بایدنسبت به وجودآوردن امکان سازش بین طرفین مساعی خودرابه کارگیرندکه مسلمأ آثارارزشمندی رادرپی خواهدداشت .
  • 5- مطلب دیگردراین آیین نامه این است که کانون وکلاء دادگستری ومشاوران حقوقی مکلف به تأمین وکیل معاضدی برای اشخاص بی بضاعت یاکسانی میباشدکه قادربه تأدیه حق الوکاله درموقع انتخاب وکیل نیستند. دراین ارتباط لازم به ذکراست ، معاضدت قضایی کانون های وکلاء دادگستری همیشه فعال ومرجع وموردتوسل افرادی که قادربه گرفتن وکیل نیستندبوده واکنون نیزمسلمأ کانون های وکلاء دادگستری آمادگی خودراجهت ارایه خدمات حقوقی درصورت عدم توانایی مالی یاعدم امکان موقت پرداخت حق الوکاله برای افرادوتأمین وکیل معاضدتی اعلام میدارد. توضیح این که تشخیص بی بضاعت بودن یاعدم توانایی اشخاص درپرداخت حق الوکاله بادادگاه رسیدگی کننده به دعوااست .
  • وخلاصه این که برای محدودنمودن تاقاعده الزامی شدن حضوروکیل ویاتأمین وکیل برای کسانی که مشکل تأدیه حق الوکاله دارنداستثناهای درنظرگرفته شده است مانند:
  • 1-      استفاده ازوکیل تسخیری ومعاضدتی .
  • 2-      استفاده ازصنعت بیمه که بحث آن درماده 113 آیین نامه باانشایی خلاف عرف نگارش حقوقی آمده است .
  • 3-       ارجاع وهدایت اصحاب دعوابرای توافق به رسیدگی درشورای حل اختلاف وجهت سازش .
  • 4-      استفاده ازکارشناس حقوقی به عنوان وکیل دردستگاه های دولتی ووزارت خانه ها .
  • 5-       استفاده ازمتخصصین علم حقوق که وکیل دادگستری نیستندولی قادربه اقامه دعواودفاع ازدعوامیباشند.